شما در سیرک هستید.
گفتم این سال گفتم این روزها گفتم این خیال گفتم این آوار گفتم این خاک گفتم این خونه گفتی اینطور نمیم
من رو یاد اشکها و آغوشهامون میندازه. یاد قیافه مهدی شبایی که از در انجمن میام تو و میبینم چروکیدهاست. یاد اشک های زیرپتویی که خودم رو میزنم به سردرد، نکنه کسی بیاد سراغم و ببینه. یاد خندههای نیما که زوریه و فکر میکنه نمیفهمم اما هرشبی که اوضاعش خرابه، از صدمتری حالش مشخصه. یاد وقتایی که حالم بده و پردیس میگه بیا بریم ببینم چته. وقتایی که شهرزاد میگه "باز آرتمیس کلهاش نامناسبه". من رو یاد خندههای زورکیمون میاندازه، وقتایی که میخوایم حال هم رو خوب کنیم.
شما در سیرک هستید.
من رو یاد اشکها و آغوشهامون میندازه. یاد قیافه مهدی شبایی که از در انجمن میام تو و میبینم چروکید
آدمی به فرد میمیرد، تنها به جمع است که زندهاست و معنا دارد و من جمع را یادم هست، قدرش را میدانم، گیرم سال تا سال دهانم به گفتنش باز نشود.
اپیزود نهم / رادیو چهرازی.
که خب، ادامه نداشت.
ولی باقی ماند.
و ظاهراً برای زنده ماندن، همین مقدار هم کافیست.
شما در سیرک هستید.
Step three Give me passion
Step four
Give me more, give me more.
صبح به صبح جون میکنم برای تکون دادن این حجم عظیمی که مقابلمه و شبا نظاره میکنم که همهچیز به نقطهی اولش برمیگرده، که هیچچیز تغییر نکرده، هیچچیز تغییر نمیکنه.
من نرسیدم واسه غمم عزاداری کنم، جمع شد یه گوشه، خاک گرفت، از یاد رفت و بعد به شکل احساسات دیگه بروز کرد، به شکل خشم، به شکل نفرت، به شکل عصبانیت. موند یه گوشه، بعد شد استرس، شد کمالگرایی، شد ترس، شد عقدهی آزادی، شد طرحوارهی فلان.
"Cause i don't wanna die, and then i start to cry. I wish that i could take it all back; 'Cause i just went to heaven and back."