eitaa logo
Звезда✮
110 دنبال‌کننده
156 عکس
74 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سیگار پنج‌ صبح ؟
یجوری‌ ذوق‌ ندارم‌ انگار‌ مردم .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آره عزیزم من می‌تونم به شدت ازت ناراحت باشم ولی همین‌که یه ذره باهام خوب رفتار کردی کلش و یادم بره .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از Strawber 🍓 me
تموم " نا " های دنیا هستم ناراحت ، نا امید ، نادرست ، نابلد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یک روزِ دیگر هم از سیصد و شصت و پنج روز سال گذشت . یک روزِ بدون محتوای دیگر . تحمل کردنِ آن‌همه آدمی‌زاد درکنار صداهای درونِ سرش ، کمی سخت تر از حالت عادی بود . صداها بیشتر از هر روز در وجودش می‌پیچید ، خسته شده بود ؛ خسته از دیروز و روزِ قبلش . ریشه های جانش خشکیده بود . همانندِ آن درختِ گردوی کهن‌سال که بی‌توجهی طوری خشکانده بودتش که اگر نگاهی به او بی‌اندازی در ذهنت هم خطور نمی‌کند روزی بزگترین و پر بارترینِ خودشان بوده است . دیگر نایی برایش نمانده بود ، با این حال هنوز هم ناچار به ادامه دادن بود . چند روزی بود که آنها کنترلش را در دست گرفته بودند . خواست به او بگوید اما...اما این‌کار را هم نتوانست انجام دهد . نمی‌خواست اورا از آنچه هست دورتر کند . حتی نتوانسته بود به پناهِ کوچکش پناه ببرد . گفتم دیگر آنها برندهٔ این بازیِ کودکانه و احمقانه ای بودند که خودشان شروع کرده بودند . دوباره شروع شده بود . برای دوباره به آن دوران بازگشته بود و این را کاملا پذیرفته بود . فقط نفس می‌کشید و اتفاقاتِ روز مره اش را از سر می‌گذراند . هیچ چیز سر جای خودش نبود در عین این‌که همه چیز در حالتِ عادیِ خودش بود ؛ پارادوکسِ زندگی است دیگر چکارش می‌شود کرد . همین هم از چیزی که هست خشکیده ترش می‌کرد . روز تمام شده بود ، شب فرا رسیده بود . شب هایش یا آرام و پر از سکوت بود یا افکارش از ساعت های دیگر بیدار تر می‌شدند و شیرهٔ جانش را خشک می‌کردند . آن‌قدر فکر می‌کرد و فکر می‌کرد که دیگر بدنش تسلیمِ خواب می‌شد و چشم فرو می‌بست اما در طولِ شب مدام از خواب می‌پرید . مغزش در خواب هم به خود استراحت نمی‌داد و مدام سخن می‌گفت گویی اولِ بیداریِ آنها باشد . چشم هایش بسته بود و انرژی اش فروکش کرده بود اما همچنان مغزش بیدار بود و نمی‌گذاشت اوهم به خواب برود . واردِ خلأ ای می‌شد که دیگر بیرون آمدن از آن دست خودش نبود . آنها دیگر در طولِ خواب هم اورا به حالِ خود رها نمی‌کردند . نمی‌دانم تا کی می‌خواهند ادامه دهند . تا زمانی که ته مانده او هم ته‌نشین شود ؟ یا زمانی که تنهٔ زخمی اش که هنوز هم در آن به دنبالِ جوانه ای می‌گردد کامل خشک شود و روزی با برخورد تیشه ای کامل بر زمین بی‌افتد ؟ کسی چه می‌داند او چقدر دیگر دوام خواهد آورد.. راستش را بخواهید او فکر می‌کند هنوز هم می‌تواند خودش را نجات دهد و برای دوباره از آن منجلاب بیرون بکشد و به آغوشِ پناهش بگریزد اما امیدوار است که هنوز هم آغوشِ او برایش باز باشد.. ~ ریشه‌ هایی‌ که‌ در خواب فریاد می‌کشند ؛ بیست و دومِ خردادماهِ چهارصد و پنج .
-
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا