خط خطی های درون ذهنش را روی کاغذ آورده بود اما حتی ذره ای هم از پیچ و تاب آنها کم نشده بود .
ریه هایش را سوزانده بود اما هنوز هم از سوزشِ درونِ وجودش کاسته نشده بود .
درد را میهمانِ مشتانش کرده بود اما هنوز هم از دردِ مغز و استخوانش کم نشده بود .
اشک ریخته بود اما باز هم نتوانسته بود سیاهی که در زندگی اش نشسته را بشوید .
درون قفسه سینه اش احساسِ کرختی و سنگینی میکرد . شب ها که میخواست بخوابد یا وقت هایی که غذای مورد علاقه اش را میخورد یا وقت هایی که با آنها میخندید و همه جا و همه جا تنش سنگین بود و گویی باری اضافه را با خود حمل میکند .
خسته تر از همیشه بود و جاذبهی زمین برایش چند برابر شده بود و پلکهایش گویی وزنی به سنگینیِ یک دنیا را حمل میکردند .
دیگر نمیدانست که چگونه خود را نجات دهد..
همان شب، وقتی برای چندمین بار از فرطِ خستگی خواست چشمهایش را ببندد، نگاهش به آینهی روبهرو افتاد.
اما آنچه دید، خودش نبود؛ یا دستکم، تمامِ خودش نبود.
چهرهای غریبه در سکوتِ آینه ایستاده بود، با نگاهی که نه شبیه خشم بود و نه شبیه ترس؛ بیشتر شبیه چیزی بود که سالها در تاریکی مانده باشد و حالا، بیآنکه بخواهد، خودش را نشان بدهد.
چند لحظه همانطور ماند. نفس نکشید، تکان نخورد، فقط خیره ماند به آن صورتِ ناآشنا که انگار از جایی دورتر از انعکاس آمده بود.
و همانجا فهمید که این سنگینی، این کرختی، این دردِ بینام، قرار نیست با جنگیدن ناپدید شود.
نمیشد از او فرار کرد.
نمیشد او را شست، پاک کرد، یا به انتهایِ شب پرت کرد.
باید مینشست کنارش.
باید حضورش را تحمل میکرد، مثل همخانهای خاموشی که هیچوقت در را نمیکوبد، اما همیشه در اتاق هست.
آن شب، برای اولین بار، به جای اینکه از او بترسد، به او نگاه کرد.
و همین نگاه، هرچند کوتاه، مثل شکافی باریک در دیوارِ تاریکی بود.
~
غریبه ترین آشنا ؛
بیست و سومِ خردادماهِ چهارصد و پنج .
Звезда✮
خط خطی های درون ذهنش را روی کاغذ آورده بود اما حتی ذره ای هم از پیچ و تاب آنها کم نشده بود . ریه های
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا