eitaa logo
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
45 دنبال‌کننده
4 عکس
0 ویدیو
0 فایل
Хочу навсегда с тобой, мы танцуем под луной سکرت: https://harfenashenas.ir/message.php?name=Noctaraaa
مشاهده در ایتا
دانلود
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#اتاق_وحشت بوی خـ‌ون و وحشت کل اتاق را پر کرده بود بوی خـ‌ون را استشمام کردم،هممم بوی خـ‌ون...چقدر
خـ‌ون مثل آب از گلویش پایین میریخت و یقه لباسش را لکه دار میکرد جـ‌نازه اش را با وزنه در رود خانه ای انداختم حالا من رییس بودم با قهقهه وارد ساختمان مافیا شدم با صدای بلند گفتم"من رییس را کشـ‌تم و طبق قانون من رییسم می‌خوام برای شـ‌کنجه ها وسیله های بهتر اضافه کنیم و یک اتاق که هواکش داشته باشه تا جـ‌نازه بندازیم توش و وقتی تعداد جـ‌نازه به ۲۰ تا رسید آنها را اتیش بزنیم" در حالی که همه توی شک بودن من رفتم با لگد در سازمان دشمن را زدم یکی از اعضای آن گروه در را باز کرد او را گرفتم و بیهوشش کردم بدو بدو او را با خودم بردم به مافیا او را روی صندلی شکـ‌نجه بستم و موندم تا به هوش بیاید یک ساعت بعد به هوش آمد "بالاخره بیدار شدی؟" چـ‌اقو را پرت کردم و خورد به بازویش او جیغ زد"د-داری چیکار میکنی؟ولم کن"
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#اتاق_وحشت خـ‌ون مثل آب از گلویش پایین میریخت و یقه لباسش را لکه دار میکرد جـ‌نازه اش را با وزنه در
"من دارم چیکار میکنم؟ کاری که دلم میخواد رو انجام میدم و تو هیچ کاری نمیتونی بکنی" چـ‌اقو را از بازویش در آوردم و خـ‌ون شُره کرد با مشت دماغـ‌ش را شکسـ‌تم و قهقهه زدم با لحنی نمایشی و معصوم گفتم"چی شده؟چرا گریه میکنی؟ هیچی نشده" مرد با گریه گفت"هیچی نشده؟دماغمو شـ‌کوندی و با چـ‌اقو بدنم را زخـ‌م کردی" با لحنی تاریک گفتم"چی؟اعتراض میکنی؟کی بهت حق اعتراض داده؟" مرد"ب-ببخشید" با چـ‌اقو روی پیشانی اش نوشتم: اعتراض به معنیه مـ‌رگ است او بیشتر گریه کرد و با صدایی که اشـ‌ک و درد ازش می‌چکید گفت"ب-بذار برم" "اوه چقدر بامزه، بذارم بری؟اینقدر زود؟اینجوری دیگه حال نمیده" چیزی برداشت و در دستم پنهانش کردم و سمت او آوردم "بگو آآآآ" صدای مرد پر از تـ‌رس بود"او-اون چیه" "مثل یه بـ‌رده خوب بگو آآآ" مرد دهانش را باز کرد و ان را در دهانش گذاشتم او حس کرد چیزی کوچک در دهانش ول‌ول میخورد و آن را قورت داد چون راه دیگری نداشت "آفرین، حالا که اینقدر بچه خوبی بودی بهت میگم اون چی بود" ... ... ... "کرم میلورم بود" مرد احساس حالت تهو کرد کاملا چندشش شده بود
شما:سلام شما تبلیغ تبادلی هم داری ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بنده: آمار چنل برای این کار کم نیست؟
شما:هعی حد اقل امکانات رو بده ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بنده: منظورت چیهههه
شما:حاجی خیلی مغزت مریضه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بنده:مرسی خودم معتقدم اینقد را هم سـ‌ادیسمی نمی‌نویسم
شما:میشه همه رو اد کنی منم اینجور چیز ها مبنویسم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بنده:دلیلی برای اد کردن همه نمی‌بینم اگه میخوای ادمین بشی و سناریو بذاری آیدتو بذار توی ناشناس
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#کیک_تولد تولدش بود . کیک سفارش داده بود و نمی‌دانست قرار است دیگر وجود نداشته باشد، در زدم در را
او تقلا میکرد که رهایش کنم اما باید میمرد جان او در دست های من بود و مرگ او حتمی انبردست را برداشتم و به او گفتم لبخند بزن ، گفت : چ چی چرا باید این کار را بکنم؟ گفتم زود باش لبخند بزن وگرنه کاری میکنم که اروزو کنی کاش کاری که میگویم را میکردی . از ترس لبخندی پر از نا امیدی زد سرش پایین بود چونه اش رو گرفتم و سرش را بالا اوردم خندیدم و یکی از دندان هایش را با انبردست گرفتم و اروم اروم میکشیدم دستم را گرفته بود و تقلا میکرد محکم دندانش رو کشیدم داد بلندی کشید و کمک میخواست اما اهمیت ندادم چه میخاست بکند؟ کاری از دستش بر نمی امد حالا دیگر چند تا دندان نداشت دهانش پر از خون بود هفت تیر را برداشتم و روی شقیقه اش گذاشتم و ارام حرکت میدادم به سمت گلویش بعد هم سمت قلبش گرفتم اما تیر را به دست او شل‍‌یک کردم ت‍‌فنگ را کنار گذاشتم و چکش را برداشتم ارام ارام روی پایش میکوبیدم ، یک ضربه ی محکم با همان چکش به زانویش زدم و یه ضربه ی محکم تر به ان دستش که تیر نخورده بود
خودم سانسور زدم
نظرتونه تقدیمی بذارم؟ توی ناشناس بگید https://harfenashenas.ir/message.php?name=Noctaraaa
به تمام کسایی که این ساعت خوابن حسودیم میشه