𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#اتاق_وحشت "من دارم چیکار میکنم؟ کاری که دلم میخواد رو انجام میدم و تو هیچ کاری نمیتونی بکنی" چـاقو
#اتاق_وحشت
اینقدر بالا آورد که بیهوش شد منم اون جنـازه نحسش را پرت کردم در رودخانه، برام اهمیتی نداشت که جنازه اش روی سطح آب بیاید
رفتم روی پشت بام و روی سکو نشستم و سیگارم را روشن کردم، در حالی که سیگار میکشیدم به شهر نگاه میکردم
هوا تاریک بود، رفت و آمد مردم کم بود و تقریبا ۱۰نفر در خیابان بودند
یک بچه کوچک را دیدم که تنها گریه میکرد و کسی به دادش نمیرسید
یاد وقتی افتادم که در ۹ سالگی مثل این بچه بودم البته وضعیتم بدتر بود، بعد چند دقیقه از پله ها پایین رفتم و به سمت بچه قدم برداشتم، به اندازه سطحش زانو زدم، صدای و چهره ام مثل همیشه خنثی بود"هی، بچه چی شده؟مامان باباتو گم کردی؟"
بچه بغلم کرد، لحظه ای خشکم زد مغزم نمیتوانست همچین چیزی زا درک کند
دست هایم را دورش حلقه کردم و در چشمانم کم رحم دیده میشد
من چم شده بود؟