eitaa logo
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
49 دنبال‌کننده
11 عکس
0 ویدیو
0 فایل
Хочу навсегда с тобой, мы танцуем под луной سکرت: https://harfenashenas.ir/message.php?name=Noctaraaa
مشاهده در ایتا
دانلود
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#اتاق_وحشت خـ‌ون مثل آب از گلویش پایین میریخت و یقه لباسش را لکه دار میکرد جـ‌نازه اش را با وزنه در
"من دارم چیکار میکنم؟ کاری که دلم میخواد رو انجام میدم و تو هیچ کاری نمیتونی بکنی" چـ‌اقو را از بازویش در آوردم و خـ‌ون شُره کرد با مشت دماغـ‌ش را شکسـ‌تم و قهقهه زدم با لحنی نمایشی و معصوم گفتم"چی شده؟چرا گریه میکنی؟ هیچی نشده" مرد با گریه گفت"هیچی نشده؟دماغمو شـ‌کوندی و با چـ‌اقو بدنم را زخـ‌م کردی" با لحنی تاریک گفتم"چی؟اعتراض میکنی؟کی بهت حق اعتراض داده؟" مرد"ب-ببخشید" با چـ‌اقو روی پیشانی اش نوشتم: اعتراض به معنیه مـ‌رگ است او بیشتر گریه کرد و با صدایی که اشـ‌ک و درد ازش می‌چکید گفت"ب-بذار برم" "اوه چقدر بامزه، بذارم بری؟اینقدر زود؟اینجوری دیگه حال نمیده" چیزی برداشت و در دستم پنهانش کردم و سمت او آوردم "بگو آآآآ" صدای مرد پر از تـ‌رس بود"او-اون چیه" "مثل یه بـ‌رده خوب بگو آآآ" مرد دهانش را باز کرد و ان را در دهانش گذاشتم او حس کرد چیزی کوچک در دهانش ول‌ول میخورد و آن را قورت داد چون راه دیگری نداشت "آفرین، حالا که اینقدر بچه خوبی بودی بهت میگم اون چی بود" ... ... ... "کرم میلورم بود" مرد احساس حالت تهو کرد کاملا چندشش شده بود
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#کیک_تولد تولدش بود . کیک سفارش داده بود و نمی‌دانست قرار است دیگر وجود نداشته باشد، در زدم در را
او تقلا میکرد که رهایش کنم اما باید میمرد جان او در دست های من بود و مرگ او حتمی انبردست را برداشتم و به او گفتم لبخند بزن ، گفت : چ چی چرا باید این کار را بکنم؟ گفتم زود باش لبخند بزن وگرنه کاری میکنم که اروزو کنی کاش کاری که میگویم را میکردی . از ترس لبخندی پر از نا امیدی زد سرش پایین بود چونه اش رو گرفتم و سرش را بالا اوردم خندیدم و یکی از دندان هایش را با انبردست گرفتم و اروم اروم میکشیدم دستم را گرفته بود و تقلا میکرد محکم دندانش رو کشیدم داد بلندی کشید و کمک میخواست اما اهمیت ندادم چه میخاست بکند؟ کاری از دستش بر نمی امد حالا دیگر چند تا دندان نداشت دهانش پر از خون بود هفت تیر را برداشتم و روی شقیقه اش گذاشتم و ارام حرکت میدادم به سمت گلویش بعد هم سمت قلبش گرفتم اما تیر را به دست او شل‍‌یک کردم ت‍‌فنگ را کنار گذاشتم و چکش را برداشتم ارام ارام روی پایش میکوبیدم ، یک ضربه ی محکم با همان چکش به زانویش زدم و یه ضربه ی محکم تر به ان دستش که تیر نخورده بود
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاشید بیاید پی نقطه بفرستید با اکانتتون سناریو بنویسم پرایوتم: @Satoru124 𝗝𝗼𝗶𝗻>>> @Noctaraaa ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کویر؟شرک ها کویر میکنن🤣🤡 جوین نباشی سناریو نمینویسم
در این دنیا باید چیزی را داشت که آخرین تکه وجودت را به دنیای فعلی وصل کند و امیدی بهت بدهد بعضی سرشان را با دیدن ریلز گرم می‌کردند، اما تهش چه؟هیچی!من نمی‌خواستم مثل اکثر مردم دنیا باشم، میخواستم هدف داشته باشم میخواستم موفق شوم، تنها چیزی که در آخر مال من میموند خود من هستم، پس باید برای خودم تلاش کنم نه دیگری هر شب بعد برگشتن از سرکار به باشگاه می‌رفتی، باشگاه یکی از بهترن چیز هایی بود که میشناختم، سرگرمم میکرد، ذهنم را آرام میکرد و مهم تر از همه قوی ام میکرد بعد کلی تمرین از پنجره بزرگ باشگاه به بیرون نگاه میکردم مردمی که حرف میزدند و می‌خندیدند و بعضی دیگر تازه از سرکار برگشته بودند و بعضی دیگر بی دلیل راه میرفتن از نظرم خیلی پوچ بودن!
بعضی وقتا ناراحت میشدم و بعضی وقتا خندان تنها ربط این دو این بود که بهترن دوستم همیشه کنارم بود وقتایی که گریه میکردم دلیل لبخند هایم میشد و وقتی خوشحال بودم دلیلش اون بود همیشه برایش کلی فیلم می‌فرستادم و از روزم تعریف میکردم و او با دقت بهم گوش میداد و حتی سر مسخره ترین موضوع ها هم ساعت ها حرف میزدیم وقتی بیرون میرفتیم دلقک بازی هایی انجام میدادیم که ادم عادی انها را انجام نمی‌داد و خب، زندگی اش حتما کسل بود، ما با کارهای مسخره‌مان خوش بودیم و اگر کسی مسخره بازی در نمی اورد زندگی اش تباه بود چون ما خوش بودیم و او؟زندگی اش افتضاح بود
از پله های قصر آرام آرام بالا میرفتم شیشه های قرمز که نور را از خود به درون قصر آورده بود کل قصر را قرمز نشان میداد، لباس تیره ام در آن نور زیبایی بی‌نظیر داشت به طبقه بالا رسیدم، زن با التماس عقب می‌رفت و من لبخندی نمایشی زدم و اروم بهش نزدیک شدم، این ارامش از همه چیز برای او ترسناک تر بود چـ‌اقویم را در اوردم و با لبخندی زیبا به خـ‌ونی که نوک چاقو بود نگاه کردم بعد چشمام رو به سمت زن بردم اما سرم را تکان ندادم چـ‌اقو را پایین اوردم و لبخندم به پوزخندی خطرناک تبدیل شد چـ‌اقو را به جمجمه اش زدم و جمجمه اش شـ‌کست، خـ‌ون تمام سرش را پر کرد و چند قطره روی زمین ریخت"حیف چاقوی من!"
از روی مبل با وقارم به مردم بی ارزش نگاه میکردم چقدر مسخره بودن، چقدر حوصله سربر، شاید یه قتـ‌ل خیلی کوچک باید انجام میدادم تفـ‌نگ را از روی دسته مبل برداشتم و سمت یه ادم رندم نشـ‌ونه گرفته و به قلبش زدم تمام کسایی که انجا بودند جیغ زدند و دست و پایشان را گم کردند بعضی زیر دست و پا لـ‌ه میشدند و عده ای دیگر بدو بدو با جیغ فرار میکردند آه چه صحنه زیبایی قهقهه‌ای تاریک زدم"آفرین، آفرین بهتون برای جونتون فرار کنید هاهاها" تیـ‌ر را همنجوری یک جا زدم و به سر یکی خورد و خـ‌ون شره کرد و جـ‌سدش روی زمین افتاد
به مجله نگاه میکردم توی مجله پر از آدم هایی زیبا و بی نقص بود، دندان سفید و مرتب، پوست صاف، بینی خوش فرم و پول! هرچند خودم هم زیبا بودم، و یک همسر زیبا تر هم داشتم که قلبم برای او بود به گردنبندی که برایم خریده بود نگاه کردم دورش از نقره بود و وسطش یک یاقوت سرخ و زیبا که دورش با الماس های کوچک تزیین شده بود گردنبند بشدت زیبا بود از هر چیز دیگری که دیده بودم زیبا تر بود ولی به پای زیبایی کسی که ان را برایم خریده بود نمیرسید
روی تخت اتاقم نشسته بودم و به طلوع افتاب نگاه میکردم کمی خورشید را میدیدم، نور نارنجی زبیای کنار خیلی آسمان را زیبا میکرد ابر ها از حالت طبیعی‌شان در آمده بودند بود و جان دیگری به آسمان میدادن هیچ منظره ای زیبا تر از این نبود ادم های که طلوع خورشید را ندیدن زندگشان را تباه کرده‌اند هرچند خودم چند دقیقه دیگر باید برم بخوابم!
در جنگل قدم میزدم ، ساعت ۷ صبح بود و جنگل نور زیادی داشت عطر و بوی طبیعت، صدای رود جاری و پرندگان خیلی آرامش بخش بود پروانه ای بنفش را نزدیکم دیدم و انگشتم را به سمتش بردم و ان روی انگشتم نشست، خیلی ذوق زده شدم همشه دوست داشتم پروانه باشم، یک پروانه بنفشو صورتی تا آزادانه همه جا بروم و پرواز کنم روی چمن دراز کشیدم و پروانه هایی زیبا با رنگ ها مختلف روی درختان و در حال پرواز میدیدم خیلی زیبا بود...
بستهههههههه
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#اتاق_وحشت "من دارم چیکار میکنم؟ کاری که دلم میخواد رو انجام میدم و تو هیچ کاری نمیتونی بکنی" چـ‌اقو
اینقدر بالا آورد که بیهوش شد منم اون جنـ‌ازه نحس‌ش را پرت کردم در رودخانه، برام اهمیتی نداشت که جنازه اش روی سطح آب بیاید رفتم روی پشت بام و روی سکو نشستم و سیگارم را روشن کردم، در حالی که سیگار میکشیدم به شهر نگاه میکردم هوا تاریک بود، رفت و آمد مردم کم بود و تقریبا ۱۰نفر در خیابان بودند یک بچه کوچک را دیدم که تنها گریه میکرد و کسی به دادش نمی‌رسید یاد وقتی افتادم که در ۹ سالگی مثل این بچه بودم البته وضعیتم بدتر بود، بعد چند دقیقه از پله ها پایین رفتم و به سمت بچه قدم برداشتم، به اندازه سطحش زانو زدم، صدای و چهره ام مثل همیشه خنثی بود"هی، بچه چی شده؟مامان باباتو گم کردی؟" بچه بغلم کرد، لحظه ای خشکم زد مغزم نمیتوانست همچین چیزی زا درک کند دست هایم را دورش حلقه کردم و در چشمانم کم رحم دیده میشد من چم شده بود؟