#عمارت_سرخ
ماریا سردرگم و گیج بود. قطره های عرق سرد از پیشونی از چکه میکرد. ترس و اظطراب در چشامنش موج میزد. دستان سرد لرزانش را به دور جس/د بی جان مادرش حلقه کرد و اورا محکم در بغل گرفت. مانند یخ سرد و مانند گچ سفید بود.
هیچ نمیدانست چه اتفاقی افتاده فقط یادش بود که ب مهمانی بزرگ پادشاه رفته بود و مادرش به دلیل سرماخوردگی شدید نیومده بود بعد... و بعد دیگر هیچ یادش نمی امد.
ناگهان چشمانش را باز کرده بود ج/سد پرخ/ون مادرش را جلوی خودش دیده بود.او حتی یادش نمی امد که کی به عمارت برگشته بود.
بدن مادرش دیگر گرم نبود...
شما: سلام لطفا آیدیتونو بزارین بیوگرافی یا سنجاق کنین
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بنده:اکبر نیـگر: @polaki_83
من: @Satoru124
یگان: آمار ۶۰ ایدشو میده
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
شما: سلام لطفا آیدیتونو بزارین بیوگرافی یا سنجاق کنین ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یگان اعتراض کرد
برای همین شما فکر کنید نوشتم یگان عزیز
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#عمارت_سرخ ماریا سردرگم و گیج بود. قطره های عرق سرد از پیشونی از چکه میکرد. ترس و اظطراب در چشامنش
#عمارت_سرخ
اشک هایش سرریز شده بود و گریه اش از کنترل خارج. به موهای بلند و قهوه ای مادرش چنگ میزد. شاید باز بیدار شود ولی هیچ وقت فرار نبود این اتفاق بیفتد.
خو/ن هنوز تازه و روشن بود و بویش در فضای کتابخانه عمارت پیچیده بود.
پس از چند دقیقه کم کم غم او تبدیل به خشم و عصبانیت شد.
مغزش به جای مرور خاطرات خوب پر از سوال شد. چرا چطور کِی کی و...
صدای چند نفر از انتهای راهروی منتهی به کتابخانه که با شتاب به انجا نزدیک میشدند باعث توقف گریه و افکار داخل ذهن ماریا شد.
یه لحظه فقط یک چیز در سرش میپیچید:فرار کن! اگر دستگیر شوی فرصت پیدا کردن جواب هات از بین میره! فرار!
ماریا بدون لحظه ای درنگ دامن پفی اشرافی اش را که اغشته به خو/ن شده بود در دست گرفت با تمام سرعت از درب پشتی عمارت خارج شد و به سمت جنگل دویید.
جنگل سرد و تاریک بود و سوز سرما از هر سو می امد.ماریا به سختی در ان تاریکی حتی جلوی پایش را میدید. به خاطر گریه زیاد و این شک سرش انگار میخواست هر لحظه م/نفجر شود.سرما توانش را کم کرده بود دیگر نمی توانست بدوید لنگ لنگان و بی پناه در میان صد ها درخت سر فلک کشیده گم شده بود.نمیدانست شب را چگونه دووم بیاورد.
چشمانش سنگین شده بودنند و ناگهان دیگر چیزی حس نکرد و روی زمین بیهو/ش افتاد...