#اتاق_وحشت
در راه رو های مافیا قدم بر میداشتم
همه چیز از دیدم تیره و خاکستری بود
در اتاق شکـنجه ام را باز کردم مثل همیشه یه ادمی با چهرهای از رنگ و رو افتاده جلویم بود
مرد:نه، ولم کن م..من هیچ کاری نکردم اونا بهت دروغ گفتن من هیچ ربطی به این ق..قضیه نندارم
برایم خنده دار بود چجوری میشد اینقدر دروغ گفت؟اینقدر راحت؟
خنده ای زیر لب و بدون احساس کردم که مو به طن هر کسی را سیخ میکرد
با قدم های آهسته سمت اون مرد رفتم، چاقویم را زیر گلویش گذاشتم و سرش را بالا اوردم و با صدایی بی احساس گفتم:اینقدر حقیری که دروغی به این بزرگی میگی؟خنده داره
چـاقویم را روی دستش کشیدم کمی خـون چکه کرد و او داد زد
با صدایی سرد گفتم: این صدا موسیقیای برای گوش هایم است
چـاقو را روی سینهاش کشیدم، لباس چرک و کثیفش کمی پاره شد و رنگ خـون به خود گرفت
در حالی که او جیغ میزد با زانو به صورتش زدم تا دمـاغش خورد شود
جیـغ بلندی زد و خـون تمام صورتش را گرفت
خیلی صحنه زیبایی حتی برای من
با صدای غرق شده از لذت سادیـسمی گفتم:نظرت چیه چـاقو رو بدم به خودت تا انگشت های دستت را دونه به دونه قطـع کنی؟
مرد: نه التماست میکنم نکن، غلط کردم
صدایم تعقییر نکرد: دیگه من تصمیم رو گرفتم هر انگشتی که قطع نکنی مساویه با ۱۰ ثانیه شـوکر
مرد با دست های بشدت لرزان چـاقو را گرفت و شروع به قطـع انگشت هایش کرد
برای هر یک خـراش هر یک قطـع شدن انگشت هایش فریاد میزد و اشک میریخت
منم با لـذت این صحنه را تماشا میکرد، اینها روحم را جلا میداد
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#عمل_به_قول_داریم
آمار ۳۰ ناشناس میذارم هرچی خواستید بگید
پس زود زیادمون کنیدددد
𝗝𝗼𝗶𝗻☞ @Noctaraaa
#چشم_های_ترسیده
او هنوز به زندگی فلاکت بار خود امید داشت و فکر میکرد میتواند زنده بماند
اما غافل از اینکه قرار است این زندگی مزخرف او به پایان برسد ان هم نه به اسانی با درد و جز
اما ما هر دو به خواسته ی خود میرسیم البته شاید،
زندگی او تمام میشود و پایان میابد و من هم از زجر کشیدن او لذت میبرم
گوشه ای نشسته بود و کز کرده بود زیر لب چیزی را تکرار میکرد با صدایی پر از ترس میگفت : نه این انتهای داستان من نیست قرار نیست زندگی من به پایان برسد ...»
اما اینطور نبود ..!
به او نزدیک شدم و با خنده ای پر از تمسخر به او گفتم : تو هنوز هم به ادامه ی این زندگی باور داری؟ هه واقعا که انسان خیلی حقیر است .
نگاهیی پر از ترس به من انداخت و با چشم هایش التماس میکرد که زنده بماند ولی نمیدانست من عاشق این حس و بوی ترس او هستم
چـاقو ای را که دیگر تیز نبود در دست خود گرفتم و ارام ارم روی پوست او میکشیدم اما چیزی جز یک خراش سطحی روی بدن او نمی افتاد
این بار با فشار بیشتری چــاقو را حرکت میدادم و با هر فشار بیشتر او زجر میکشید و من هم لذت میبردم
برق چشم های ترسیده اش بهتر از هرچیزی بود و بوی خونی که انجا پیچیده بود زیادی ارامش بخش
نمیخواستم بعد از مرگ او دگر نتوانم ترس چشمانش را ببینم پس یکی از ان چشم ها را با دست های خود بیرون کشیدم
با گذشت زمان بیشتر و بیشتر زجر میکشید
از میان عضو های بدن قلب بهترین و زیبا ترینشان است پس ان قسمت را همیشه برای اخر نگه میدارم ،
اما هیچ چیز به اندازه ی قطع کردن عضو های بدن لذت بخش نیست , از خودش پرسیدم
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#اتاق_وحشت در راه رو های مافیا قدم بر میداشتم همه چیز از دیدم تیره و خاکستری بود در اتاق شکـنجه ام
#اتاق_وحشت
بوی خـون و وحشت کل اتاق را پر کرده بود
بوی خـون را استشمام کردم،هممم بوی خـون...چقدر زیبا
انگشت های یک دست مرد کامل قـطع شد
"حیف، دلم سوخت بذار کمکت کنم"
چـاقو را گرفتم و یا یک ضربه محکم یک انگشتش را قطـع کردم، صدای جیغ و چاقـو در اتاق کوچک پیچید
قهقهه زدم نه یک قهقهه عادی یک قهقهه سرد و سادیسـمی!
مرد داشت گریه میکرد و التماس میکرد
اینها باعث میشد بیشتر دلم بخواهد که عـذابش بدهم، اصلا مگر میشد کسی از این چیز ها بدش بیاید؟
چـاقو را کنار انداختم و شـوکر را برداشتم و روی پایین ترین درجه گذاشتم
"هر ثانیه را بشمار و یادت باشد که هر ثانیه را نشماری یک درجه ان را بالا میبرم"
مرد در حال التماس کردن بود که کم شـوکر را روی بازویش گذاشتم
"بشمار!"
مرد:یـ یک آییییی
جیغ بلندی زد که اتاق را پر کرده بودم
مرد: د- - دو
او دیگر نمیتوانست ادامه بدهد، دیگر نمیتوانست تحمل کند
مرد:....
شـوکر را برداشتم، چند ثانیه بعد در حالی که مرد داشت نفسی بکشد
شـوکر را یک درجه بالاتر روی او گذاشتم
ثانیه بعد کمی بالاتر و این روند ادامه داشت وقتی به درجه یکی مانده به اخر رسید شـوکر را برداشتم تا نمیرد
مرد نفس نفس میزد و اشک و خـون صورتش را پر کرده بود
خـون روی بدنش لباس هایش را لک کرده بود