#تشنه
بوی خون اتاق را فرا گرفته بود.
مکس نفس عمیقی کشید و چشمانش برق زد؛بوی خون اورا به وجد اورده بود.
اجساد خانواده اش هر کدام در گوشه ای از اتاق غرق از خ/ون افتاده بود.
مکس نگاهی به چاقوی خو.نالوده در دستش انداخت نور مهتاب از پنجره در اتاق پخش شده بود و خون روی چاقو درخشش خاصی پیدا کرده بود.
چاقو ارام به سمت دهانش برد بعد ریه هایش را از بوی خ/ون روی چاقو پر کرد.
زبانش را دراورد و چاقو را رویش گذاشت. طمع خون در دهانش پخش شد و چشمانش برق زد.
از کنار ج.سد برادرش که چند لحظه پیش زنده بود و الان غرق خو/ن بلند شد و به سمت مبل گوشه ی اتاق رفت. رویش راحت لم داد و به منظره هیجان انگیر جلویش که خود خالقش بود خیره شد.
موج هیجان و لذت در وجودش جریان پیدا کرد. خنده ای بلند از ته دل کرد اما در یک ان حس کرد...کمه.دلش بیشتر میخواست.....
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#تشنه بوی خون اتاق را فرا گرفته بود. مکس نفس عمیقی کشید و چشمانش برق زد؛بوی خون اورا به وجد اورده ب
#تشنه
نگاهی به اطرافش کرد روی میز یک قیچی فلزی با نقش و نگار های زیبا بود.
به سمت میز حرکت و کرد ان را برداشت لبه های قیچی تصویر اورا انعکاس میداد مکس با دیدن چهره ی خودش که خونی شده بود ذوق کرد . ضربان قلبش شدت گرفت. به سمت جسد پدرش رفت و لباس او را با زد و قیچی را در شکمش فرو کرد.
خو.ن ریخته شده روی دستش را با زبانش پا کرد و بعد شکم پدرش را با قیچی چیند و باز کرد.
روده اش را گرفت و بیروت کشید هر چه بیشتر اجزای بدن پدرش را جدا میکرد هیجانش بیشتر میشد.
صورتش را در ان زخم بزرگ فرو کرد و تا جایی که میتوانست خون خورد.
از جایش بلند شد و با بقیه اجساد هم همینکارو کرد.
هیجانش و اشتیاقش از کنترل خارج شده بود هنوز خون میخواست و هنوز متلاشی کردن میخواست اما دیگر چیزی نبود.
پس قیچی را در قلب خودش فرو کرد یک لحظه ان هیجان کنترلش را در دست گرفته بود و هیچی چیز جز اتش خون خواستن حس نمیکرد اما با درد ان ضربه یه لحظه به خودش امد اما دیر بود پس دستش را زیر قلبش گرفت و تا اخرین لحظه با خنده هایی بلند خونش را خورد و بعد همه جا تاریک شد...
#پایان
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#کیک_تولد تولدش بود . کیک سفارش داده بود و نمیدانست قرار است دیگر وجود نداشته باشد، در زدم در را
#کیکــتولد
در فکر فرو رفته بودم
و اصلا حواسم به اطرافم نبود
وقتی به خودم امدم که دیگر او رفته بود
جنازه را هم با خود برده بود
حالا من باید چیکار میکردم ؟
نمیدانم
در فکر و خاطرات گم شده بودم
اما این موضوع را جدی نگرفتم
وسیله هایم برداشتم و از انجا به هتلی رفتم یک اتاق گرفتم و وسیله ها را گوشه ای از اتاق انداختم
لباس خونی ام را در شومینه انداختم و سوزاندم
نفر بعدی چه کسی میتوانست باشد؟
یک فروشنده ؟
یا یک کارگر ساده ؟
یا هم رئیس کارخانه ای جایی؟
شب شده بود
از اتاق خود بیرون زدم و در راه رو به سمت در خروجی راه میرفتم
ان دختر را دیدم
او انجا چه میکرد؟
من حتی اسمش را هم نمیدانستم
به سمتش رفتم
هنوز زیاد به او نزدیک نشده بودم و او هم در حالتی که پشتش به من بود
گفت:عجیب است ، تو اینجا چه میکنی ؟
گفتم:من باید این سوال را از تو بپرسم نه تو
خندید: هه! این هتل من است
برگشت و نگاهی به من انداخت
:برای امشب میخواهی چه کنی؟
گفتم : نه ، هر کاری که بخواهم بکنم به تو ربطی ندارد نمیگذارم دنبالم راه بیوفتی
سرش را تکان داد و گفت :باشه هر طور که خودت میخواهی
#ماجرای_پایان
صدای قدم هاش نزدیک و نزدیک تر میشد،سرمو بالا اوردم و چهره ی خندان ولی ترسناکه شو دیدم و دوباره سرم رو پایین اوردم...
با دستش محکم فک ام رو گرفت و سرم رو بالا اورد. ترس تمومه وجودمو گرفته بود،یکم بعد دست در جیب هاش برد و انبر دست رو برداشت ترسم بیشتر شد و با خودم میگفتم میخواد باهاش چیکار کنه؟
دستم رو گرفت و ناخن هامو به آرومی میکشید و درمیاورد..
خیلی درده زیادی داشت و بهش التماس میکردم که دست از سرم بر داره ولی چاق.و رو برداشت و لبخندی زد و دقیقا روی انگشتام جایی که درد داشت طرح کشیدو بعدش انگشتامو با حوصله و آرومی تیکه تیکه کرد از شدت درد گریه میکردم و اون فقط لذت میبرد خنده ی عجیب و ترسناکی زد و به سمت چشمام هجوم اورد قیافه ی مسخرش آخرین چیزی بود که دیدم چون با چاقو چشمامو کور کرده بود خون تنها چیزی بود که از چشمام باقی مونده بود بلند ترین جی.غه عمرم رو زدم ولی دست و پا زدن هیچ فایده ای نداشت و گفت: ببینم این یکی رو چیکار میکنی
چ. اقو رو برداشت و به بدنم چندین بار چ. اقو زد و روی زمین انداختم دیگه توان گریه کردنم نداشتم دستو پام بی حس شدو صدای یه لعنتیش که میگفت: الان با ج.سدش چیکار کنم؟
آخرین چیزی بود که شنیدم و برای همیشه از این دنیا رفتم....
#پایان