𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#تشنه بوی خون اتاق را فرا گرفته بود. مکس نفس عمیقی کشید و چشمانش برق زد؛بوی خون اورا به وجد اورده ب
#تشنه
نگاهی به اطرافش کرد روی میز یک قیچی فلزی با نقش و نگار های زیبا بود.
به سمت میز حرکت و کرد ان را برداشت لبه های قیچی تصویر اورا انعکاس میداد مکس با دیدن چهره ی خودش که خونی شده بود ذوق کرد . ضربان قلبش شدت گرفت. به سمت جسد پدرش رفت و لباس او را با زد و قیچی را در شکمش فرو کرد.
خو.ن ریخته شده روی دستش را با زبانش پا کرد و بعد شکم پدرش را با قیچی چیند و باز کرد.
روده اش را گرفت و بیروت کشید هر چه بیشتر اجزای بدن پدرش را جدا میکرد هیجانش بیشتر میشد.
صورتش را در ان زخم بزرگ فرو کرد و تا جایی که میتوانست خون خورد.
از جایش بلند شد و با بقیه اجساد هم همینکارو کرد.
هیجانش و اشتیاقش از کنترل خارج شده بود هنوز خون میخواست و هنوز متلاشی کردن میخواست اما دیگر چیزی نبود.
پس قیچی را در قلب خودش فرو کرد یک لحظه ان هیجان کنترلش را در دست گرفته بود و هیچی چیز جز اتش خون خواستن حس نمیکرد اما با درد ان ضربه یه لحظه به خودش امد اما دیر بود پس دستش را زیر قلبش گرفت و تا اخرین لحظه با خنده هایی بلند خونش را خورد و بعد همه جا تاریک شد...
#پایان
𝓝𝓸𝓬𝓽𝓪𝓻𝓪
#کیک_تولد تولدش بود . کیک سفارش داده بود و نمیدانست قرار است دیگر وجود نداشته باشد، در زدم در را
#کیکــتولد
در فکر فرو رفته بودم
و اصلا حواسم به اطرافم نبود
وقتی به خودم امدم که دیگر او رفته بود
جنازه را هم با خود برده بود
حالا من باید چیکار میکردم ؟
نمیدانم
در فکر و خاطرات گم شده بودم
اما این موضوع را جدی نگرفتم
وسیله هایم برداشتم و از انجا به هتلی رفتم یک اتاق گرفتم و وسیله ها را گوشه ای از اتاق انداختم
لباس خونی ام را در شومینه انداختم و سوزاندم
نفر بعدی چه کسی میتوانست باشد؟
یک فروشنده ؟
یا یک کارگر ساده ؟
یا هم رئیس کارخانه ای جایی؟
شب شده بود
از اتاق خود بیرون زدم و در راه رو به سمت در خروجی راه میرفتم
ان دختر را دیدم
او انجا چه میکرد؟
من حتی اسمش را هم نمیدانستم
به سمتش رفتم
هنوز زیاد به او نزدیک نشده بودم و او هم در حالتی که پشتش به من بود
گفت:عجیب است ، تو اینجا چه میکنی ؟
گفتم:من باید این سوال را از تو بپرسم نه تو
خندید: هه! این هتل من است
برگشت و نگاهی به من انداخت
:برای امشب میخواهی چه کنی؟
گفتم : نه ، هر کاری که بخواهم بکنم به تو ربطی ندارد نمیگذارم دنبالم راه بیوفتی
سرش را تکان داد و گفت :باشه هر طور که خودت میخواهی