eitaa logo
~نآگُفتِه‌هایَم؛
65 دنبال‌کننده
481 عکس
276 ویدیو
2 فایل
بِسم‌رَب‌🫀🌚! شنوای افکار بی پایانم و سخنان ناگفته ام هستی؟ _دعوتید به صرف چای و خواندن مکتوباتِ روحِ مَن:) !کپی نکن عزیزِ من! شروعِ قصه‌:۱۴‌۰۴‌/‌۵/‌۹ https://punz.ir/message/0AkNsUr نذار‌حرفات‌ناگفته‌بمونه؛اینجا‌بهم‌بگو🫴🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
مثل هر گردی که گردو نیست هر دوسِت‌دارمی هم عشق نیست=)
امروز کلی کار ریخته بود سرم و اصلا شرایط پست‌گذاری‌ رو نداشتم
اگه گفتید چیکارا کردمممم
~نآگُفتِه‌هایَم؛
روز چهاردهم چله:) شادی روح شهید محمد جواد باهنر سه صلوات:)))🌱
روز پونزدهم چله:) شادی روح شهید عبد‌الرحیم موسوی سه صلوات:))))🌱
~نآگُفتِه‌هایَم؛
اگه گفتید چیکارا کردمممم
خب. بزارید از صبح بگم. صبح ساعت ۸ و نیم بود بیدار شدم و چون تا ۹ونیم باید خودمو میرسوندم پایگاه، خیلی سریع حاضر شدم و ویژژژژ به سمت پایگاه. اما می‌پرسید برای چی رفتم؟ برای اینکه کادر جدید پایگاه تشکیل شده که منم مسئول عملیات و سازندگی شدم و همه بچه‌های گروه باید میرفتیم جلسه حوزه و... تا حدود ساعت ۱۲ طول کشید که بعد برگشتیم محله خودمونو الحمدلله قسمت شد نماز ظهر و عصرمونو به جماعت بخونیم.
~نآگُفتِه‌هایَم؛
خب. بزارید از صبح بگم. صبح ساعت ۸ و نیم بود بیدار شدم و چون تا ۹ونیم باید خودمو میرسوندم پایگاه، خی
بعدشم اومدم خونه و تازه فهمیدم عهههه ساعت ۵ همین روز فرصت تست مداحی داریم. دیگه ی خورده تمرین کردم و دوباره ساعت چهار رفتم پایگاه <اون ساعت حلقه داشتیم که بخاطر ی سری کارا مجبور شدم زودتر برم> رفتمو و دوتا کتاب وقف کردم و نشستم متن مداحیمو نوشتن. و بعدشم که حلقه شروع شد و تا ساعت ۶ حلقه بودم و بعدم رفتم با ی گالنننن استرس خالص تست مداحی دادم و خب مثل اینکه همه خیلی خوششون اومده بود✨😌<چاییی‌شیریین> خلاصه دعا کنید قبول شم ان‌شاءالله.
و تا همین دوساعت پیش که رفتیم مسجدو... تازه رسیدم خونه و استراحت کردم😮‍💨
و باز هم؛ از فردا همین‌آش‌وهمین‌کاسه. [کلاس زبان. کلاس قرآن. مسئولیتای پایگاه. و به زودی قراره باشگاه هم به اینا اضافه بشه..]
هدایت شده از شب‌های‌روشن-
51223c27.mp3
زمان: حجم: 211.7K
این صدا از اون صداهاست که باعث می‌شه اشک با بی‌رحمی به چشمات نیشتر بزنه، به اندازه‌ی چندتا وزنه‌ی بزرگ چیزی روی گلوت سنگینی کنه، دلت تنگ بشه و کلی تصویر و خاطره جلوی پرده‌ی چشمات‌ ظاهر شه.
یادمه اعتکاف پارسال داشتیم با رفقا قرآن می‌خوندیم که بهمون خبر دادن یکی‌از علما سه‌بار خواب دیده که جون حضرت آقا در خطره .. دیگه هیچکس حال خودشو نمیفهمید ، همه نگران و مضطرب بودن ، اون لحظاتِ دم افطاری همه برای سلامتی آقا ختم قرآن گرفتن ، دعا میکردن و درحال گریستن بودن به جز من . آخه همش با خودم میگفتم نه ، نه مگه میشه اصن یه‌روزی آقا نباشه ؟ نمیشه .. مگه قرار نیست ایشون پرچم رو به‌دست حضرت صاحب‌الزمان بده ؟ هی میگفتم بچه‌ها مطمئنم خبر کذبه چون اصلا نمی‌تونستم دنیای بدونِ سیدعلی رو تصور کنم ، ولی حالا چطور رفتنتون رو باور کنم آقاجان ؟ نه اون خبر کذب بود نه خبرِ شهادت شما :)