میدونید...روزی که سید حسن نصرالله شهید شدن من نشسته بودم رو تختم و داشتم تو گوشی میچرخیدم؛ ی دفعه وارد ی کانال شدم که عکس سید رو گذاشته بودن و نوشته بودن 'شماهم شیهد شدید' من تا عکس رو باز کردم قلبم پرید بیرون و چنگ انداختم به صورتم، طوری که انگار یکی از عزیزانمو از دست دادم....
خواستم بگم گاهی بعضی شهدا با اینکه شما خیلی اونهارو نمیشناسید ولی بعد شهادتشون ی جوری شما رو اسیر خودشون میکنن که نفهمید چجوری اینقدر وابستهشون شدید...من قبل از شهادت سید حسن نمیشناختمشون، ولی بعد از شهادتشون با دعای این شهیدِ که تو کارام موفقم:)))))🥀
خیلی دلم براتون تنگ شده بود...
واقعا این چندوقت شرایطشو نداشتم که فعالیت کنم..
اینکه روز به روز داره به تعداد بچه حزبالهی های کلاسمون اضافه میشه حداقل یکم باعث شده اخمام باز بشه.
~نآگُفتِههایَم؛
اینکه روز به روز داره به تعداد بچه حزبالهی های کلاسمون اضافه میشه حداقل یکم باعث شده اخمام باز بشه.
شاید الان با خودتون بگید وا، چه ربطی داره؟
~نآگُفتِههایَم؛
شاید الان با خودتون بگید وا، چه ربطی داره؟
این ی قضیه ایی داره که چند روز پیش تو کلاس ی معلم جدید آوردن که جلسه اول همه بچه ها رو انداخت به جون هم و رفت. اون روز ی بحث سیاسی درست کرد که باعث شد همه بچه ها شورش کنن، و واقعا وضعیت ی جوری بود که کلاس بهم ریخت.
ظهر که برگشتم خونه واقعا از امام زمان کمک خواستم، ی نامه نوشتم و گفتم که شیعه ها قریب افتادن آقا، کمک.
و حالا بعد چند روز واقعا دارم تغییر رو توی جو کلاس حس میکنم....