~نآگُفتِههایَم؛
امروز، تولد شهید مهدیحیدری <شهید جنگ ۱۲روزه> بود:) شادی روحشون و تسکین دل خونواده و دختر کوچولوشون
[راستی.این شهید هم هممحلهایمونن]
جمعه هم آمد و رفت اما تو نیامدی یا صاحبالزمان:)
اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب کبری.
~نآگُفتِههایَم؛
جمعه هم آمد و رفت اما تو نیامدی یا صاحبالزمان:) اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب کبری.
کوچهرآباعشقتو،آبوجآرومیکنَم.
منبهشوق ِیوسفم،دشترآبومیکنم.
_بچههات یکی از یکی اسکلترن مامانجان.
+نه اتفاقا. بچههای من خیلیم فهمشون بالاست. بچههای دیگه تا این حد متوجه مسائل و دنیا نیستن.
_...
[یک برش از مکالمات منو مادر گرامی]
~نآگُفتِههایَم؛
_بچههات یکی از یکی اسکلترن مامانجان. +نه اتفاقا. بچههای من خیلیم فهمشون بالاست. بچههای دیگه تا
جالب اینجاست مامانم خیلی جدی این حرفو زد. اولش فکر کردم داره شوخی میکنه. منتظر بودم حرفش تموم شه با لبخندش بزنم زیر خنده ولی لبخندی نزد.
یکم که فکر کردم دیدم حرفش خیلی حقه و واقعنم همینطوره. نمیخوام از خودم تعریف بکنم. میخوام اینو بگم که هیچوقت هیچکس تو هیچ برهه زمانی مثل من فکر نمیکرد.
یادمه کلاس اول که بودم قوه تخیل بالایی داشتم. کارتونای خارجی زیاد میدیدم<ماهواره داشتیم اون موقع> و همین باعث شده بود بخوام انگلیسی صحبت کنم. از اونا تقلید کردم و با این که حرفام ی مشت چرت و پرت بود اما آوای اونا رو داشت. لحن و ملودی انگلیسی با لهجه آمریکن. به دوستام گفتم ولی اونا اینطوری بودن که.
یا مثلا از همون موقع ها یاد گرفته بودم مهربون باشم. محبت کنم. اهل کینه نباشم و با همه دوست باشم. در صورتی که، بچههای ملت، حتی نمیدونستن چطوری باید با همکلاسیشون دوست بشن.
نفهم بودن و نفهمیدنشون عذابم میداد.