_امروز تولدشه. تولد همونی که قریب به ۱۲ ماهه باعث به جونهمافتادن ِ قلب و مغزم شده. نمیدونم با این اوضاع که باعث ایجاد جنگداخلی درون من شده، هنوز انقدر رو داره که تولد بگیره!
اما. بههرحال. تولدش مبارک. امیدوارم امامزمانرونشناخته از دنیا نره.
هدایت شده از `𐌼𝛈𝛘
- از 𐌼𝛈𝛘` برای چنلی که هر پستش
یه گوشه از یه قلبِ پر از حرف رو نشون میده𝆊 ᭡ ִֶָ ໋
«یه کنج برای دلگویه ها، خاطرات خاک خورده، جدال بین مغز و قلب..🫀».
تقدیم به ‹ناگفتههایم› 🤍꩜
روز چهارم مدرسه. ۱۰ام شهریور.
امروز هم عادی بود. با یکی از پشت سریام دوست شدم و خیلی به نظرم دختر باحالی اومد. زنگ اول مرواریدبافی داشتیم و کار این جلسهمون خیلی سخت بود. باید ماه میبافتیم:).
بعد، مشاورمون اومد سر کلاس. ی تور مدرسه گردی برامون گذاشت. از خانمه خوشم میاد. با من خیلی مهربون برخورد میکرد. وقتی مارو برد کتابخونه تنها کسی که کتاب برداشت من بودم و اکلیل از شمای خانومه داشت سرازیر میشد.
زنگ بعد منطق داشتیم. با معلمش اوکیم. به نظر نمیاد زن بدی باشه.
تو این زنگ فشارم افتاده بود و حالم اصلا خوب نبود! زنگ تفریح دو دیقه چشم رو هم گذاشتم و اصلا نفهمیدم کی تموم شد زنگ و به خودم اومدم و دیدم معلم عربی اومده سر کلاس. ی خورده ترسناکه معلم عربیمون😅.
درکل؛ امروز زیاد اوکی نبود.
~نآگُفتِههایَم؛
روز چهارم مدرسه. ۱۰ام شهریور. امروز هم عادی بود. با یکی از پشت سریام دوست شدم و خیلی به نظرم دختر
کتاب قصه دلبری و گرفتم با کتاب سرزمین مقدس. بعد مشاورهه اینطوری بود که✨✨✨.
امروز یکیو تو کلاس دیدم که سوژه خوبی بود برای اینکه ازش بدم بیاد. ی دختر به ظاهر مغرور که تو کتابخونه با کتابای روانشناسی کلی ذوق میکرد و هوار میکشید که واوووووو این کتابارووو. البت اینم بگم کتابای درسی روانشناسی، نه داستانی و این حرفا. دیروزم داد و بیداد راه انداخته بود راجب یکی از همکلاسیا که واییییییییییی تو تو دفتر خاطراتت نوشتی عاشق ی بسیجی بودی !!! ووااااااییییییییی. و قشنگگگ احساس میکردم که اون بندهخدا داره از خجالت آب میشه.
در کل احساس میکنم از اوناییه که همش با جیغ و اینا میخواد جلب توجه کنه. حس خوبی بهش ندارم.
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
<بادیدناینکلیپمتوجهاینمیشیمکهچجوریمیشهصدایکلکشیدن،بهگریهوشیونبدلبشه💔>