روزِ بدی بود. صبحمو تو مدرسه با بغض شروع کردم. اومدم خونه و ساندویچ سوسیس و قارچ خوردم. مهمون اومد و باهاش رفتیم بیرون. کل روز بغض داشتم و نمیتونستم گریه کنم چون مهمون داشتیم و هی قورتش میدادم. روز مسخره ایی بود که اگه ذوق دیدن الای تو فردا نبود حتما دیوونه میشدم...
یکی بیاد به بعضیا بفهمونه چت ناشناس ی چنل جایی برای عقده گشایی و پیش کشیدن مسائل چرت شخصی نیست.
~نآگُفتِههایَم؛
یکی بیاد به بعضیا بفهمونه چت ناشناس ی چنل جایی برای عقده گشایی و پیش کشیدن مسائل چرت شخصی نیست.
طرف ورداشته واسه من ی پارگراف متن نوشته راجب ی چیز خخخییلییی بچهگونه. خب عزیز من مشکلی هست بیا پی وی بگو
بعد تقریبا دو ماه الای (رفیقمو) دیدم. با بچه های بسیج همگی رفتیم کتابخونه بعدش پیش شهدا نماز خوندیم.برگشتیم پایگاه خودمون و تولد (مناطق محروم) گرفتیم. کلی خندیدیم و... خیلی خوش گذشت حقیقتا..