_نمیدونم چرا. ولی واقعا حالِ هیچی نیست.
نه درس. نه نوشتن. نه خوندن. نه نقاشی کشیدن. نه بیرون رفتن. و نه هیچی.
هیچی؛ تنها کلمهاییه که میتونه توصیف کنه این حالمو.
اشک ریختن شده تنها فعالیتم تو این چندوقت. شاید افسردگی یا هرچی.
هیچیِ هیچیو نمیدونم؛
فقط میدونم الان نیاز دارم به سکوت. به ارامش...ی جای دور. تا بتونم دوباره خودمو پیدا کنم.
ولی متاسفانه دنیا نشسته ببینه من مودم چجوریه تا همونجوری پیش بره.
و همین خیلی آزار دهندهاس.
ی چیز خیلی آزاردهنده دیگه اینه که
هیچوقت کافی نبود
نه تلاشهام.
نه ارادم.
نه...
من از وقتی پا به مدرسه گذاشتم ناکافی بودم. و همین خیلی آزارم میداد. اینکه بجای این که منو تشویق کنن با این شرایط افتضاحی که داشتم ولی تونستم ی کاری رو با موفقیت انجام بدم؛ همیشه دیگران بخاطر کارهای نکرده مورد توجه قرار میگرفتن.
من هیچوقت نفهمیدم چجوری باید واقعی تلاش کرد و هیچوقتم بهم آموزش داده نشد.
شاید اگه مث بعضیا تک فرزند بودم یا واسه هر کوفتی که تو زندگیم اتفاق میافتاد دکتر مشاور داشتم یا اگه رو پاهای خانوادم وایساده بودم بجای دست و پازدن الکی برای ی موفقیت بزرگ؛ الان تو بهترین مدرسه شهر درس میخوندم.
شاید با این حرفا برچسب عقدهای بودن بهم بچسبونن ولی اصن برام مهم نیس...
میدونی از ی جایی به بعد این به اصطلاح عقده به حدی گنده میشه که دیگه نمیتونی برای موفقیت دیگران خوشحال بشی. [امیدوارم هیچوقت برام اتفاق نیوفته] ولی به هرحال اگرم موفقیتی کسب کردم هیچکس باهام همدلی نکرد یا خوشحال نشد. و این یکی از دلایلی هست که داره منو مجاب میکنه تا منم مث خودشون رفتار کنم.
~نآگُفتِههایَم؛
ی چیز خیلی آزاردهنده دیگه اینه که هیچوقت کافی نبود نه تلاشهام. نه ارادم. نه... من از وقتی پا به م
شاید واقعا یکی از دلایل مهم این که از همه متنفرم بخاطر همین باشه...کسی چه میدونه👀.
ی متن برای چهلم بچه های میناب نوشتم. چن وقت پیش البته. خواستم ببینم بزارمش اینجا یا نه.