-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
شد، شد، نشد، بشین بغل دستم برات چایی بریزم قربون چشات؛ غصه هاتم نصف نصف. باشه؟
بیا در حد یه چایی ببینمت.
زندگی تو ایران واقعا جالبه! همینجوری که نمیدونی آتش بس تموم شده یا صدای طوفانه یهو زلزله میاد که حوصلت سر نره.
-ɴᴏᴛʜɪɴɢ"
در خندههایِ تو زندهام.
بارها و بارها "دوستت دارم" را تکرار کنید؛
آدمها هر لحظه نیاز دارند بدانند قلبی هست که برایشان میتپد🩵')
بر لبههای نیستی ایستاده بود و با خود تکرار میکرد: «آیا زندگی یک بار طرف مرا گرفتهاست که من طرف زندگی را بگیرم؟»