- پرسیدم چند سال.. نمی شنوی!؟
ضربه ی آخر را می زند.
یک ضربه ی کاری و نفس گیر.
- اعدام.. حکمش اعدامِ
نفس نمی کشم انگار.
نبضم را حس نمی کنم چرا!
بعد از آن را به خاطر نمی آورم.
نمی دانم کجا پرسه می زدم.
میان خواب و بیداری.
شاید در حیاط زندان.
پایِ چوبه ی دار.
کنار جسدِ آویزان مردی که عاشقانه دوستش داشتم.
اشکم سرازیر می شود.
مثل باران پاییزی که از پشت پنجره به شیشه می زد.
دلِ هر دویمان گرفته.
من و آسمان تیره.
لای پلکم را باز می کنم.
هوا تاریک شده انگار.
#پارت_175
نام رمان :#به_تو_عاشقانه_باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده
https://eitaa.com/Noorkariz
" امیر حسین"
نگاه سرگردانم را میان چشمان مادر می چرخانم.
کسی که بیش از همه به او اعتماد داشتم و محال بود جز حقیقت حرفی به زبان آورد.
خودش گفته بود رو در رو حرف می زند.
زبان روی لبم می کشم.
- خب؟
نگاهش سمت اتاق مریم می دود.
پلک می زند و خاطرش جمع می شود انگار.
- یادته آقات چی می گفت. خدا رحمتش کنه بعضی حرفاش و هیچ وقت یادم نمی ره
تند و بی فاصله لب می جنبانم.
- می شه حاشیه نری حاج خانم. اصل مطلب بگو.. خلاص
گوش به حرفم نمی دهد.
حرف خودش را می زند.
- می گفت بذار اول طرفت حرفش و بزنه ببین اصلاً خطا کرده یا تو به چشم خطا کار نگاش کردی
با استیصال صدایش می زنم.
- حاج خانم؟
نفسم را محکم رها می کنم.
در سکوت نگاهم می کند.
#پارت_176
نام رمان :#به_تو_عاشقانه_باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده
https://eitaa.com/Noorkariz
دندان روی هم می فشارم.
کم مانده کاسه صبرم لبریز شود.
- زنی که شما آوردی تو این خونه و به خیال خودتون پناهش دادی حامله س. در حالی که نزدیک دو سال شوهرش تو زندان بود و معلوم نیست این بچه یهو از کجا سبز شد!
جوری نگاهم می کند انگار زبان به کُفر چرخانده ام.
- می ذاری حرف بزنم یا می خوای پشتِ یه دختر بی گناه و معصوم پرت و پلا بگی سید!؟
گوش به حرفش نمی دهم.
گاهی من عجیب شبیه خودش می شدم.
- پرت و پلا حاج خانم! دختره دو سال شوهر نداشته شکمش اومده بالا اونوقت شما می گی بی گناه و معصوم!
نگاه باریکش در چشمانم زل می زند.
- کم کم دارم بهت شک می کنم امیر حسین. من تو رو اینجوری تربیت کردم!
سر پایین می اندازم.
انگار حق با مادر است.
چه مرگم زده، نمی فهمم.
لعنت به منصور و زهر کلامش.
- بفرما زری خانم.. من دیگه هیچی نمی گم
#پارت_177
نام رمان :#به_تو_عاشقانه_باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده
https://eitaa.com/Noorkariz
مادرم حرف می زند و من نگاهم را ذره ذره بالا می کشم.
- می گفت هر چند وقت یه بار بهش اجازه ملاقات شرعی می دادن. اولش نفهمیدم یعنی چی.. پرسیدم ازش اونم با کلی خجالت گفت یه اتاق بهشون می دن که با هم تنها باشن و ..
تا همین جا بس است.
منظور مادرم را می فهمم.
سر تکان می دهم.
- می دونم حاج خانم.. زندانی وقتی ازش راضی باشن می تونه با محرمش خلوت کنه.. بهش می گن ملاقات شرعی
مادرم سکوت کرده و حرف نمی زند.
- نکنه شما می دونستی بارداره به همین خاطر آوردیش پیش خودت؟
چانه بالا می اندازد.
- نه مادر.. از کجا خبر داشتم. اما خب بعدش شک کردم
گاهی مادرم را درک نمی کنم.
شک اگر داشت با من چرا حرفش را نزد!
- از کجا؟ به چی شک کردی؟
دستی در هوا تکان می دهد.
- چه سوالا می پرسی بچه! ناسلامتی سه شکم زاییدم می خوای نفهمم
- خب چرا ازش نپرسیدی؟ به من چرا هیچی نگفتی؟
#پارت_178
نام رمان :#به_تو_عاشقانه_باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده
https://eitaa.com/Noorkariz
چپ چپ نگاهم می کند.
- نپرسیدم تا خودش بگه. به توام هیچی نگفتم که مطمئن شم
- با این حساب نه ملیحه خانم می دونه عروسش بارداره نه حاج صادق. اونوقت کِی قراره بهشون بگه؟
مکث می کنم.
دندان روی لبم می کشم.
- نوه ی حاجی تو خونه ی خودش دنیا بیاد بهتره تا..
وسط حرفم می پرد.
- صادق اگه خیلی مرد بود عذرش و نمی خواست.فکر کردی براش خیلی مهمه! مریم وقتی یه نفر بود نخواستش حالا بیاد دو نفرو بخواد!
- خودم باهاش صحبت می کنم. مریم و نمی خواد بچه ی حامد رو چی.. اونم نمی خواد!
- باورت نمی شه، نه! باشه.. باهاش حرف بزن. ولی اگه نخواست چی، می خوای با مریم چیکار کنم؟ بگم برو.. بگم مهم نیست چه بلایی سرِ خودت و بچه ات می آد! بگم آقا سید که یه محل سرِ مردونگیش قسم می خورن یه دختر بی پناه و حامله رو می خواد آواره نمی دونم کجا کنه!
اخم به ابرو آورده و دلخور نگاهم می کند.
نفس بلندی می کشم.
- قصد من آواره کردنش نیست حاج خانم. فقط.. اگه خدای نکرده..
#پارت_179
نام رمان :#به_تو_عاشقانه_باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده
https://eitaa.com/Noorkariz
مادر با عتاب و پُر از خشم صدایم می زند.
- خجالت بکش سید! این موها رو من تو آسیاب سفید نکردم پسر جان. راست و دروغ آدما رو از تو یکی بهتر می فهمم. تو چشمای اون دختر جز حقیقت هیچی ندیدم
برای لحظه ای مکث می کند.
- شما اگه ناراحتی همین فردا می برمش خونه ی خواهرم.. ولی اینم بگم پیشش می مونم تا موقعی که بارش و بذاره زمین.
یه دختر بی مادر و به حال خودش ول نمی کنم امیر حسین. می دونی چرا.. چون باورش کردم.. چون می خوام براش مادری کنم
طعنه ی کلامش حالم را بد می کند.
خودم را جمع و جور می کنم.
- من.. گفتم شما برو! اصلاً من کی باشم بخوام همچی غلطی کنم. صاحب خونه شمایی مادرِ من اختیارش با خودت. فقط خدا کنه پشیمون نشی از این مادری کردن.
می دونی چرا.. چون طرف حسابت صادق شریعت و پسراشن. چون اگه بخوان گنده تر از دهنشون حرف بزنن با من طرفن.. پسر حاج مهدی
لبخند رضایت روی لبش ظاهر می شود.
خیره در چشمانم دست به دعا برمی دارد.
#پارت_180
نام رمان :#به_تو_عاشقانه_باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده
https://eitaa.com/Noorkariz
به اتاقم می روم.
خودم را به ولی نعمتم می سپارم.
یادش انگار دلم را قرص می کند.
با صدای مادرم سر می چرخانم.
- سلام حاج خانم.. صبح بخیر
لبخند گرمی می زند.
- سلام مادر.. کجا بسلامتی؟
جلو می آید و رو به رویم می ایستد.
- می رم زورخونه زری خانم.. دلم هوای محله قدیمی رو کرد گفتم برم حال و هوام عوض شه
نفسش مثل یک آه کم صدا از سینه خارج می شود.
- یادش بخیر.. اون قدیما که احمد رضا رو با خودت می بردی بچه م چه ذوقی می کرد
لب روی هم می فشارد.
- مریم خانم بهتر شد؟
حواسش را پرت کنم بهتر است.
واِلا کم مانده به شکستن بغضی که به گلویش آویزان شده.
سر تکان می دهد.
- خدا رو شکر بهتره.. گفتم زنگ بزن آقای صمدی یه دو روز مرخصی بگیر رو به راه شی
- می خوای من زنگ بزنم؟
#پارت_186
نام رمان :#به_تو_عاشقانه_باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده
https://eitaa.com/Noorkariz
چانه بالا می اندازد.
- نه مادر.. بچه س مگه! خودش زنگ می زنه
دستی به چانه ام می کشم.
- می گم، حاج خانم.. تا دیر نشده از یه دکتر خوب براش وقت بگیر.. بعدشم هر جور می دونی راضیش کن قایم موشک بازی رو بذاره کنار.. هر چی باشه ملیحه خانم و حاجی حقشونه بدونن عروسشون بارداره.. نیست؟
- می گم الهه براش وقت بگیره.. آخه منِ پیرزن دکتر زنان از کجا بلدم! بعدشم زنگ بزنم چی بگم.. ملیحه رو دعوت کنم بیاد همینجا بهتر نیست؟
شانه بالا می اندازم.
- بهتر و بدترش با شماس.. فقط نمی خوام بهونه بیفته دستِ حاج صادق و پسراش.. خصوصاً منصور
ذهنم دوباره به تب و تاب می افتد.
زهرِ کلام منصور انگار از پسِ ذهنم خودنمایی می کند.
- ممکنه.. یعنی احتمالش هست بخوان مطمئن شن
منظور حرفم را نمی فهمد.
ابرو در هم می کشد.
نه سوادش قد می دهد و نه اندازه بعضی ها افکار پلید در سر می پروراند.
- از چی مطمئن شن!؟ درست بگو ببینم منظورت چیه؟
#پارت_187
نام رمان :#به_تو_عاشقانه_باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده
https://eitaa.com/Noorkariz
آهسته تر از قبل حرف می زنم.
- گفتم ممکنه.. یعنی شاید بخوان آزمایش بده مطمئن شن بچه مالِ حامده
چنگ به گونه اش می زند.
باورش برای زنی مثل او ناممکن است.
- دیگه چی! این حرفا چیه می زنی تو! همین مونده انگِ.. استغفرالله.. خدایا به تو پناه می برم
گوشه ی لبم را می جوم.
من فقط از یک احتمال می گویم.
احتمالی که بنظر چندان ضعیف نمی آید.
انگشت در هوا تکان می دهد.
- خدا شاهده بخوان این دخترو اذیت کنن دیگه تو روشون نگاه نمی کنم. کم مصیبت کشید اینم بیاد روش!
- هنوز هیچی نشده شاخ و شونه نکش مادرِ من! من فقط از یک احتمال حرف زدم.. همین
دستش مثل بادبزن جلوی صورتش تکان می خورد.
- می دونی چی به روز اون دختر می آد! اون الان پشتش به من و تو گرمه... پشتش و خالی نکن امیرحسین
چشم باز و بسته می کنم.
#پارت_188
نام رمان :#به_تو_عاشقانه_باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسند
https://eitaa.com/Noorkariz
با خودم می گویم بازی روزگار را ببین.
امانت حامد به چه روزی افتاده و بدتر از آن منی که باید پشتش می شدم!
گوشم از دعای خیر مادرم پُر می شود.
راه می افتم به سمت زورخانه.
لباس عوض می کنم و وارد می شوم.
اول از همه حاج تقی به استقبال می آید.
روی شانه اش لب می گذارم.
- زنده باشی جوون.. مولا نگهدارت سید
- سلامت باشی حاجی
غریبه و آشنا جلو می آیند.
حال و احوال می کنم.
- چه عجب آ سید.. راه گم کردی! می دونی چند وقته چشم به راه گذاشتیمون مومن! نمی گی دلتنگ می شیم.. نمی گی کوچیکترا دلشون قدِ گنجیشکِ و نفست حق
خجالتم می دهد پسر حاج مسلم بزاز.
پدرش همین دو سال پیش به رحمت خدا رفت.
از دوستان قدیمی پدرم بود.
- چوبکاری می کنی آقا هاشم.. ما کجا نفس حق کجا! دلتنگی دو طرفه س برادرِ من منتهی مشغله زندگی فرصت نمی ده
#پارت_189
نام رمان :#به_تو_عاشقانه_باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده
https://eitaa.com/Noorkariz
با خودم می گویم بازی روزگار را ببین.
امانت حامد به چه روزی افتاده و بدتر از آن منی که باید پشتش می شدم!
گوشم از دعای خیر مادرم پُر می شود.
راه می افتم به سمت زورخانه.
لباس عوض می کنم و وارد می شوم.
اول از همه حاج تقی به استقبال می آید.
روی شانه اش لب می گذارم.
- زنده باشی جوون.. مولا نگهدارت سید
- سلامت باشی حاجی
غریبه و آشنا جلو می آیند.
حال و احوال می کنم.
- چه عجب آ سید.. راه گم کردی! می دونی چند وقته چشم به راه گذاشتیمون مومن! نمی گی دلتنگ می شیم.. نمی گی کوچیکترا دلشون قدِ گنجیشکِ و نفست حق
خجالتم می دهد پسر حاج مسلم بزاز.
پدرش همین دو سال پیش به رحمت خدا رفت.
از دوستان قدیمی پدرم بود.
- چوبکاری می کنی آقا هاشم.. ما کجا نفس حق کجا! دلتنگی دو طرفه س برادرِ من منتهی مشغله زندگی فرصت نمی ده
#پارت_189
نام رمان :#به_تو_عاشقانه_باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده
https://eitaa.com/Noorkariz
سری تکان می دهد.
- حق داری آ سید.. این روزا همه یه جور گرفتارن
زنگ زور خانه به صدا در می آید.
نگاه به مرشد می کنم.
سر کج می کند و یا علی می گوید.
اول از همه حاج ولی را می بینم که وسط گود می رود و دور خود می چرخد.
پیشکسوت است آخر.
ریز ریز خودم را تکان می دهم و خیرگی نگاهم را از تصویر مردی که آوازه حق و عدالتش به گوش جهانیان رسیده برنمی دارم.
کباده را بالای سر می گیرم و از دو طرف باز می کنم.
- ماشالله آ سید.. بگو یا علی
یا علی گویان صدا بالا می برند.
پیشانی ام عرق کرده و نفس نفس می زنم.
ولی انگار حال دلم بهتر است.
نگاهم به هر سمت می دود پدرم را می بینم انگار.
یادم به حرفش می افتد.
- زورخونه فقط کباده و میل و این چیزا نیست بابا جان.. اینجا همونجاس که از آدم یه مرد می سازه.. یه مرد واقعی که این روزا کم می بینی پسرم
#پارت_190
نام رمان :#به_تو_عاشقانه_باختم
📍 کپی با ذکر صلوات برای ظهور و نام نویسنده
https://eitaa.com/Noorkariz