من جام تو زندگی هیشکی خالی نبود
تا جایی شد برا کسی کم نذاشتم
ولی کل زندگیم پر بود از کبود
آقاےِ شاعــر
من جام تو زندگی هیشکی خالی نبود تا جایی شد برا کسی کم نذاشتم ولی کل زندگیم پر بود از کبود
اوایل مرداد از جنس مرداب
وایستاده بود یه مرد که غرق تامل بود
اونکه یه روز یه قدم یه قدم اومد سمتت
موقع رفتن یادته غرق تنفر بود
آقاےِ شاعــر
اوایل مرداد از جنس مرداب وایستاده بود یه مرد که غرق تامل بود اونکه یه روز یه قدم یه قدم اومد سمتت
ولی دلم ازت پر بود
من با چشمای خودم دیدم
ای کاش میمردمو
اون لحظه تورو اونجا نمیدیدم
هدایت شده از ⸤ موقعیتِأُمُّالْبَنیـنۜ ⸣
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه بنده خدایی میگفت :
اعتقاد داشتن به خدا کافی نیست ؛
باید به خدا اعتماد داشت ؛
با اعتماد به خدا به جایی میرسی که خودتم میمونی ؛
به خدا اعتماد کن ؛
مثل همون نوزادی که ترس غذای فرداشو نداره...
#اَحوالات
هدایت شده از -کنتهگمشدهدرعتیقهفروشیبآرونی-
-📜
همه فکر میکنن سرامیکهای کفِ قصر، فقط برای شکوهه.
برای انعکاس قدمهای پرطمطراق.
برای اینکه صدای رد شدن شاهزاده ی کوچکی مثل من توی راهروها بلندتر شنیده بشه.
ولی من همیشه فکر میکردم شبیه صفحهی شطرنجه.
آدمها از یه سر قصر به سر دیگه میرن.
با نقشهایی که کسی براشون تعیین کرده،
بی اینکه بپرسن چرا فقط باید در یک خط برن.
فقط بعضیا بلدن کج برن، بعضیا تند، بعضیا کند…
اما یه نفر بود،
که حرکتش از همه محدودتر بود…
تو.
تو یه سرباز بودی .
نه از اونایی که ستاره رو دوششونه.
از اونایی که لباسشون خاکی بود، همیشه خیس، همیشه خسته .
و یه لبخند که انگار فقط برای من نگهش داشته بودی.
کسی تو رو نمیدید.
همه سرگرم وزیر و رخ بودن.
همه حواسشون به شاه و دام بود.
اما من،
وسط اونهمه حرکت از پیشتعیینشده،
فقط تو رو میدیدم که داری آروم آروم جلو میری،
حتی اگه بدونی تهِ این راه، هیچ تاجی در کار نیست.
تو رو از دست دادم.
نه توی یه جنگ.
نه حتی توی یه بازی بزرگ.
تو رو توی سوتفاهم گم کردم .
توی یه ترس .
سربازی که هیچکس نفهمید ممکنه برای یه شاهزاده، همهچیز باشه.
من هنوزم از خواب میپرم،
گاهی توی آینه کفِ قصر، دنبال رد پات میگردم.
تو نیستی.
ولی این شطرنج لعنتی هر روز از نو چیده میشه.
آدما باز باهم بازی میکنن.
و من هنوزم نمیدونم آخرین حرکتی که ازت دیدم،
حرکت بود
یا خداحافظی .
-