صرافات|🇮🇷
واقعیت چنین است که وقتی
نعمت هایی را که خداوند
به من داده است را میشمارم،
پدرم را 100 بار حساب میکنم...
شاید هیچوقت نتوانستم
عمق احساسم را به تو نشان دهم
اما حقیقت آن است که هر چه
بزرگتر میشوم، بیشتر میفهمم
که تنها کسی که بی چشم
داشت محبت میکند تو هستی...
تنها کسی که بدون حسادت
برای پیشرفت من تلاش میکند
و حقیقتا آینده ی روشنی را
برایم میخواهد تو هستی...
شما پدر عزیزم، همیشه برایم
بزرگترین نعمت و عزیزترین
شخص زندگیم خواهی بود...
_ خود نوشت ✨
و اما حاج قاسم...
حاج قاسم عزیز...
خیلی ها میگویند که تو را پس از
شهادت شناختند اما من ،
تو را از روزهای قبل آن شب
دردناک میشناختم...
با تو از حرف های پدرم آشنا شدم...
از روزی که برای احمد آمده بودی
و مثل پروانه ای که شمع اش را
گم کرده از او میخواندی و اشک میریختی...
از آن روز هایی شناختمت که ناگهان تو را
متهم کردند و من در دنیای کودکیم
نمیدانستم داستان این تهمت ها چیست...
اما دلم،
لحظه ای حاضر نشد که به تو بد گمان بشوم...
شاید هم این میراث عزیز پدرم بود
که تو را بی شک از مردان خدا بدانم...
شبی که رفتی عزیزم،
پدرم سراسیمه مادر را بیدار کرد
و من به یاد دارم که از همان
اول شب چطور بد خواب شده بودم...
وقتی ساعت 5 صبح تلویزیون را روشن کردیم...
تو میدانی؟!
انگار اصلا داستان دنیا از آن شب عوض شد...
انگار سرنوشت عالم یک شبه تغییر کرد
و من فهمیدم که یک شبه هم میتوان
زندگی را از دست داد...
حالا جای خالی تو بیشتر احساس میشود،
آقای حاج قاسم...
رفیق هایت...
آنها نیز از پیش ما رفته اند...
یکی یکی پر کشیدند...
رئیس جمهور عزیزمان،
وزیر امور خارجه ی رعنای ما...
سید لبنانی و همرزمان فلسطینیت...
دوستان فرمانده ات...
و عزیز من...
حتی امیر علی هم شهید شد و رفت...
و من گاه با خود می اندیشم که...
با این حال...
نگران مردی که عاقبت بخیرت کرد نباش...
بعد از تو گرگ های زیادی به این حرم
طمع کردند اما هنوز کسانی هستند
که ایستاده اند!
تا مبادا ذره ای از این خاک کم بشود...
که مبادا در کتاب های تاریخ بنویسند
ما نیز چونان کوفیان علی را تنها گذاشتیم...
ما تا آخرین قطره ی خون ایستاده ایم
و منتظر بازگشتن شما به همراه آن یار
نادیده ی عزیز هستیم...
تا پرچم این انقلاب را به دستش دهد
علی زمانه ی ما و او...
جهان را پر کند از هرآنچه وعده داده شده...
و من بسیار منتظرم تا آن روز
دوباره شما فرمانده ی میدان باشی...
_ به امید دیدار شما جان و دل ما
فرزند کوچکت!
از این فروشنده هایی که به راحتی
حاضر میشن بگن
عزیزم و جانم و اینجور چیزا...
خیلی بدم میاد!
یکم باوقار باش چندش...🕳🔪
آنکه جان را با طمع ورزی بپوشاند خود را پست کرده، و آنکه راز سختی های خود را آشکار سازد خود را خوار کرده، و آن که زبان را بر خود، حاکم کند، خود را بی ارزش کرده است.
_ امیرالمومنین
آقا یه دو دقیقه اغتشاش نکنید بزارید من امتحانام تموم بشه، بعد دراما کویین بودن رو ادامه بدید...