#پارت_10
با شنیدن صدای زنگ کریمی خسته نباشیدی گفت و رفت بیرون ؛ تا از کلاس رفت بیرون صدای هممون دراومد...
اکیپی رفتیم گوشه حیاط که مائده و ی دختر جدید هم اومدن سمتمون زیرلب اروم گفتم : این دیگه کجا داره میاد اه
نازی شنید و اونم نیشخندی زد.
سرمو گذاشتم رو شونه نازی و چشامو بستم ، خوابم گرفته بود
سروصدای بچه ها تو حیاط با صدای گنجشک ها ترکیب شده بود که سارا گفت:
_نازی یدونه بزن تو سر راحیل ببینم دخترهی بیشعور هنوز ب بسم ا.. رو نگفته خوابه
صدای خندمون بلند شد که چشامو باز کردم و گفتم :
+پاشو خودت بیا بزن که دستاتو خورد کنم....
#پارت_11
صدای خنده آروم و باحالی اومد که سرمو از شونه نازی برداشتم و تکونی به گردنم دادم که چشمم افتاد به همون دختر جدیده ؛ پیش مائده نشسته بود موهاشو هم سوسکی از مقنعهاش گذاشته بود بیرون
قیافه باحالی داشت بهش میخورد خیلی دختر مظلوم و ارومی باشه
+اسمت چیه ؟
لبخندی زد گفت:
_ اسمم ملکا اسم تو چیه ؟
+راحیلم
* * *
روزها میگذشت و من با مائده و ملکا صمیمی تر میشدم جوری که دیگه هر زنگ تفریح با مائده و ملکا میرفتم بیرون....
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
گر بیایی دهمت جان و نیایی کشدم غم
من که بایست بمیرم چه بیایی چه نیایی
_حامدعسکری
خستگیِ خود را به چه تشبیه کنم؟
وقتی واژهها هم کم میآورند
از وصفِ غمی که در دل دارم...
میانِ این همه اندوه،
دلم چنان میسوزد
که گویی آتش را
از جنسِ دلِ من ساختهاند.
اشکهایم خشکیده،
و دیدگانم از انتظار تار؛
تا تو بیایی...
بیایی و مرهمِ این دلِ خسته شوی.
اکنون که برایت مینویسم،
روحی خسته دارم
و دلی پُر از حرفهای ناگفته.
کاش باشی،
و مرهمِ این دلِ نابسامان شوی؛
کاش باشی
و آرامِ جانِ این دلِ ناآرام...
کاش باشی...
#دلی_خودم