خستگیِ خود را به چه تشبیه کنم؟
وقتی واژهها هم کم میآورند
از وصفِ غمی که در دل دارم...
میانِ این همه اندوه،
دلم چنان میسوزد
که گویی آتش را
از جنسِ دلِ من ساختهاند.
اشکهایم خشکیده،
و دیدگانم از انتظار تار؛
تا تو بیایی...
بیایی و مرهمِ این دلِ خسته شوی.
اکنون که برایت مینویسم،
روحی خسته دارم
و دلی پُر از حرفهای ناگفته.
کاش باشی،
و مرهمِ این دلِ نابسامان شوی؛
کاش باشی
و آرامِ جانِ این دلِ ناآرام...
کاش باشی...
#دلی_خودم