╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦رمانِماه در سکوت✦
#فصلدوم
#پارت۷۲
❝ گاهی یک تماس کوتاه،
بیشتر از هزار جواب
سؤال به همراه دارد...
اما شاید،
همان یک صدا
کافی باشد تا دوباره
برای پیدا کردن حقیقت
جنگید. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان کامران)
هنوز گوشی توی دستم بود.
به صفحهی خاموشش خیره مانده بودم.
صدای ملینا هنوز توی گوشم میپیچید.
«بابا...»
بعد از چند ماه...
شنیدن صدایش برایم شبیه معجزه بود.
اما یک چیز ذهنم را درگیر کرده بود.
آقای موحدی:
کامران...
اگه خودشون تماس رو قطع کردن، یعنی نمیخواستن بیشتر از این حرف بزنیم.
کامران:
نه.
سرم را بالا آوردم.
کامران:
اگه فقط میخواستن تهدیدمون کنن، صدای ملینا رو پخش نمیکردن.
شاهین:
پس چی میخواستن؟
نگاهم روی شاهین ثابت ماند.
کامران:
میخواستن بدونیم بهش دسترسی دارن.
حامی که تا آن لحظه ساکت بود، آرام گفت:
حامی:
و میخواستن بدونن ما چقدر برای پیدا کردنش جلو میریم.
همه ساکت شدیم.
شاهین:
یعنی دارن ما رو امتحان میکنن.
کامران:
دقیقاً.
چند ثانیه بعد، گوشیام دوباره لرزید.
همه به صفحه نگاه کردیم.
یک پیام جدید.
«فردا، ساعت شش عصر.»
زیرش یک آدرس نوشته شده بود.
همین.
نه توضیحی...
نه اسم فرستندهای.
فقط یک آدرس.
حامی جلو آمد.
حامی:
اونجا چیه؟
آقای موحدی:
باید بررسیش کنیم.
شاهین گوشی را از دستم گرفت و آدرس را خواند.
ابروهایش درهم رفت.
شاهین:
این محدوده...
کمی مکث کرد.
شاهین:
نزدیک یکی از جاهاییه که سالها پیش کامران اونجا رفتوآمد داشته.
نگاهم روی گوشی خشک شد.
«دست از گذشته بکش.»
حالا معنی آن جمله واضحتر از قبل به نظر میرسید.
کامران:
پس بیدلیل نگفتن گذشته.
حامی:
چه گذشتهای؟
جواب ندادم.
هنوز خودم هم نمیدانستم چقدر از گذشته قرار است دوباره به زندگیمان برگردد.
اما یک چیز را خوب میدانستم...
این بار دیگر فقط دنبال ملینا نبودیم.
دنبال حقیقتی بودیم که سالها دفن شده بود.
---
(از زبان ملینا)
در باز شد.
سرم را بلند کردم.
همان مردی که گوشی را به دستم داده بود، وارد اتاق شد.
چند لحظه نگاهم کرد.
مرد:
خوبی؟
جوابی ندادم.
ملینا:
چرا گذاشتین با بابام حرف بزنم؟
مکث کرد.
مرد:
چون لازم بود صدات رو بشنون.
ملینا:
برای چی؟
جواب نداد.
به سمت پنجره برگشتم.
هوا تاریک شده بود.
ملینا:
اونا میان دنبالم؟
مرد:
احتمالاً.
قلبم فشرده شد.
ملینا:
و شما چی؟
این بار مستقیم نگاهم کرد.
مرد:
ما فقط منتظریم ببینیم انتخابشون چیه.
ملینا:
چه انتخابی؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
مرد:
بین چیزی که از دست دادن...
و چیزی که سالها پنهانش کردن.
در بسته شد.
چند ثانیه همانجا ماندم.
«چیزی که سالها پنهانش کردن...»
ذهنم پر از سؤال شد.
گذشتهی بابا؟
چرا این آدمها باید گذشتهی خانوادهی من را بدانند؟
و مهمتر از همه...
چرا احساس میکردم این ماجرا خیلی قبلتر از ناپدید شدن من شروع شده؟
---
(از زبان حامی)
تمام شب نتونستم چشم روی هم بذارم.
پیام را دوباره و دوباره میخواندم.
آدرس را هم حفظ کرده بودم.
اما چیزی بیشتر از همه ذهنم را درگیر میکرد.
صدای ملینا.
وقتی اسمم را گفت...
«حامی...»
لبخند خیلی کمرنگی روی صورتم نشست.
حداقل میدانستم صدایم را شنیده.
حداقل میدانستم هنوز امیدی هست.
گوشی را برداشتم و برایش پیامی نوشتم.
میدانستم شاید هیچوقت به دستش نرسد.
اما باز هم نوشتم:
«ملینا...
هر جا که هستی،
ما پیدات میکنیم.»
چند ثانیه به صفحه نگاه کردم.
بعد گوشی را کنار گذاشتم.
اما قبل از اینکه چشمهایم را ببندم...
صدای شاهین از پشت سرم آمد.
شاهین:
هنوز بیداری؟
برگشتم.
حامی:
آره.
شاهین چند قدم جلو آمد.
شاهین:
فردا ممکنه روز سختی باشه.
حامی:
میدونم.
شاهین:
پس باید حواست به خودت باشه.
لبخند کوتاهی زدم.
حامی:
تا وقتی ملینا برنگشته...
هیچکدوممون حق نداریم بیخیال بشیم.
شاهین چیزی نگفت.
فقط سرش را تکان داد.
اما وقتی برگشت که برود، لحظهای ایستاد.
شاهین:
حامی...
حامی:
جانم؟
شاهین:
فکر کنم این ماجرا فقط دربارهی ملینا نیست.
نگاهش کردم.
شاهین:
یه چیزی از گذشته داره برمیگرده.
و بعد رفت.
من ماندم و یک سؤال...
گذشتهای که شاهین از آن حرف میزد، دقیقاً چه چیزی بود؟
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
دوتاپارتتقدیمتونشد؛✨️
بهدلیلتعدادزیادلفهاتازمانیکه دوباره⁵⁵⁵تاییبشیمپارتنداریم!...🙂
خیلیممنونازهمراهیتونقشنگام؛🎀
خوشحالمیشمداخلناشناسنظراتتونروبگید💫
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0myfcd&btn=⋆˚𝑴𝒐𝒐𝒏.𝒊𝒏.𝑺𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆⛓︎🤎
زیادمون نمیکنین؟! 🙃
نمیخواید خوشحالم کنید؟!
متاسفانه منم پارت نمیدم..❤️🩹
هرچی پارت میدم میگم اشکالی نداره مهم نیس باگه..
ولی اصلا انگار نه انگار هیچ تغییری نمیکنه!!!
خیلی ممنون از همدردیتون!😄
من با گردن درد سردرد... میشینم واستون با عشق پارت مینویسم بعد
شما!..🙂💔
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم #پارت۷۲
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦رمانِماه در سکوت✦
#فصلدوم
#پارت۷۳
❝ بعضی رازها،
سالها پنهان میمانند...
نه چون فراموش شدهاند،
بلکه چون هنوز کسی
جرئت نکرده سراغشان برود. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان کامران)
صبح هنوز کامل روشن نشده بود.
روی میز، چند برگه و یک نقشه پخش شده بود.
آقای موحدی:
این آدرس دقیقاً کجاست؟
شاهین نقشه را جلو کشید.
شاهین:
یه ساختمان قدیمی توی حاشیهی شهر.
تا چند سال پیش استفاده میشده، ولی الان تقریباً متروکهست.
حامی:
تقریباً؟
شاهین:
یعنی گاهی رفتوآمدهایی اون اطراف دیده شده.
نگاهم روی نقطهای که روی نقشه علامت زده شده بود ماند.
کامران:
من اونجا رو میشناسم.
حامی سرش را بلند کرد.
حامی:
قبلاً اونجا رفتی؟
چند لحظه سکوت کردم.
کامران:
سالها پیش.
شاهین:
برای چی؟
نفس عمیقی کشیدم.
کامران:
برای یه معامله.
آقای موحدی:
چه معاملهای؟
جواب دادن سختتر از چیزی بود که فکر میکردم.
کامران:
اون موقع فکر میکردم یه تصمیم کاریه...
اما بعدها فهمیدم آدمهایی که طرف حسابم بودن، اون چیزی نبودن که نشون میدادن.
حامی:
و به خاطر همون تصمیم، الان ملینا رو گرفتن؟
نگاهش کردم.
کامران:
نمیدونم.
مکث کردم.
کامران:
ولی احتمال داره.
شاهین:
پس باید قبل از ساعت شش بفهمیم دقیقاً با کی طرفیم.
حامی:
و اگه نشد؟
شاهین نگاه کوتاهی به او انداخت.
شاهین:
میشه.
حامی لبخند نزد.
حامی:
باید بشه.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
صدای قدمها دوباره از راهرو میآمد.
این بار در اتاق باز نشد.
فقط صدای دو نفر را شنیدم.
مرد اول:
همهچی آمادهست؟
مرد دوم:
تقریباً.
مرد اول:
و اون؟
مرد دوم:
هنوز چیزی نمیدونه.
قلبم تندتر زد.
نمیدانستم دربارهی چه چیزی حرف میزنند.
اما یک کلمه بین حرفهایشان توجهم را جلب کرد.
«دفترچه.»
چشمهایم گرد شد.
دفترچه؟
کدام دفترچه؟
چند لحظه بعد صداها دور شدند.
دستم را روی پیشانیام گذاشتم.
فکر کردن به دفترچهای که مدتها بود گمشده بود، ذهنم را به هم ریخت.
دفترچهی خودم؟
ممکن نبود.
آخرین بار...
حتی نمیدانستم کجا گمش کرده بودم.
اما اگر واقعاً دفترچهی من دست این آدمها بود...
پس شاید دلیل ناپدید شدنم فقط چیزی نبود که به خانوادهام مربوط میشد.
شاید کسی چیزی در آن دفترچه پیدا کرده بود.
چیزی که من حتی از وجودش خبر نداشتم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
ساعت نزدیک چهار شده بود.
همه آمادهی رفتن بودیم.
اما قبل از حرکت، کامران دوباره گوشیاش را چک کرد.
هیچ پیام جدیدی نیامده بود.
حامی:
ممکنه آدرس رو عمداً اشتباه داده باشن.
کامران:
ممکنه.
شاهین:
ولی اگه قرار بود فقط گمراهمون کنن، چرا صدای ملینا رو پخش کردن؟
هیچکس جواب نداد.
چون سؤالش منطقی بود.
حامی:
پس واقعاً منتظرن بریم اونجا.
شاهین:
یا میخوان فکر کنیم منتظرن.
نگاهش کردم.
حامی:
تو همیشه اینقدر بدبین بودی؟
شاهین برای اولین بار لبخند خیلی کوتاهی زد.
شاهین:
از وقتی فهمیدم آدمها همیشه همون چیزی نیستن که نشون میدن.
کامران:
بسه.
همه ساکت شدیم.
کامران کلیدهای ماشین را برداشت.
کامران:
هر چی که اونجا منتظر ماست...
امروز میفهمیم.
حامی:
و ملینا؟
کامران:
اون رو هم برمیگردونیم.
با اطمینان گفت.
همین یک جمله کافی بود.
برای اولین بار بعد از مدتها...
احساس کردم شاید این کا/بوس واقعاً پایان داشته باشد.
اما درست وقتی از در خارج شدیم، گوشی کامران لرزید.
همه ایستادیم.
یک پیام جدید.
کامران صفحه را باز کرد.
این بار فقط یک عکس بود.
عکسی از یک دفترچهی قدیمی.
دفترچهای با جلدی که برای من آشنا بود.
چشمهایم روی تصویر ثابت ماند.
حامی:
این...
کامران چیزی نگفت.
شاهین آرام پرسید:
شاهین:
میشناسینش؟
کامران سرش را بالا آورد.
نگاهش عجیب شده بود.
کامران:
آره.
مکث کرد.
کامران:
این دفترچهی ملیناست.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم #پارت۷۳
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦رمانِماه در سکوت✦
#فصلدوم
#پارت۷۴
❝ بعضی چیزها،
وقتی دوباره پیدا میشوند،
فقط یک خاطره را برنمیگردانند...
بلکه رازهایی را زنده میکنند
که سالها منتظرِ فاش شدن بودهاند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان کامران)
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
عکس هنوز روی صفحهی گوشی بود.
همان جلد قهوهای قدیمی...
همان گوشهی کوچکی که سالها قبل با خودکار رویش چیزی نوشته شده بود.
دفترچهی ملینا.
حامی:
مطمئنی؟
کامران:
آره.
آرام گفتم.
کامران:
خودم براش خریده بودمش.
شاهین:
پس احتمالاً دلیل اصلی گرفتن ملینا همین دفترچهست.
نگاهم را از گوشی گرفتم.
کامران:
ولی چرا؟
آقای موحدی:
شاید چیزی داخلش نوشته که نباید نوشته میشده.
حامی:
ملینا که از این چیزا خبر نداشته...
شاهین:
مطمئنی؟
حامی ساکت شد.
شاهین:
ما خیلی چیزها دربارهی زندگی ملینا نمیدونیم.
نگاهش کردم.
کامران:
نه.
مکث کردم.
کامران:
اما یه چیز رو میدونم.
همه منتظر ماندند.
کامران:
ملینا هیچوقت عمداً خودش رو وارد دردسر نمیکرد.
حامی:
پس یکی دیگه این کار رو کرده.
گوشی دوباره لرزید.
این بار پیام کوتاه بود:
«اگه دفترچه رو میخواین،
ساعت شش بیاین.»
زیرش فقط یک جمله نوشته شده بود:
«تنها.»
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
روی تخت نشسته بودم.
هنوز نمیدانستم بیرون چه اتفاقی افتاده.
اما از وقتی صدای آن دو نفر را شنیده بودم، یک سؤال از ذهنم بیرون نمیرفت.
دفترچهام کجا بود؟
چشمهایم را بستم.
تصاویر قدیمی یکییکی در ذهنم ظاهر شدند.
اتاقم...
میز کوچک کنار پنجره...
دفترچهای که همیشه روی آن مینوشتم...
و آخرین باری که آن را دیده بودم.
دستم را روی صورتم کشیدم.
ملینا:
یعنی واقعاً پیش اوناست؟
صدای باز شدن در آمد.
سرم را بلند کردم.
همان مرد وارد شد.
ملینا:
دفترچهام کجاست؟
چند لحظه نگاهم کرد.
مرد:
بالاخره یادت افتاد.
ملینا:
چی توشه؟
مرد چیزی نگفت.
ملینا:
چرا براتون مهمه؟
مرد:
چون بعضی چیزها رو آدمها مینویسن...
بدون اینکه بدونن روزی ممکنه علیه خودشون استفاده بشه.
قلبم فرو ریخت.
ملینا:
من چیزی علیه کسی ننوشتم.
مرد:
شاید خودت ننوشته باشی.
اخم کردم.
ملینا:
منظورت چیه؟
مرد نزدیک در ایستاد.
مرد:
بعضی صفحهها قبل از اینکه دفترچه به دست تو برسه، نوشته شده بودن.
بعد در را بست.
چند لحظه فقط به در خیره ماندم.
«قبل از اینکه دفترچه به دست تو برسه...»
پس...
دفترچه از اول فقط مال من نبود؟
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
ساعت پنج و نیم بود.
ماشین آماده بود.
کامران پشت فرمان نشست.
شاهین کنار او قرار گرفت و من هم صندلی عقب نشستم.
قبل از حرکت، کامران گوشی را روی داشبورد گذاشت.
شاهین:
گفتن تنها بیایم.
حامی:
پس چرا سه نفریم؟
کامران:
چون قرار نیست بازی اونا رو همونطور که میخوان ادامه بدیم.
شاهین:
اگه متوجه بشن؟
کامران:
میفهمن.
چند ثانیه سکوت شد.
حامی:
فقط یه چیز...
کامران نگاهم کرد.
حامی:
اگه ملینا اونجاست، اول از همه باید مطمئن شیم حالش خوبه.
کامران:
میدونم.
ماشین حرکت کرد.
خیابانها یکییکی پشت سرمان میماندند.
من فقط به یک چیز فکر میکردم.
دفترچه.
چرا باید برای گرفتن یک دفترچه، ملینا را ربوده باشند؟
و چرا گذشتهی کامران به این ماجرا گره خورده بود؟
چند دقیقه بعد، گوشیام لرزید.
یک پیام ناشناس.
فقط یک جمله:
«حامی...»
خشکم زد.
شاهین برگشت.
شاهین:
چی شده؟
صفحه را به سمتش گرفتم.
پیام بعدی همان لحظه آمد:
«اگه میخوای ملینا برگرده،
به کامران اعتماد نکن.»
نگاهم روی صفحه ثابت ماند.
آرام گفتم:
حامی:
این دیگه یعنی چی؟
کامران از آینه نگاهم کرد.
اما چیزی نگفت.
و برای اولین بار...
شک کوچکی در ذهنم شکل گرفت.
شکی که نمیدانستم باید باورش کنم...
یا نادیدهاش بگیرم.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯