نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
چقدر آرش منو د\وس\ت داره☺️
خیلی به فکرمه🙄
سالگردِمرورفرداس؛🥺
یهادیتواسشزدمکهفردامیفرستمواستون..💘
دوسالگیتمبارک...🖤
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۸۸
❝ بعضی سؤالها را از خودمان میپرسیم،
نه برای اینکه جوابشان را بدانیم...
برای اینکه تهِ دلمان،
از جوابشان میت..رسیم. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
وقتی رسیدیم خونه، مستقیم رفتم اتاقم.
مامان و بابا توی پذیرایی بودن و مانی هم طبق معمول داشت سر یه چیزی با مامان بحث میکرد.
مهتاب:
ملینا، شام میخوری؟
ملینا:
آره مامان، یکم دیگه میام.
رفتم اتاق و لباسهام رو عوض کردم.
بعد روی تخت دراز کشیدم.
چراغ رو خاموش کردم و به سقف خیره شدم.
ولی ذهنم هنوز توی همون کوه بود.
دس..ت حامی...
حرفهاش...
نگاهش...
آروم زیر ل..ب گفتم:
ملینا:
اصلاً چرا اینقدر با من مهربونه؟
چند لحظه ساکت موندم.
ملینا:
یعنی اگه یه غریبه باشم و براش مهم نباشم، اینهمه حواسش بهم هست؟
چشمهام رو بستم.
تصویر روزی که گم شده بودم اومد توی ذهنم.
صدای حامی...
نگرانی توی صورتش...
و اون لحظهای که وقتی پیدام کرد، انگار تازه تونسته بود نفس بک..شه.
ملینا:
یعنی... بهم علا...قه داره؟
چند ثانیه بعد سریع چشمهام رو باز کردم.
ملینا:
نه بابا! چه خوشخیال!
بالش رو برداشتم و گذاشتم روی صورتم.
ملینا:
اون چرا باید به من علا...قه داشته باشه آخه؟
بالش رو کنار زدم.
ملینا:
خیلیها بهتر از منن...
چند لحظه ساکت شدم.
بعد خودم با خودم گفتم:
ملینا:
اصلاً من چی؟ من بهش علا...قه دارم؟
قل..بم یهدفعه تند زد.
ملینا:
نهههه...
چند ثانیه مکث کردم.
ملینا:
خب... نمیدونم.
صورتم رو توی بالش فرو کردم.
ملینا:
ولی چرا اینقدر برام مهم شده؟
آرومتر گفتم:
ملینا:
چرا وقتی نیست، دلم میخواد بدونم کجاست؟
مکث کردم.
ملینا:
چرا وقتی کنارمه، دلم نمیخواد زود بره؟
چند لحظه به تاریکی اتاق نگاه کردم.
ملینا:
یعنی اگه... اگه واقعاً بهم علا...قه داشته باشه، خودش بهم میگه؟
سریع خودم جواب دادم:
ملینا:
خب اگه نداشته باشه که چیزی نمیگه دیگه!
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد با حرص بالش رو روی صورتم گذاشتم.
ملینا:
آخه من چرا دارم به این چیزا فکر میکنم؟!
از اتاق صدای مانی آمد.
مانی:
ملینا! خوابی؟
بلند گفتم:
ملینا:
نه!
مانی:
پس بیا شام!
ملینا:
الان میام!
دوباره به سقف نگاه کردم.
یه لبخند کوچیک روی ل..بم نشست.
ملینا:
ولی...
آروم گفتم:
ملینا:
اگه واقعاً دوستم داشته باشه چی؟
قل...بم دوباره تند زد.
لبخندم رو پنهون کردم.
ملینا:
نه... دیگه زیادی دارم خیالپردازی میکنم.
از تخت بلند شدم.
اما حتی وقتی از اتاق بیرون رفتم...
یک سؤال هنوز توی ذهنم بود.
«اگه حامی واقعاً بهم علا...قه داشته باشه...»
و عجیبتر اینکه...
برای اولین بار،
از فکر کردن به جوابش...
نتر..سیده بودم.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
یهامروزبالاخرهحالمخوبه🥺🎀
هم سالگرد مروره و قراره ادیتمو بذارم چنل😌
هممممم امروز ساعت ¹⁹ موزیک جدید منتشر میشههههه😭😭💗
فقط یه مشکل کوچولو هست...
من دقیقاً همون ساعت باید برم کلاس زبان و تست بدم🙂💔
یعنی واقعاً زندگی نمیتونست فقط یه روز با من راه بیاد؟!...😭
فقط توروخدا همین یه ذره حال خوبمو با لفهاتون خراب نکنین دیگه😭
این همه لف واقعاً انصافه؟!..
بزارین فقط چند ساعت خوشحال بمونم🥺💘
دلتون به حال این بندهخدا نمیسوزه..؟💔🥀
https://t.me/haamim_Hha
چنل تلگرام حامیملودی
تازه تاسیسِ حمایت میکنید؟
همسایه ها اگر توی تلگرام هم چنل دارین خوشحال میشم همسایه بشیم🙂🤝
[فورنیستت]
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک موزیک فقط شنیده نمیشه؛🪔
با تکتکِ خاطرههات تجربه میشه،
همدمِ شبهات میشه، آروم میره توی عمیقترین جای قلبت
و یه جایی از زندگی، تبدیل میشه به بخشی از خاطراتت؛📜
خاطراتی که حتی سالها بعد، با شنیدن چند نت، دوباره زنده میشن... ✨️🤍
«من خاطراتم با تو رو هر شب مرور میکنم؛
میمیرم از دوریت، ولی حفظِ غرور میکنم...»🕯
و «مرور» برای من فقط یه موزیک نیست؛🎼
یه تکه از شبها، حسها و خاطراتیه که هیچوقت از یاد نمیرن.
دوسال از «مرور» گذشت؛⏳️
اما بعضی آهنگها، گذرِ زمان رو مرور نمیکنن...
خودِ خاطره میشن. 🕊️
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🎧 ࣪˖ ִֶָ𓂃
سالگرد «مرور» مبارکمون؛
به تمام شبوروزهایی که باهاش گذشت... 🌌
ازطرفچنلماهدرسکوت🤎⛓️