eitaa logo
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
514 دنبال‌کننده
154 عکس
31 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
فردا ساعت¹⁹ توی کانال یوتــ..ـیوب حامیم متنشر میشههههه😭😭😭💘🎉
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی حس‌ها با یه جمله شروع نمی‌شن... گاهی با یه دستِ گرفته‌شده، یه خنده‌ی بی‌هوا و یه «مواظب خودت باش» آروم‌آروم شکل می‌گیرن... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) جمعه بود و بعد از کلی حرف زدن، بالاخره تصمیم گرفتیم چهار نفری بریم کوه. مهدیا از همون اول ذوق داشت. مهدیا: فقط یه چیزی... آرش: باز چی؟ مهدیا: اگه وسط راه خسته شدم، کو...لم می‌کنی؟ آرش زد زیر خنده. آرش: تو از الان داری واسه خودت برنامه می‌چینی؟ مهدیا: خب آدم باید آینده‌نگر باشه. حامی: به نظرم آرش از الان باید دنبال راه فرار باشه. آرش: دقیقاً! مهدیا: خیلی نا..مر..دین! همه خندیدیم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) هرچی بالاتر می‌رفتیم، مسیر شیب بیشتری پیدا می‌کرد. ملینا چند قدم جلوتر از من راه می‌رفت. حامی: آروم‌تر برو، زمین می‌خوری. ملینا: بابا نگران نباش، چیزی نمی‌شه. چند قدم جلو رفت که پاش روی یه سنگ کوچیک سر خورد. دستش رو سریع گرفتم. حامی: دیدی؟ گفتم آروم‌تر برو. ملینا: باشه بابا... فهمیدم. دستم هنوز توی دستش بود. چند ثانیه هر دومون ساکت شدیم. ملینا با خنده گفت: ملینا: خب... دستمو ول نمی‌کنی؟ به دست‌هامون نگاه کردم. حامی: اوه... حواسم نبود. خواستم دستش رو ول کنم که خودش دوباره دستم رو گرفت. ملینا: نه... ولش نکن. نگاهش کردم. ملینا: اینجوری بهتره. لبخند زدم. حامی: باشه. و تا چند قدم بعد... همون‌طور د...ست همدیگه رو گر...فته بودیم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) نزدیک بالای مسیر بودیم که پام یه‌دفعه پیچ خورد. مهدیا: آخ! آرش سریع برگشت. آرش: چی شد؟! مهدیا: فکر کنم پام پیچ خورد. آرش اومد سمتم. آرش: می‌تونی راه بری؟ مهدیا: نه... فکر نکنم. آرش: بذار ببینم. مهدیا: نه، خودم... قبل از اینکه حرفم تموم بشه، آرش خم شد و منو از زیر زا...نو و کم....ر گرفت و بلن...دم کرد. مهدیا: آرش؟! 😳 آرش: چیه؟ مهدیا: منو بذار زمین! آرش: وقتی می‌تونی راه بری، می‌ذارمت. مهدیا: من می‌تونم! آرش: پس چرا همین الان گفتی نمی‌تونی؟ مهدیا: خب... نمی‌دونستم تو قراره این‌طوری منو برداری! آرش خندید. آرش: خانم شاعر، انقدر غر نزن. مهدیا: اگه بندازیم زمین چی؟ آرش: تو رو؟ نگاهم کرد و لبخند زد. آرش: عمراً. چند لحظه ساکت شدم. مهدیا: ...ممنون. آرش: خواهش می‌کنم. بعد دوباره گفت: آرش: فقط دفعه بعد قبل از اینکه بگی «پام د..رد می‌کنه»، مطمئن شو من نزدی..کتم! مهدیا: چرا؟ آرش: چون ظاهراً شغل جدیدم شده حمل کردن تو. مهدیا: آرش! خندید. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بالاخره به یه جای صاف رسیدیم. چهار نفری روی چمن‌ها نشستیم. باد خنکی می‌وزید و منظره‌ی شهر از اون بالا فوق‌العاده بود. مهدیا هنوز کنار آرش نشسته بود. مهدیا: من دیگه با شما کوه نمیام. آرش: چرا؟ مهدیا: چون پام د...رد گرفت. آرش: دفعه بعد کفش درست بپوش. مهدیا: دفعه بعد؟! آرش: آره، مگه فکر کردی این یکی آخری بود؟ مهدیا: من دیگه با تو نمیام! آرش: باشه، خودم میام دنبالت. مهدیا چند ثانیه نگاش کرد. بعد سریع صورتش رو برگردوند. هلیا و آیلین نبودن که چیزی بگن، اما من و حامی از خنده‌مون گرفت. حامی کنارم نشست. حامی: خوش می‌گذره؟ ملینا: خیلی. حامی: پس خوب شد اومدیم. ملینا: آره... خیلی وقت بود این‌قدر راحت نخندیده بودم. حامی: پس از این به بعد بیشتر میایم بیرون. ملینا: با اینا؟ به آرش و مهدیا نگاه کردم. آرش هنوز داشت با مهدیا کل‌کل می‌کرد. حامی: با اینا، با خودمون... هرجایی که تو دوست داشته باشی. لبخند زدم. ملینا: باشه. چند لحظه به منظره نگاه کردم. بعد آروم گفتم: ملینا: حامی؟ حامی: جا..نم؟ ملینا: ممنون که این روزا رو برام دوباره قشنگ کردی. حامی چند لحظه چیزی نگفت. بعد لبخند زد. حامی: من کاری نکردم... مکث کرد. حامی: تو خودت دوباره قشنگشون کردی. من فقط کنارت بودم. نگاهش کردم. و برای چند ثانیه... هیچ‌کدوم چیزی نگفتیم. گاهی لازم نیست احسا...ساتت رو با هزار تا جمله توضیح بدی. گاهی فقط بودنِ یه نفر کنا...رته... همین کافیه. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نوشتمممم نفــــــــــــــــــور خسته شدم از بس لف گرفتم..😭
سالگردِ‌مرور‌فرداس؛🥺 یه‌ادیت‌واسش‌زدم‌که‌فردا‌میفرستم‌واستون..💘 دوسالگیت‌مبارک‌...🖤