نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
دعوا میکنی چرا مهدیا ول کن
عالی بود
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۸۶
❝ بعضی حسها،
اولش شبیه یک لبخند سادهاند...
بعد کمکم میفهمی
دلیل خیلی از لبخندهایت،
همان آدم بوده. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بعد از ماجرای حیاط، تصمیم گرفتیم برای ناهار
همه با هم به کافهی نزدیک دانشگاه برویم.
مهدیا کنارم راه میرفت و هنوز داشت دربارهی اتفاق چند دقیقه قبل حرف میزد.
مهدیا:
من هنوز از اون پ...سره عص..بانیم!
آیلین:
تو که همیشه ع..صبانیای!
مهدیا:
نه! من فقط با صدای بلند حرف میزنم.
هلیا:
این همون تعریف ع..صبانی بودنه.
خندیدیم.
چند قدم جلوتر، آرش و حامی با هم راه میرفتند.
آرش آرام چیزی به حامی گفت و هر دو خندیدند.
نگاهم روی حامی ماند.
آیلین آرام به شانهام زد.
آیلین:
چیزی شده؟
ملینا:
نه.
آیلین:
پس چرا داری اونطوری نگاهش میکنی؟
سریع نگاهم را برگرداندم.
ملینا:
چهطوری؟
آیلین:
هیچی... خودت بهتر میدونی.
لبخند زد و جلوتر رفت.
گونههایم کمی گرم شده بود.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
داخل کافه نشستیم.
حامی:
ملینا، چی سفارش میدی؟
ملینا:
هرچی تو بگیری.
حامی:
این خطرناکه.
ملینا:
چرا؟
حامی:
چون ممکنه یه چیز عجیب سفارش بدم.
ملینا خندید.
ملینا:
پس خودت انتخاب کن.
حامی:
باشه.
چند دقیقه بعد، نوشیدنیها روی میز قرار گرفت.
ملینا جرعهای نوشید و لبخند زد.
ملینا:
خوبه.
حامی:
پس انتخابم درست بوده.
ملینا:
اینقدر به خودت افتخار نکن.
حامی:
بذار یه کم خوشحال باشم.
ملینا:
باشه، آقای انتخابگرِ حرفهای!
هر دو خندیدیم.
چند لحظه بعد، صدای ملینا آرامتر شد.
ملینا:
حامی...
حامی:
جانم؟
ملینا:
امروز وقتی اون پ...سرها اومدن...
مکث کرد.
ملینا:
یه لحظه دوباره همون ترس چند وقت پیش اومد سرا...غم.
لبخندم محو شد.
حامی:
میفهمم.
ملینا:
ولی وقتی دیدمتون، نمیدونم چرا خیالم راحت شد.
نگاهش کردم.
حامی:
چون میدونستی تنها نیستی.
ملینا آرام لبخند زد.
ملینا:
آره... شاید.
چند ثانیه سکوت کردیم.
بعد آرام گفتم:
حامی:
هر وقت ترسیدی، فقط منو صدا کن.
ملینا:
قول میدی جواب بدی؟
حامی:
حتماً.
لبخند زد.
ملینا:
پس منم قول میدم دیگه همهچیز رو تنهایی تحمل نکنم.
و همین یک جمله...
برای من از هر چیزی قشنگتر بود.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان مهدیا)
آن طرف میز، آرش و مهدیا مشغول بحث بودند.
مهدیا:
چرا غذای منو برداشتی؟
آرش:
چون خوشمزهتر بود.
مهدیا:
اون غذای منه!
آرش:
از این به بعد مشترکه.
مهدیا:
کی گفته؟
آرش:
خودم.
مهدیا با اخم نگاهش کرد.
آرش خندید و غذایش را پس داد.
آرش:
باشه، دعوا نکن خانم شاعر.
مهدیا:
باز شروع کردی!
همه خندیدیم.
آرش هم لبخند زد.
اما نگاهش برای چند ثانیه روی مهدیا ماند.
این بار...
نه برای شوخی.
برای چیزی که خودش هنوز نمیخواست اسمش را بگذارد.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
عصر، وقتی از کافه بیرون آمدیم، آسمان کمی ابری شده بود.
آیلین و هلیا جلوتر رفتند.
مهدیا و آرش هم مشغول بحث بودند.
من کنار حامی ماندم.
حامی:
امروز بهتر بود؟
لبخند زدم.
ملینا:
خیلی.
حامی:
خوبه.
چند قدم سکوت کردیم.
بعد آرام گفتم:
ملینا:
فکر کنم دلم برای همین روزای ساده تنگ شده بود.
حامی:
منم.
نگاهش کردم.
حامی:
و فکر کنم از این به بعد باید بیشترشون کنیم.
لبخند زدم.
این بار...
نه از روی اج...بار.
نه برای اینکه وانمود کنم حالم خوب است.
واقعاً خوشحال بودم.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
مثل همیشه عالیه 🥰
حامی عا......شق ملینا شده ❤️
آرش هم عا......شق مهدیا شده❤️
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۸۷
❝ بعضی حسها با یه جمله شروع نمیشن...
گاهی با یه دستِ گرفتهشده،
یه خندهی بیهوا
و یه «مواظب خودت باش» آرومآروم شکل میگیرن... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
جمعه بود و بعد از کلی حرف زدن، بالاخره تصمیم گرفتیم چهار نفری بریم کوه.
مهدیا از همون اول ذوق داشت.
مهدیا:
فقط یه چیزی...
آرش:
باز چی؟
مهدیا:
اگه وسط راه خسته شدم، کو...لم میکنی؟
آرش زد زیر خنده.
آرش:
تو از الان داری واسه خودت برنامه میچینی؟
مهدیا:
خب آدم باید آیندهنگر باشه.
حامی:
به نظرم آرش از الان باید دنبال راه فرار باشه.
آرش:
دقیقاً!
مهدیا:
خیلی نا..مر..دین!
همه خندیدیم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
هرچی بالاتر میرفتیم، مسیر شیب بیشتری پیدا میکرد.
ملینا چند قدم جلوتر از من راه میرفت.
حامی:
آرومتر برو، زمین میخوری.
ملینا:
بابا نگران نباش، چیزی نمیشه.
چند قدم جلو رفت که پاش روی یه سنگ کوچیک سر خورد.
دستش رو سریع گرفتم.
حامی:
دیدی؟ گفتم آرومتر برو.
ملینا:
باشه بابا... فهمیدم.
دستم هنوز توی دستش بود.
چند ثانیه هر دومون ساکت شدیم.
ملینا با خنده گفت:
ملینا:
خب... دستمو ول نمیکنی؟
به دستهامون نگاه کردم.
حامی:
اوه... حواسم نبود.
خواستم دستش رو ول کنم که خودش دوباره دستم رو گرفت.
ملینا:
نه... ولش نکن.
نگاهش کردم.
ملینا:
اینجوری بهتره.
لبخند زدم.
حامی:
باشه.
و تا چند قدم بعد...
همونطور د...ست همدیگه رو گر...فته بودیم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان مهدیا)
نزدیک بالای مسیر بودیم که پام یهدفعه پیچ خورد.
مهدیا:
آخ!
آرش سریع برگشت.
آرش:
چی شد؟!
مهدیا:
فکر کنم پام پیچ خورد.
آرش اومد سمتم.
آرش:
میتونی راه بری؟
مهدیا:
نه... فکر نکنم.
آرش:
بذار ببینم.
مهدیا:
نه، خودم...
قبل از اینکه حرفم تموم بشه، آرش خم شد و منو از زیر زا...نو و کم....ر گرفت و بلن...دم کرد.
مهدیا:
آرش؟! 😳
آرش:
چیه؟
مهدیا:
منو بذار زمین!
آرش:
وقتی میتونی راه بری، میذارمت.
مهدیا:
من میتونم!
آرش:
پس چرا همین الان گفتی نمیتونی؟
مهدیا:
خب... نمیدونستم تو قراره اینطوری منو برداری!
آرش خندید.
آرش:
خانم شاعر، انقدر غر نزن.
مهدیا:
اگه بندازیم زمین چی؟
آرش:
تو رو؟
نگاهم کرد و لبخند زد.
آرش:
عمراً.
چند لحظه ساکت شدم.
مهدیا:
...ممنون.
آرش:
خواهش میکنم.
بعد دوباره گفت:
آرش:
فقط دفعه بعد قبل از اینکه بگی «پام د..رد میکنه»، مطمئن شو من نزدی..کتم!
مهدیا:
چرا؟
آرش:
چون ظاهراً شغل جدیدم شده حمل کردن تو.
مهدیا:
آرش!
خندید.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بالاخره به یه جای صاف رسیدیم.
چهار نفری روی چمنها نشستیم.
باد خنکی میوزید و منظرهی شهر از اون بالا فوقالعاده بود.
مهدیا هنوز کنار آرش نشسته بود.
مهدیا:
من دیگه با شما کوه نمیام.
آرش:
چرا؟
مهدیا:
چون پام د...رد گرفت.
آرش:
دفعه بعد کفش درست بپوش.
مهدیا:
دفعه بعد؟!
آرش:
آره، مگه فکر کردی این یکی آخری بود؟
مهدیا:
من دیگه با تو نمیام!
آرش:
باشه، خودم میام دنبالت.
مهدیا چند ثانیه نگاش کرد.
بعد سریع صورتش رو برگردوند.
هلیا و آیلین نبودن که چیزی بگن، اما من و حامی از خندهمون گرفت.
حامی کنارم نشست.
حامی:
خوش میگذره؟
ملینا:
خیلی.
حامی:
پس خوب شد اومدیم.
ملینا:
آره... خیلی وقت بود اینقدر راحت نخندیده بودم.
حامی:
پس از این به بعد بیشتر میایم بیرون.
ملینا:
با اینا؟
به آرش و مهدیا نگاه کردم.
آرش هنوز داشت با مهدیا کلکل میکرد.
حامی:
با اینا، با خودمون... هرجایی که تو دوست داشته باشی.
لبخند زدم.
ملینا:
باشه.
چند لحظه به منظره نگاه کردم.
بعد آروم گفتم:
ملینا:
حامی؟
حامی:
جا..نم؟
ملینا:
ممنون که این روزا رو برام دوباره قشنگ کردی.
حامی چند لحظه چیزی نگفت.
بعد لبخند زد.
حامی:
من کاری نکردم...
مکث کرد.
حامی:
تو خودت دوباره قشنگشون کردی. من فقط کنارت بودم.
نگاهش کردم.
و برای چند ثانیه...
هیچکدوم چیزی نگفتیم.
گاهی لازم نیست احسا...ساتت رو با هزار تا جمله توضیح بدی.
گاهی فقط بودنِ یه نفر کنا...رته...
همین کافیه.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
عاشق خوشگذرونی های توی رمان هام ولی خوب خراب شد کوهشون
عالیه