نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
مثل همیشه عالیه 🥰
حامی عا......شق ملینا شده ❤️
آرش هم عا......شق مهدیا شده❤️
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۸۷
❝ بعضی حسها با یه جمله شروع نمیشن...
گاهی با یه دستِ گرفتهشده،
یه خندهی بیهوا
و یه «مواظب خودت باش» آرومآروم شکل میگیرن... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
جمعه بود و بعد از کلی حرف زدن، بالاخره تصمیم گرفتیم چهار نفری بریم کوه.
مهدیا از همون اول ذوق داشت.
مهدیا:
فقط یه چیزی...
آرش:
باز چی؟
مهدیا:
اگه وسط راه خسته شدم، کو...لم میکنی؟
آرش زد زیر خنده.
آرش:
تو از الان داری واسه خودت برنامه میچینی؟
مهدیا:
خب آدم باید آیندهنگر باشه.
حامی:
به نظرم آرش از الان باید دنبال راه فرار باشه.
آرش:
دقیقاً!
مهدیا:
خیلی نا..مر..دین!
همه خندیدیم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
هرچی بالاتر میرفتیم، مسیر شیب بیشتری پیدا میکرد.
ملینا چند قدم جلوتر از من راه میرفت.
حامی:
آرومتر برو، زمین میخوری.
ملینا:
بابا نگران نباش، چیزی نمیشه.
چند قدم جلو رفت که پاش روی یه سنگ کوچیک سر خورد.
دستش رو سریع گرفتم.
حامی:
دیدی؟ گفتم آرومتر برو.
ملینا:
باشه بابا... فهمیدم.
دستم هنوز توی دستش بود.
چند ثانیه هر دومون ساکت شدیم.
ملینا با خنده گفت:
ملینا:
خب... دستمو ول نمیکنی؟
به دستهامون نگاه کردم.
حامی:
اوه... حواسم نبود.
خواستم دستش رو ول کنم که خودش دوباره دستم رو گرفت.
ملینا:
نه... ولش نکن.
نگاهش کردم.
ملینا:
اینجوری بهتره.
لبخند زدم.
حامی:
باشه.
و تا چند قدم بعد...
همونطور د...ست همدیگه رو گر...فته بودیم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان مهدیا)
نزدیک بالای مسیر بودیم که پام یهدفعه پیچ خورد.
مهدیا:
آخ!
آرش سریع برگشت.
آرش:
چی شد؟!
مهدیا:
فکر کنم پام پیچ خورد.
آرش اومد سمتم.
آرش:
میتونی راه بری؟
مهدیا:
نه... فکر نکنم.
آرش:
بذار ببینم.
مهدیا:
نه، خودم...
قبل از اینکه حرفم تموم بشه، آرش خم شد و منو از زیر زا...نو و کم....ر گرفت و بلن...دم کرد.
مهدیا:
آرش؟! 😳
آرش:
چیه؟
مهدیا:
منو بذار زمین!
آرش:
وقتی میتونی راه بری، میذارمت.
مهدیا:
من میتونم!
آرش:
پس چرا همین الان گفتی نمیتونی؟
مهدیا:
خب... نمیدونستم تو قراره اینطوری منو برداری!
آرش خندید.
آرش:
خانم شاعر، انقدر غر نزن.
مهدیا:
اگه بندازیم زمین چی؟
آرش:
تو رو؟
نگاهم کرد و لبخند زد.
آرش:
عمراً.
چند لحظه ساکت شدم.
مهدیا:
...ممنون.
آرش:
خواهش میکنم.
بعد دوباره گفت:
آرش:
فقط دفعه بعد قبل از اینکه بگی «پام د..رد میکنه»، مطمئن شو من نزدی..کتم!
مهدیا:
چرا؟
آرش:
چون ظاهراً شغل جدیدم شده حمل کردن تو.
مهدیا:
آرش!
خندید.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بالاخره به یه جای صاف رسیدیم.
چهار نفری روی چمنها نشستیم.
باد خنکی میوزید و منظرهی شهر از اون بالا فوقالعاده بود.
مهدیا هنوز کنار آرش نشسته بود.
مهدیا:
من دیگه با شما کوه نمیام.
آرش:
چرا؟
مهدیا:
چون پام د...رد گرفت.
آرش:
دفعه بعد کفش درست بپوش.
مهدیا:
دفعه بعد؟!
آرش:
آره، مگه فکر کردی این یکی آخری بود؟
مهدیا:
من دیگه با تو نمیام!
آرش:
باشه، خودم میام دنبالت.
مهدیا چند ثانیه نگاش کرد.
بعد سریع صورتش رو برگردوند.
هلیا و آیلین نبودن که چیزی بگن، اما من و حامی از خندهمون گرفت.
حامی کنارم نشست.
حامی:
خوش میگذره؟
ملینا:
خیلی.
حامی:
پس خوب شد اومدیم.
ملینا:
آره... خیلی وقت بود اینقدر راحت نخندیده بودم.
حامی:
پس از این به بعد بیشتر میایم بیرون.
ملینا:
با اینا؟
به آرش و مهدیا نگاه کردم.
آرش هنوز داشت با مهدیا کلکل میکرد.
حامی:
با اینا، با خودمون... هرجایی که تو دوست داشته باشی.
لبخند زدم.
ملینا:
باشه.
چند لحظه به منظره نگاه کردم.
بعد آروم گفتم:
ملینا:
حامی؟
حامی:
جا..نم؟
ملینا:
ممنون که این روزا رو برام دوباره قشنگ کردی.
حامی چند لحظه چیزی نگفت.
بعد لبخند زد.
حامی:
من کاری نکردم...
مکث کرد.
حامی:
تو خودت دوباره قشنگشون کردی. من فقط کنارت بودم.
نگاهش کردم.
و برای چند ثانیه...
هیچکدوم چیزی نگفتیم.
گاهی لازم نیست احسا...ساتت رو با هزار تا جمله توضیح بدی.
گاهی فقط بودنِ یه نفر کنا...رته...
همین کافیه.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
عاشق خوشگذرونی های توی رمان هام ولی خوب خراب شد کوهشون
عالیه
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
چقدر آرش منو د\وس\ت داره☺️
خیلی به فکرمه🙄