eitaa logo
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
509 دنبال‌کننده
154 عکس
31 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تایم‌و‌خودم‌به‌فداتون✨️ شبتون‌بخیر🙃
بچه ها کل آهنگام پاک شده هرکی همه‌ی دمو های حامیم رو با همه اهنگ هاشو داره بیاد پیوی @Helma_Hha فور حساب نشه تروخدا
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ گاهی یک نفر، بدون اینکه چیزی بگوید، آن‌قدر آرام واردِ فکرهایت می‌شود که یک روز چشم باز می‌کنی و می‌بینی تمامِ روزت با یادِ او شروع شده... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) صبح که بیدار شدم، اولین چیزی که به ذهنم رسید... حامی بود. چند ثانیه به سقف خیره شدم. ملینا: اوه نه... بالشم رو روی صورتم گذاشتم. ملینا: باز شروع شد! دیشب با فکر حامی خوابم برده بود و حالا هم اولین چیزی که بهش فکر می‌کردم، خودش بود. بالاخره از تخت بلند شدم و آماده شدم. وقتی پایین رفتم، مانی پشت میز نشسته بود. مانی: صبح بخیر خانم خوابالو. ملینا: صبح بخیر آقای فضول. مانی: چرا انقدر خوشحالی؟ ملینا: من؟ خوشحال؟ مانی: آره. از دیشب تا الان هی لبخند می‌زنی. سریع جدی شدم. ملینا: خیلی توهم می‌زنی. مانی خندید. مانی: باشه، هرچی تو بگی. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) دانشگاه که رسیدم، آیلین و هلیا کنار در منتظرم بودن. آیلین: ملینااا! ملینا: چی شده؟ آیلین: یه خبر دارم! هلیا: باز شروع کرد... آیلین با ذوق گفت: آیلین: امروز قراره برای جشن دانشگاه، گروه‌ها رو مشخص کنن! ملینا: جدی؟ هلیا: آره، استاد گفت هر گروه باید برای جشن یه کاری آماده کنه. مهدیا هم از پشت سرمون رسید. مهدیا: فقط امیدوارم دوباره منو با آرش نندازن توی یه گروه. همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد: آرش: چرا؟ مهدیا برگشت. مهدیا: تو کِی اومدی؟! آرش: همین الان. مهدیا: خب من داشتم درباره تو حرف می‌زدم. آرش: شنیدم. مهدیا: پس شنیدی که گفتم نمی‌خوام باهات هم‌گروه باشم؟ آرش: آره. لبخند زد. آرش: ولی من می‌خوام. مهدیا: چرا؟ آرش: چون وقتی تو باشی، حداقل حوصله‌م سر نمی‌ره. مهدیا چند لحظه ساکت موند. آیلین زیر ل..ب گفت: آیلین: این دوتا یه چیزیشونه... هلیا: خیلی وقته. من خندیدم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) بعد از کلاس، از کنار دانشگاه رد می‌شدم که ملینا رو دیدم. همین که چشمم بهش افتاد، ناخودآگاه لبخند زدم. حامی: سلام. ملینا: سلام. حامی: امروز حالت خوبه؟ ملینا: آره. کمی مکث کرد. ملینا: خیلی خوبم. حامی: پس خیالم راحت شد. ملینا: چرا باید نگران باشی؟ حامی: چون دیشب وقتی رفتی، هنوز به اتفاقات چند وقت پیش فکر می‌کردم. ملینا آرام شد. حامی: می‌دونم همه‌چی گذشته... ولی بعضی ترسا یه‌شبه از بین نمی‌رن. ملینا: من دیگه نمی‌ترسم. حامی: مطمئنی؟ ملینا: آره. لبخند زد. ملینا: وقتی می‌دونم تنها نیستم، نه. چند لحظه نگاهم کرد. حامی: خوبه. ملینا: حامی؟ حامی: جانم؟ ملینا: اگه یه روز دوباره ترسیدم... مکث کرد. ملینا: بازم میای؟ لبخند زدم. حامی: هر وقت صدام کنی. ملینا آرام خندید. و من... برای چند ثانیه فقط به لبخندش نگاه کردم. شاید خودش نمی‌دانست... اما برای من، همین یک جمله‌اش از هزار تا اعت..راف قشنگ‌تر بود. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی حسادت‌ها، قبل از اینکه خودت بفهمی دوست داشتن است، خودشان را لو می‌دهند... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بعد از کلاس، همه‌ی دانشجوها توی سالن جمع شده بودن. استاد چند برگه دستش بود و قرار بود گروه‌های جشن دانشگاه رو اعلام کنه. استاد: خب بچه‌ها، اسم‌ها رو می‌خونم. لطفاً هر گروه بعد از اعلام اسامی، کنار هم بمونه. همه ساکت شدن. استاد نگاهی به برگه انداخت. استاد: گروه اول... مکث کوتاهی کرد. استاد: ملینا نادری، آیلین فرهمند، و حامی صالحی. آیلین با تعجب نگاهم کرد. آیلین: ما سه تا؟ حامی از آن طرف سالن لبخند زد. استاد ادامه داد: استاد: درسته که خانم نادری و خانم فرهمند دانشجوی دانشکده پزشکی هستن، اما هر دو قبلاً توی چند برنامه‌ی دانشگاه، سلیقه و هنرشون رو به ما نشون دادن. بعد رو به ما کرد. استاد: برای همین ازشون ممنون می‌شیم که این بار هم در بخش دکور و طراحی جشن کنار گروه موسیقی باشن. آیلین لبخند زد. آیلین: حتماً استاد. من هم سرم رو تکون دادم. ملینا: حتماً. استاد: و آقای صالحی هم مسئول بخش موسیقی این گروه هستن. حامی: حتماً استاد. آیلین آروم به من نزدیک شد. آیلین: چه گروه خفنی شدیم! ملینا: آره... نگاهم ناخودآگاه رفت سمت حامی. حامی هم همون لحظه نگاهم می‌کرد. سریع نگاهم رو برگردوندم. ⋆ ───────────── ⋆ استاد برگه رو دوباره نگاه کرد. استاد: گروه دوم... هلیا بهرامی، مهدیا کیانی، آیدین خردمند... مهدیا با خوشحالی برگشت سمت آرش. مهدیا: دیدی؟! آرش: چی؟ مهدیا: گفتم من و تو با هم نیستییییم! آرش چند لحظه نگاهش کرد. آرش: خیلی خوشحالی؟ مهدیا: خیلی! آرش: باشه. مهدیا: چیه؟ آرش: هیچی. لبخند کوچیکی زد. اما نگاهش برای چند لحظه روی آیدین موند. آیدین: سلام، من آیدینم. مهدیا: سلام، مهدیا هستم. آیدین: فکر کنم باید برای جشن با هم روی ایده‌ها کار کنیم. مهدیا: آره، حتماً. آرش هنوز از دور نگاهشون می‌کرد. ⋆ ───────────── ⋆ استاد: گروه سوم... آرش عدل‌پرور، رها کریمی، و آرتا نیک‌فر. آرش: خب... رها با لبخند جلو اومد. رها: پس هم‌گروهی شدیم. آرش: آره. رها: من توی بخش طراحی کمک می‌کنم، تو هم که موسیقی بلدی، فکر کنم خوب با هم هماهنگ بشیم. آرش: آره، مشکلی نیست. رها برای اینکه چیزی روی برگه‌ی آرش ببینه، کمی بهش نزدیک شد. رها: بذار ببینم چی نوشتی. آرش کمی برگه رو بالا آورد. اما نگاهش... ناخودآگاه رفت سمت گروه مهدیا. مهدیا داشت با آیدین درباره‌ی جشن حرف می‌زد. آیدین چیزی گفت و مهدیا خندید. اخم کوچکی روی صورت آرش نشست. رها: آرش؟ آرش: ها؟ رها: گفتم این ایده چطوره؟ آرش: آره... خوبه. اما حواسش جای دیگه‌ای بود. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) آیدین داشت درباره‌ی دکور جشن توضیح می‌داد. آیدین: به نظرم اگه رنگ‌های روشن‌تر استفاده کنیم، قشنگ‌تر می‌شه. مهدیا: آره، منم همین فکر رو می‌کنم. یه لحظه نگاهم افتاد سمت آرش. داشت به ما نگاه می‌کرد. همین که چشمم بهش افتاد، سریع نگاهش رو برگردوند. با خودم گفتم: مهدیا: این چرا این‌طوری نگاه می‌کرد؟ آیدین: مهدیا؟ مهدیا: جان؟ آیدین: حواست کجاست؟ مهدیا: هیچی... داشتم فکر می‌کردم. دوباره نگاهم سمت آرش رفت. این بار داشت با رها حرف می‌زد. رها چیزی گفت و خندید. بی‌اختیار اخم کردم. مهدیا: خب که چی... آیدین: چی؟ مهدیا: هیچی! آیدین با تعجب نگاهم کرد. مهدیا: بیا ادامه بدیم. اما خودم هم نمی‌دونستم چرا دیدن آرش کنار یه دختر دیگه... این‌قدر روی اعصابم رفته بود. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان آرش) صدای خنده‌ی مهدیا دوباره به گوشم رسید. نگاهم سمتش رفت. آیدین کنار مهدیا ایستاده بود. خیلی هم صمیمی به نظر می‌رسیدن. آرش: ... رها: آرش؟ آرش: بله؟ رها: چرا انقدر حواست پرته؟ آرش: هیچی. رها: مطمئنی؟ آرش: آره. اما نبودم. چشمم دوباره رفت سمت مهدیا. و برای اولین بار از خودم پرسیدم: چرا اصلاً برام مهمه که با کی حرف می‌زنه؟ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) استاد بعد از اعلام همه‌ی گروه‌ها گفت: استاد: خب، از فردا هر گروه کارش رو شروع می‌کنه. می‌خوام جشن امسال یکی از بهترین جشن‌های دانشگاه باشه. همه کم‌کم از سالن بیرون رفتن. آیلین کنارم اومد. آیلین: ملینا... ملینا: هوم؟ آیلین: یه چیزی بهت بگم؟ ملینا: چی؟ آیلین با شی...طنت به حامی اشاره کرد. آیلین: فکر کنم گروه ما خیلی جالب‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم. ملینا: چرا؟ آیلین: هیچی! خندید و جلوتر رفت. من موندم و حامی که کنارم ایستاده بود. حامی: پس از فردا هم‌گروهی هستیم. لبخند زدم. ملینا: آره... حامی: خوبه؟ ملینا: خیلی. حامی لبخند زد.
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
حامی: پس فکر کنم قراره روزای خوبی داشته باشیم. و من... برای اولین بار، از اینکه قرار بود روزهای بیشتری رو کنار حامی بگذرونم، نه‌تنها ناراحت نبودم... بلکه ته د..لم، یه جور عجیبی خوشحال بودم. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
پـــارت‌های‌جدید‌تقدیمِ‌نگاهتون؛🤎⛓️
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی وقت‌ها، خودت هم نمی‌فهمی چرا از دیدنِ یک نفر کنارِ دیگری این‌قدر حالت عوض می‌شود... تا وقتی که دیگر نمی‌توانی انکارش کنی. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) بعد از اعلام گروه‌ها، همه کم‌کم از سالن بیرون رفتیم. آیدین کنارم راه می‌رفت و درباره‌ی ایده‌های جشن حرف می‌زد. آیدین: به نظرم برای دکور، یه چیزی ساده ولی خاص درست کنیم. مهدیا: آره، منم از شلوغی خوشم نمیاد. آیدین: پس احتمالاً خوب با هم کار می‌کنیم. لبخند زدم. مهدیا: فکر کنم آره. همون لحظه صدای آرش از پشت سرمون اومد. آرش: مهدیا! برگشتم. مهدیا: چی شده؟ آرش: هیچی... فقط... چند لحظه به آیدین نگاه کرد. آرش: جلسه‌ی گروهتون تموم شد؟ آیدین: آره، داشتیم درباره‌ی دکور حرف می‌زدیم. آرش: آها. مهدیا با تعجب نگاهش کردم. مهدیا: خب؟ آرش: هیچی. بعد رو به آیدین گفت: آرش: پس مواظب باش زیاد اذیتش نکنی. آیدین خندید. آیدین: فکر کنم خودش بیشتر منو اذیت کنه. مهدیا: دقیقاً! آرش لبخند خیلی کوتاهی زد. اما معلوم بود از جوابش خوشش نیومده. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان آرش) چند دقیقه بعد، رها کنارم راه می‌رفت. رها: آرش، برای بخش موسیقی یه ایده دارم. آرش: بگو. رها: فکر کردم شاید موقع اجرا کنار هم باشیم و... وسط حرفش، نگاهم دوباره رفت سمت مهدیا. آیدین داشت چیزی تعریف می‌کرد و مهدیا می‌خندید. رها: آرش؟ آرش: بله؟ رها: اصلاً حواست به من هست؟ آرش: آره، ببخشید. رها: پس چی گفتم؟ چند ثانیه سکوت کردم. آرش: خب... رها خندید. رها: هیچی نشنیدی! آرش: گفتم ببخشید دیگه. رها: یه چیزی شده؟ آرش: نه. رها: مطمئنی؟ نگاهی دوباره به مهدیا انداختم. آرش: آره. اما خودم می‌دونستم که مطمئن نیستم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) من و آیلین و حامی هم توی حیاط نشسته بودیم و درباره‌ی جشن حرف می‌زدیم. آیلین: به نظرم برای دکور یه فضای گرم و ساده درست کنیم. حامی: منم موافقم. ملینا: می‌تونیم یه قسمت رو با چراغ‌های کوچیک و گل تزئین کنیم. حامی: ایده‌ی خوبیه. آیلین با لبخند گفت: آیلین: پس فردا بعد کلاس می‌ریم وسایل رو ببینیم؟ حامی: من هستم. بعد نگاهش افتاد به من. حامی: تو هم میای؟ ملینا: آره، حتماً. حامی: پس قرار شد. آیلین با شیطنت لبخند زد. آیلین: چقدر خوب با هم هماهنگ شدین! ملینا: آیلین! آیلین خندید. حامی هم فقط لبخند زد. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) وقتی خواستم از کنار آرش رد بشم، صدایش را شنیدم. آرش: خانم شاعر... مهدیا: چیه؟ آرش: اون پسره... مهدیا: کدوم پسره؟ آرش: آیدین. مهدیا: خب؟ آرش: هیچی. مهدیا: آرش، اگه چیزی می‌خوای بگی، بگو! چند لحظه نگاهم کرد. آرش: هیچی... فقط زیادی باهاش صمیمی نشو. ابروهام بالا رفت. مهدیا: چرا؟ آرش: چون... مکث کرد. آرش: همین‌طوری گفتم. مهدیا خندید. مهدیا: نکنه حسودی می‌کنی؟ آرش: من؟! مهدیا: آره، تو! آرش: به آیدین؟! مهدیا: آره! آرش خندید. آرش: خیلی خیال‌پردازی می‌کنی، خانم شاعر. و رفت. اما لبخندش... این بار اصلاً شبیه همیشه نبود. و من هم نمی‌دانستم چرا... از اینکه شاید واقعاً حسودی کرده باشد، ته دلم کمی خوشحال شده بود. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی نگاه‌ها، آن‌قدر کوتاه‌اند که کسی متوجه‌شان نمی‌شود... اما برای صاحبِ آن نگاه، هزار حرف دارند. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) روز جشن بالاخره رسید. از صبح همه‌جا شلوغ بود و هرکس دنبال کاری می‌دوید. آیلین: ملینا! اون گل‌ها رو بده من. ملینا: کدوم‌ها؟ آیلین: همونا که کنارته! گل‌ها رو بهش دادم و خندیدم. حامی از کنارمون رد شد. حامی: همه‌چی آماده‌ست؟ ملینا: تقریباً. حامی: پس فقط مونده شما دوتا سالن رو منفجر نکنین. آیلین: خیلی بامزه‌ای! حامی خندید و رفت. آیلین آروم کنار گوشم گفت: آیلین: خیلی تابلوئه. ملینا: چی؟ آیلین: هیچییی. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) من و هلیا و آیدین مشغول آخرین کارهای دکور بودیم. آیدین: مهدیا، اینو اونجا بذاریم؟ مهدیا: آره، خوبه. آرش از چند قدم اون‌طرف‌تر داشت سازها رو آماده می‌کرد. هر چند دقیقه یک بار... نگاهش می‌اومد سمت ما. آیدین: این روبان رو هم نگه دار. مهدیا: باشه. همین که دستم رو دراز کردم، آرش از آن طرف گفت: آرش: آیدین، اون قسمت رو من انجام می‌دم. آیدین: اوکی. آیدین رفت سمت دیگه‌ی سالن. نگاهش کردم. مهدیا: تو چرا انقدر حواست به گروه ماست؟ آرش: حواسم به کاره. مهدیا: آره... معلومه. آرش: چیه؟ مهدیا: هیچی. لبخند زدم. مهدیا: فقط یه کم مشکوکی. آرش: تو زیادی حرف می‌زنی. مهدیا: و تو زیادی حسودی می‌کنی! آرش: باز شروع کردی؟ خندیدم. اما ته دلم... از این رفتارها خوشم می‌اومد. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند ساعت بعد، جشن شروع شد. موسیقی پخش شد و سالن پر از دانشجو شد. حامی کنار صحنه ایستاده بود و هر از گاهی به من نگاه می‌کرد. وقتی نگاهمون به هم افتاد، لبخند زد. من هم ناخودآگاه لبخند زدم. برای چند ثانیه... انگار صدای اطرافمون محو شد. آیلین: ملینا! ملینا: جان؟ آیلین: کجایی دختر؟! ملینا: هیچی! آیلین خندید. آیلین: آره، هیچی! نگاهم دوباره سمت حامی رفت. این بار هم داشت نگاهم می‌کرد. و نمی‌دونم چرا... قلبم دوباره همون‌طور عجیب تند زد. ⋆ ───────────── ⋆ جشن تازه شروع شده بود... اما من نمی‌دانستم قرار است همین روز، بعضی احساسات را کمی بیشتر از قبل آشکار کند. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
پـــارت‌های‌جدید‌تقدیمِ‌نگاهتون؛🤎⛓️
ایشون همون ممبریه که دلم می‌خواد همیشه اینجا باشه؛🫠🤍