هدایت شده از 𝐇𝐚𝐦𝐢 𝐍𝐨𝐭𝐞𝐬
بچه ها کل آهنگام پاک شده
هرکی همهی دمو های حامیم رو با همه اهنگ هاشو داره بیاد پیوی
@Helma_Hha
فور حساب نشه تروخدا
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۸۹
❝ گاهی یک نفر،
بدون اینکه چیزی بگوید،
آنقدر آرام واردِ فکرهایت میشود
که یک روز چشم باز میکنی
و میبینی تمامِ روزت
با یادِ او شروع شده... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
صبح که بیدار شدم، اولین چیزی که به ذهنم رسید...
حامی بود.
چند ثانیه به سقف خیره شدم.
ملینا:
اوه نه...
بالشم رو روی صورتم گذاشتم.
ملینا:
باز شروع شد!
دیشب با فکر حامی خوابم برده بود
و حالا هم اولین چیزی که بهش فکر میکردم، خودش بود.
بالاخره از تخت بلند شدم و آماده شدم.
وقتی پایین رفتم، مانی پشت میز نشسته بود.
مانی:
صبح بخیر خانم خوابالو.
ملینا:
صبح بخیر آقای فضول.
مانی:
چرا انقدر خوشحالی؟
ملینا:
من؟ خوشحال؟
مانی:
آره. از دیشب تا الان هی لبخند میزنی.
سریع جدی شدم.
ملینا:
خیلی توهم میزنی.
مانی خندید.
مانی:
باشه، هرچی تو بگی.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
دانشگاه که رسیدم، آیلین و هلیا کنار در منتظرم بودن.
آیلین:
ملینااا!
ملینا:
چی شده؟
آیلین:
یه خبر دارم!
هلیا:
باز شروع کرد...
آیلین با ذوق گفت:
آیلین:
امروز قراره برای جشن دانشگاه، گروهها رو مشخص کنن!
ملینا:
جدی؟
هلیا:
آره، استاد گفت هر گروه باید برای جشن یه کاری آماده کنه.
مهدیا هم از پشت سرمون رسید.
مهدیا:
فقط امیدوارم دوباره منو با آرش نندازن توی یه گروه.
همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد:
آرش:
چرا؟
مهدیا برگشت.
مهدیا:
تو کِی اومدی؟!
آرش:
همین الان.
مهدیا:
خب من داشتم درباره تو حرف میزدم.
آرش:
شنیدم.
مهدیا:
پس شنیدی که گفتم نمیخوام باهات همگروه باشم؟
آرش:
آره.
لبخند زد.
آرش:
ولی من میخوام.
مهدیا:
چرا؟
آرش:
چون وقتی تو باشی، حداقل حوصلهم سر نمیره.
مهدیا چند لحظه ساکت موند.
آیلین زیر ل..ب گفت:
آیلین:
این دوتا یه چیزیشونه...
هلیا:
خیلی وقته.
من خندیدم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
بعد از کلاس، از کنار دانشگاه رد میشدم که ملینا رو دیدم.
همین که چشمم بهش افتاد، ناخودآگاه لبخند زدم.
حامی:
سلام.
ملینا:
سلام.
حامی:
امروز حالت خوبه؟
ملینا:
آره.
کمی مکث کرد.
ملینا:
خیلی خوبم.
حامی:
پس خیالم راحت شد.
ملینا:
چرا باید نگران باشی؟
حامی:
چون دیشب وقتی رفتی، هنوز به اتفاقات چند وقت پیش فکر میکردم.
ملینا آرام شد.
حامی:
میدونم همهچی گذشته...
ولی بعضی ترسا یهشبه از بین نمیرن.
ملینا:
من دیگه نمیترسم.
حامی:
مطمئنی؟
ملینا:
آره.
لبخند زد.
ملینا:
وقتی میدونم تنها نیستم، نه.
چند لحظه نگاهم کرد.
حامی:
خوبه.
ملینا:
حامی؟
حامی:
جانم؟
ملینا:
اگه یه روز دوباره ترسیدم...
مکث کرد.
ملینا:
بازم میای؟
لبخند زدم.
حامی:
هر وقت صدام کنی.
ملینا آرام خندید.
و من...
برای چند ثانیه فقط به لبخندش نگاه کردم.
شاید خودش نمیدانست...
اما برای من،
همین یک جملهاش
از هزار تا اعت..راف قشنگتر بود.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۹۰
❝ بعضی حسادتها،
قبل از اینکه خودت بفهمی دوست داشتن است،
خودشان را لو میدهند... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بعد از کلاس، همهی دانشجوها توی سالن جمع شده بودن.
استاد چند برگه دستش بود و قرار بود گروههای جشن دانشگاه رو اعلام کنه.
استاد:
خب بچهها، اسمها رو میخونم.
لطفاً هر گروه بعد از اعلام اسامی، کنار هم بمونه.
همه ساکت شدن.
استاد نگاهی به برگه انداخت.
استاد:
گروه اول...
مکث کوتاهی کرد.
استاد:
ملینا نادری،
آیلین فرهمند،
و حامی صالحی.
آیلین با تعجب نگاهم کرد.
آیلین:
ما سه تا؟
حامی از آن طرف سالن لبخند زد.
استاد ادامه داد:
استاد:
درسته که خانم نادری و خانم فرهمند دانشجوی دانشکده پزشکی هستن،
اما هر دو قبلاً توی چند برنامهی دانشگاه، سلیقه و هنرشون رو به ما نشون دادن.
بعد رو به ما کرد.
استاد:
برای همین ازشون ممنون میشیم که این بار هم در بخش دکور و طراحی جشن کنار گروه موسیقی باشن.
آیلین لبخند زد.
آیلین:
حتماً استاد.
من هم سرم رو تکون دادم.
ملینا:
حتماً.
استاد:
و آقای صالحی هم مسئول بخش موسیقی این گروه هستن.
حامی:
حتماً استاد.
آیلین آروم به من نزدیک شد.
آیلین:
چه گروه خفنی شدیم!
ملینا:
آره...
نگاهم ناخودآگاه رفت سمت حامی.
حامی هم همون لحظه نگاهم میکرد.
سریع نگاهم رو برگردوندم.
⋆ ───────────── ⋆
استاد برگه رو دوباره نگاه کرد.
استاد:
گروه دوم...
هلیا بهرامی،
مهدیا کیانی،
آیدین خردمند...
مهدیا با خوشحالی برگشت سمت آرش.
مهدیا:
دیدی؟!
آرش:
چی؟
مهدیا:
گفتم من و تو با هم نیستییییم!
آرش چند لحظه نگاهش کرد.
آرش:
خیلی خوشحالی؟
مهدیا:
خیلی!
آرش:
باشه.
مهدیا:
چیه؟
آرش:
هیچی.
لبخند کوچیکی زد.
اما نگاهش برای چند لحظه روی آیدین موند.
آیدین:
سلام، من آیدینم.
مهدیا:
سلام، مهدیا هستم.
آیدین:
فکر کنم باید برای جشن با هم روی ایدهها کار کنیم.
مهدیا:
آره، حتماً.
آرش هنوز از دور نگاهشون میکرد.
⋆ ───────────── ⋆
استاد:
گروه سوم...
آرش عدلپرور،
رها کریمی،
و آرتا نیکفر.
آرش:
خب...
رها با لبخند جلو اومد.
رها:
پس همگروهی شدیم.
آرش:
آره.
رها:
من توی بخش طراحی کمک میکنم، تو هم که موسیقی بلدی، فکر کنم خوب با هم هماهنگ بشیم.
آرش:
آره، مشکلی نیست.
رها برای اینکه چیزی روی برگهی آرش ببینه، کمی بهش نزدیک شد.
رها:
بذار ببینم چی نوشتی.
آرش کمی برگه رو بالا آورد.
اما نگاهش...
ناخودآگاه رفت سمت گروه مهدیا.
مهدیا داشت با آیدین دربارهی جشن حرف میزد.
آیدین چیزی گفت و مهدیا خندید.
اخم کوچکی روی صورت آرش نشست.
رها:
آرش؟
آرش:
ها؟
رها:
گفتم این ایده چطوره؟
آرش:
آره... خوبه.
اما حواسش جای دیگهای بود.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان مهدیا)
آیدین داشت دربارهی دکور جشن توضیح میداد.
آیدین:
به نظرم اگه رنگهای روشنتر استفاده کنیم، قشنگتر میشه.
مهدیا:
آره، منم همین فکر رو میکنم.
یه لحظه نگاهم افتاد سمت آرش.
داشت به ما نگاه میکرد.
همین که چشمم بهش افتاد، سریع نگاهش رو برگردوند.
با خودم گفتم:
مهدیا:
این چرا اینطوری نگاه میکرد؟
آیدین:
مهدیا؟
مهدیا:
جان؟
آیدین:
حواست کجاست؟
مهدیا:
هیچی... داشتم فکر میکردم.
دوباره نگاهم سمت آرش رفت.
این بار داشت با رها حرف میزد.
رها چیزی گفت و خندید.
بیاختیار اخم کردم.
مهدیا:
خب که چی...
آیدین:
چی؟
مهدیا:
هیچی!
آیدین با تعجب نگاهم کرد.
مهدیا:
بیا ادامه بدیم.
اما خودم هم نمیدونستم چرا دیدن آرش کنار یه دختر دیگه...
اینقدر روی اعصابم رفته بود.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان آرش)
صدای خندهی مهدیا دوباره به گوشم رسید.
نگاهم سمتش رفت.
آیدین کنار مهدیا ایستاده بود.
خیلی هم صمیمی به نظر میرسیدن.
آرش:
...
رها:
آرش؟
آرش:
بله؟
رها:
چرا انقدر حواست پرته؟
آرش:
هیچی.
رها:
مطمئنی؟
آرش:
آره.
اما نبودم.
چشمم دوباره رفت سمت مهدیا.
و برای اولین بار از خودم پرسیدم:
چرا اصلاً برام مهمه که با کی حرف میزنه؟
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
استاد بعد از اعلام همهی گروهها گفت:
استاد:
خب، از فردا هر گروه کارش رو شروع میکنه.
میخوام جشن امسال یکی از بهترین جشنهای دانشگاه باشه.
همه کمکم از سالن بیرون رفتن.
آیلین کنارم اومد.
آیلین:
ملینا...
ملینا:
هوم؟
آیلین:
یه چیزی بهت بگم؟
ملینا:
چی؟
آیلین با شی...طنت به حامی اشاره کرد.
آیلین:
فکر کنم گروه ما خیلی جالبتر از چیزیه که فکر میکردم.
ملینا:
چرا؟
آیلین:
هیچی!
خندید و جلوتر رفت.
من موندم و حامی که کنارم ایستاده بود.
حامی:
پس از فردا همگروهی هستیم.
لبخند زدم.
ملینا:
آره...
حامی:
خوبه؟
ملینا:
خیلی.
حامی لبخند زد.
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
حامی:
پس فکر کنم قراره روزای خوبی داشته باشیم.
و من...
برای اولین بار،
از اینکه قرار بود روزهای بیشتری رو کنار حامی بگذرونم،
نهتنها ناراحت نبودم...
بلکه ته د..لم،
یه جور عجیبی خوشحال بودم.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۹۱
❝ بعضی وقتها،
خودت هم نمیفهمی چرا از دیدنِ یک نفر کنارِ دیگری
اینقدر حالت عوض میشود...
تا وقتی که دیگر نمیتوانی انکارش کنی. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان مهدیا)
بعد از اعلام گروهها، همه کمکم از سالن بیرون رفتیم.
آیدین کنارم راه میرفت و دربارهی ایدههای جشن حرف میزد.
آیدین:
به نظرم برای دکور، یه چیزی ساده ولی خاص درست کنیم.
مهدیا:
آره، منم از شلوغی خوشم نمیاد.
آیدین:
پس احتمالاً خوب با هم کار میکنیم.
لبخند زدم.
مهدیا:
فکر کنم آره.
همون لحظه صدای آرش از پشت سرمون اومد.
آرش:
مهدیا!
برگشتم.
مهدیا:
چی شده؟
آرش:
هیچی... فقط...
چند لحظه به آیدین نگاه کرد.
آرش:
جلسهی گروهتون تموم شد؟
آیدین:
آره، داشتیم دربارهی دکور حرف میزدیم.
آرش:
آها.
مهدیا با تعجب نگاهش کردم.
مهدیا:
خب؟
آرش:
هیچی.
بعد رو به آیدین گفت:
آرش:
پس مواظب باش زیاد اذیتش نکنی.
آیدین خندید.
آیدین:
فکر کنم خودش بیشتر منو اذیت کنه.
مهدیا:
دقیقاً!
آرش لبخند خیلی کوتاهی زد.
اما معلوم بود از جوابش خوشش نیومده.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان آرش)
چند دقیقه بعد، رها کنارم راه میرفت.
رها:
آرش، برای بخش موسیقی یه ایده دارم.
آرش:
بگو.
رها:
فکر کردم شاید موقع اجرا کنار هم باشیم و...
وسط حرفش، نگاهم دوباره رفت سمت مهدیا.
آیدین داشت چیزی تعریف میکرد و مهدیا میخندید.
رها:
آرش؟
آرش:
بله؟
رها:
اصلاً حواست به من هست؟
آرش:
آره، ببخشید.
رها:
پس چی گفتم؟
چند ثانیه سکوت کردم.
آرش:
خب...
رها خندید.
رها:
هیچی نشنیدی!
آرش:
گفتم ببخشید دیگه.
رها:
یه چیزی شده؟
آرش:
نه.
رها:
مطمئنی؟
نگاهی دوباره به مهدیا انداختم.
آرش:
آره.
اما خودم میدونستم که مطمئن نیستم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
من و آیلین و حامی هم توی حیاط نشسته بودیم و دربارهی جشن حرف میزدیم.
آیلین:
به نظرم برای دکور یه فضای گرم و ساده درست کنیم.
حامی:
منم موافقم.
ملینا:
میتونیم یه قسمت رو با چراغهای کوچیک و گل تزئین کنیم.
حامی:
ایدهی خوبیه.
آیلین با لبخند گفت:
آیلین:
پس فردا بعد کلاس میریم وسایل رو ببینیم؟
حامی:
من هستم.
بعد نگاهش افتاد به من.
حامی:
تو هم میای؟
ملینا:
آره، حتماً.
حامی:
پس قرار شد.
آیلین با شیطنت لبخند زد.
آیلین:
چقدر خوب با هم هماهنگ شدین!
ملینا:
آیلین!
آیلین خندید.
حامی هم فقط لبخند زد.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان مهدیا)
وقتی خواستم از کنار آرش رد بشم، صدایش را شنیدم.
آرش:
خانم شاعر...
مهدیا:
چیه؟
آرش:
اون پسره...
مهدیا:
کدوم پسره؟
آرش:
آیدین.
مهدیا:
خب؟
آرش:
هیچی.
مهدیا:
آرش، اگه چیزی میخوای بگی، بگو!
چند لحظه نگاهم کرد.
آرش:
هیچی... فقط زیادی باهاش صمیمی نشو.
ابروهام بالا رفت.
مهدیا:
چرا؟
آرش:
چون...
مکث کرد.
آرش:
همینطوری گفتم.
مهدیا خندید.
مهدیا:
نکنه حسودی میکنی؟
آرش:
من؟!
مهدیا:
آره، تو!
آرش:
به آیدین؟!
مهدیا:
آره!
آرش خندید.
آرش:
خیلی خیالپردازی میکنی، خانم شاعر.
و رفت.
اما لبخندش...
این بار اصلاً شبیه همیشه نبود.
و من هم نمیدانستم چرا...
از اینکه شاید واقعاً حسودی کرده باشد،
ته دلم کمی خوشحال شده بود.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۹۲
❝ بعضی نگاهها،
آنقدر کوتاهاند که کسی متوجهشان نمیشود...
اما برای صاحبِ آن نگاه،
هزار حرف دارند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
روز جشن بالاخره رسید.
از صبح همهجا شلوغ بود و هرکس دنبال کاری میدوید.
آیلین:
ملینا! اون گلها رو بده من.
ملینا:
کدومها؟
آیلین:
همونا که کنارته!
گلها رو بهش دادم و خندیدم.
حامی از کنارمون رد شد.
حامی:
همهچی آمادهست؟
ملینا:
تقریباً.
حامی:
پس فقط مونده شما دوتا سالن رو منفجر نکنین.
آیلین:
خیلی بامزهای!
حامی خندید و رفت.
آیلین آروم کنار گوشم گفت:
آیلین:
خیلی تابلوئه.
ملینا:
چی؟
آیلین:
هیچییی.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان مهدیا)
من و هلیا و آیدین مشغول آخرین کارهای دکور بودیم.
آیدین:
مهدیا، اینو اونجا بذاریم؟
مهدیا:
آره، خوبه.
آرش از چند قدم اونطرفتر داشت سازها رو آماده میکرد.
هر چند دقیقه یک بار...
نگاهش میاومد سمت ما.
آیدین:
این روبان رو هم نگه دار.
مهدیا:
باشه.
همین که دستم رو دراز کردم، آرش از آن طرف گفت:
آرش:
آیدین، اون قسمت رو من انجام میدم.
آیدین:
اوکی.
آیدین رفت سمت دیگهی سالن.
نگاهش کردم.
مهدیا:
تو چرا انقدر حواست به گروه ماست؟
آرش:
حواسم به کاره.
مهدیا:
آره... معلومه.
آرش:
چیه؟
مهدیا:
هیچی.
لبخند زدم.
مهدیا:
فقط یه کم مشکوکی.
آرش:
تو زیادی حرف میزنی.
مهدیا:
و تو زیادی حسودی میکنی!
آرش:
باز شروع کردی؟
خندیدم.
اما ته دلم...
از این رفتارها خوشم میاومد.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند ساعت بعد، جشن شروع شد.
موسیقی پخش شد و سالن پر از دانشجو شد.
حامی کنار صحنه ایستاده بود و هر از گاهی به من نگاه میکرد.
وقتی نگاهمون به هم افتاد، لبخند زد.
من هم ناخودآگاه لبخند زدم.
برای چند ثانیه...
انگار صدای اطرافمون محو شد.
آیلین:
ملینا!
ملینا:
جان؟
آیلین:
کجایی دختر؟!
ملینا:
هیچی!
آیلین خندید.
آیلین:
آره، هیچی!
نگاهم دوباره سمت حامی رفت.
این بار هم داشت نگاهم میکرد.
و نمیدونم چرا...
قلبم دوباره همونطور عجیب تند زد.
⋆ ───────────── ⋆
جشن تازه شروع شده بود...
اما من نمیدانستم قرار است همین روز،
بعضی احساسات را کمی بیشتر از قبل آشکار کند.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯