نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
عالیه عزیزم
خیلی خوبه که نمیدونم چی بگم
همه ی پارت ها عالی
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
⋆ ───────────── ⋆ عزیزایدلم...🤍 امیدوارم تا اینجای «ماهدرسکوت» تونسته باشه حس خوبی بهتون بده و از
وای قربونت بشم ناراحت نباشی ها اونها که لف دادن لیاقت رمان به این خوبی رو نداشتند
هدایت شده از ..سین،مهمه
دو پآرت تقدیمتون شد ؛ میاید صحبت کنیم؟!👀
https://abzarek.ir/service-p/msg/4738338
کویر نکنین دیگه ؛ خوشگلا کویر نمیکنن💋
هدایت شده از 𓍯𓂃𐙚𝐈𝐧 𝐦𝐲 𝐥𝐢𝐭𝐭𝐥𝐞 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭𐙚𓍯𓂃
میشه این خوشگل بیاد 50 تاییمون کنه؟
.
ولی زندگی پینترستی این دختررر💘🐕
ماشاالله مدیر pinterest انگار🚶🏿♂📻🌿
◟𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 𝇁𝇃 ↳ https://eitaa.com/Pinkteret9413
چقدر قشنگههه 🥺🎀
روزم با چک کردن کانالش شروع نشه روز نیست☠❕𓍯
کیک و شیک بخور و محوش شوو🦆🌟
.
داری میری چنلش شلوار راحتی بپوش بعد برو👩🏻🦯🔆
ساعت ۱۵ پاک بشه🧸🖇
گسترده ی ۳ ساعته ی لونا🌙
ظرفیت ۲٠ تگ برای دوره ی سوم
لینک گپ👇
https://eitaa.com/joinchat/1219495604C536e29ff59
خدمات👇
https://eitaa.com/joinchat/577111737Cfb4f9d7046
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۹۷
❝ بعضی احساسات،
با یک اتفاق شروع نمیشوند...
آرامآرام شکل میگیرند،
در نگاهها، در نگرانیها،
در دلتنگیهای بیدلیل... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بعد از اینکه بابا صدامون زد، من و شاهین برگشتیم داخل.
اما ذهنم هنوز پیش حرفهای نیمهتمامش بود.
«مدتهاست میخوام یه چیزی بهت بگم...»
نمیدونستم قرار بود چی بشنوم.
وقتی مهمونا کمکم مشغول صحبت شدن، شاهین دوباره نگاهم کرد.
شاهین:
ملینا...
برگشتم سمتش.
ملینا:
جان؟
چند لحظه سکوت کرد.
این بار اما انگار تصمیمش رو گرفته بود.
شاهین:
یه حسی دارم...
نفسش رو آروم بیرون داد.
شاهین:
که وقتی ازت دورم، بهت فکر میکنم.
ساکت موندم.
شاهین:
وقتی نگات میکنم، ناخودآگاه لبخند میزنم...
لبخند خیلی کمرنگی زد.
شاهین:
وقتی حرف میزنی، محو صدات میشم.
نگاهم رو پایین انداختم.
قل..بم آرامتر از قبل نمیزد.
شاهین:
و شاید عجیب باشه...
مکث کرد.
شاهین:
ولی وقتی میبینم یکی دیگه زیادی بهت نزدیک میشه، حس خوبی ندارم.
چشمهاش رو برای لحظهای بست.
شاهین:
حتی گاهی حسادت میکنم.
بعد دوباره نگاهم کرد.
شاهین:
فکر کنم مدتهاست فهمیدم این فقط یه علاقهی ساده نیست.
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
من نمیدونستم چی باید بگم.
نه میخواستم ناراحتش کنم...
نه میتونستم چیزی رو بگم که واقعاً حسش نمیکردم.
شاهین:
لازم نیست الان جواب بدی.
آروم گفت:
شاهین:
فقط میخواستم بدونی چیزی که نسبت بهت دارم، واقعیه.
لبخند محوی زد و ازم فاصله گرفت.
من اما همانجا ماندم...
با قل..بی که پر از سؤال شده بود.
و یک اسم...
که بیاختیار دوباره توی ذهنم آمد.
حامی.
⋆ ───────────── ⋆
آن شب، برای اولین بار فهمیدم...
گاهی شنیدنِ احساس یک نفر،
بیشتر از اینکه جواب بدهد،
آدم را با احساسات خودش روبهرو میکند.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯