eitaa logo
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
503 دنبال‌کننده
155 عکس
32 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
پـــارت‌های‌جدید‌تقدیمِ‌نگاهتون؛🤎⛓️
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی شب‌ها، آدم دورِ یک میز می‌نشیند، می‌خندد و فکر می‌کند همه‌چیز آرام شده... بی‌خبر از حرف‌هایی که در دلِ یکی از همان آدم‌ها مانده است. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند روزی از جشن گذشته بود. اون شب، بابا گفت قراره برای شام بریم خونه‌ی آقای موحدی. ملینا: بابا، همه می‌رن؟ کامران: آره، شاهین هم هست. مانی: پس منم میام. مهتاب خندید. مهتاب: مگه کسی گفت نمیای؟ مانی: خب گفتم مطمئن شم! خندیدیم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) وقتی رسیدیم، آقای موحدی با لبخند به استقبالمون اومد. آقای موحدی: بالاخره تشریف آوردین! کامران: گفتم که میایم. مهتاب: خوشحالیم می‌بینیمتون. بعد از سلام و احوالپرسی، وارد خونه شدیم. شاهین هم از پذیرایی اومد سمتمون. شاهین: سلام ملینا. ملینا: سلام. شاهین: خوبی؟ ملینا: آره، تو خوبی؟ شاهین: الان که شما اومدین، بهترم. لبخند کوچیکی زد. من فقط تشکر کردم و کنار مامان نشستم. ⋆ ───────────── ⋆ شام که آماده شد، همه دور میز نشستیم. صحبت‌ها بیشتر درباره‌ی دانشگاه و جشن بود. آقای موحدی: شنیدم جشن خیلی خوب برگزار شده. کامران: آره، بچه‌ها خیلی زحمت کشیدن. مانی: ملینا هم کلی کار کرده بود. ملینا: مانی! مانی خندید. مانی: خب راست می‌گم! شاهین به من نگاه کرد. شاهین: منم شنیدم خیلی خوب از پسش براومدی. ملینا: ممنون. شاهین: واقعاً خوشحال شدم که دوباره می‌بینم این‌قدر آرومی. چند لحظه مکث کردم. ملینا: منم خوشحالم. شاهین چیزی نگفت. فقط لبخند زد. اما نگاهش... انگار حرف‌های بیشتری داشت. ⋆ ───────────── ⋆ بعد از شام، همه توی پذیرایی مشغول صحبت بودن. من برای آوردن چای به آشپزخونه رفتم. وقتی برگشتم، شاهین کنار راهرو ایستاده بود. شاهین: ملینا... ملینا: جان؟ چند لحظه سکوت کرد. شاهین: هیچی... لبخند کمرنگی زد. شاهین: بعداً باهات حرف می‌زنم. ملینا: باشه؟ شاهین: آره. از کنارش رد شدم. اما نفهمیدم چرا... اون «بعداً» این‌قدر توی ذهنم موند. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان شاهین) مدت‌ها بود این حرف رو توی د..لم نگه داشته بودم. هر بار می‌خواستم بگمش، منصرف می‌شدم. اما امشب... دیگه نمی‌خواستم بیشتر از این سکوت کنم. فقط باید یه فرصت مناسب پیدا می‌کردم. نگاهم روی ملینا موند. شاید وقتش رسیده بود... که بالاخره چیزی رو که مدت‌ها پنهان کرده بودم، به خودش بگم. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی حرف‌ها، آن‌قدر مدت‌ها در دل می‌مانند که وقتی بالاخره وقتِ گفتنشان می‌رسد، خودِ سکوت هم منتظر می‌ماند... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بعد از شام، کم‌کم خونه آروم‌تر شده بود. بابا و آقای موحدی هنوز توی پذیرایی مشغول صحبت بودن و مامان و مانی هم کنارشان نشسته بودن. من برای چند دقیقه رفتم بالکن. هوای شب خنک بود و صدای حرف زدن‌ها از داخل خونه، خیلی آروم به گوش می‌رسید. به چراغ‌های شهر خیره شده بودم که صدای شاهین رو شنیدم. شاهین: ملینا؟ برگشتم. ملینا: جان؟ چند لحظه نگاهم کرد. انگار می‌خواست چیزی بگه، اما نمی‌تونست شروع کنه. ملینا: چیزی شده؟ شاهین: نه... یعنی... مکث کرد. شاهین: آره. چند قدم جلوتر اومد. شاهین: راستش مدت‌هاست می‌خوام یه چیزی رو بهت بگم... قلبم برای چند لحظه از حرکت ایستاد. نمی‌دونستم چرا با شنیدن همین یک جمله، این‌قدر مضطرب شدم. ملینا: چی...؟ شاهین چند ثانیه سکوت کرد. نگاهش جدی‌تر از همیشه بود. شاهین: فقط... نفس عمیقی کشید. شاهین: نمی‌دونم چطور بگمش. چند لحظه بینمون سکوت افتاد. من منتظر بودم. شاهین ل..ب‌هاش رو به هم فشرد و دوباره نگاهم کرد. شاهین: فقط می‌خوام بدونی که... مکث کرد. و درست همان لحظه... صدای مانی از داخل خونه بلند شد: مانی: ملینا! مامان کارت داره! هر دو به سمت صدا برگشتیم. من دوباره به شاهین نگاه کردم. ملینا: بعداً می‌گی؟ شاهین چند ثانیه نگاهم کرد. بعد آروم سرش رو تکون داد. شاهین: آره... مکثی کرد. شاهین: بعداً می‌گم. و من... بی‌خبر از اینکه قرار بود آن «بعداً» چه چیزی را با خودش بیاورد، به سمت داخل خانه رفتم. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
اینم از پارت های امروزمون.. شنوای‌نظراتتون‌داخل‌ناشناس‌هستم؛💘 ناشناس‌سنجافه..
⋆ ───────────── ⋆ عزیزای‌دلم...🤍 امیدوارم تا اینجای «ماه‌در‌سکوت» تونسته باشه حس خوبی بهتون بده و از خوندنش لذت برده باشید.🥀 من برای هر پارت واقعاً کلی وقت و ذوق می‌ذارم؛ از خیلی چیزا می‌زنم و چندین بار متن و دیالوگ‌ها رو خط می‌زنم و دوباره می‌نویسم تا بهترین چیزی که می‌تونم رو تقدیمتون کنم.💘 اما این چند وقت، ریزش‌های چنل واقعاً ناراحتم کرده...😔 تا الان حدود ۵۰ تا لف داشتیم و هر بار که با کلی زحمت دوباره آمارمون پایین میاد، واقعاً دلم می‌شکنه.💔🥀 نه فقط به خاطر عدد؛ به خاطر اینکه پشت هر پارت، ساعت‌ها وقت و فکر و ذوقه. اگه دلیل خاصی برای لف‌دادنتون هست، خوشحال می‌شم بهم بگین تا بدونم مشکل کجاست و بتونم بهترش کنم.🙂 من می‌تونستم مثل خیلی از مالک‌ها بگم «پارت بعدی = فلان آمار»، ولی هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست اینطوری باهاتون رفتار کنم. هر روز با عشق چند پارت آماده می‌کنم، چون دوست دارم شما هم از خوندنش لذت ببرین و همراه داستان بمونین.🕯 ولی این بار واقعاً به حمایتتون نیاز دارم...💔 پس پارت بعدی رو با آمار ۵۳۵ می‌دم. امیدوارم این بار، به‌جای فقط دیدن عدد، کمی هم زحمتی که پشتش بوده رو ببینیم.🥀 دوستون دارم و امیدوارم «ماه‌در‌سکوت» هنوز هم براتون همون حسی رو داشته باشه که روز اول داشت.🤎⛓️ مالک.. ⋆ ───────────── ⋆
نوشتم نفور..! خواهشا چک کنین نمیبین چقد لف داشتم؟!.. 💔😐
هدایت شده از ..سین،مهمه
دو پآرت تقدیم‌تون شد ؛ میاید صحبت کنیم؟!👀 https://abzarek.ir/service-p/msg/4738338 کویر نکنین دیگه ؛ خوشگلا کویر نمیکنن💋
هدایت شده از 𓍯𓂃𐙚𝐈𝐧 𝐦𝐲 𝐥𝐢𝐭𝐭𝐥𝐞 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭𐙚𓍯𓂃
میشه این خوشگل بیاد 50 تاییمون کنه؟