eitaa logo
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
504 دنبال‌کننده
154 عکس
31 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
ایشون همون ممبریه که دلم می‌خواد همیشه اینجا باشه؛🫠🤍
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی لحظه‌ها، قرار نیست اتفاق بزرگی باشند... همین که بعداً با یادآوریشان لبخند بزنی، یعنی ارزش ماندن داشته‌اند. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) جشن کم‌کم شلوغ‌تر شده بود. صدای موسیقی توی سالن پیچیده بود و همه مشغول حرف زدن و خندیدن بودن. من و آیلین کنار میز دکور ایستاده بودیم که حامی اومد سمتمون. حامی: خسته شدین؟ آیلین: من که نه! بعد به من نگاه کرد. آیلین: ولی این یکی از صبح داره کار می‌کنه. حامی: پس باید یه استراحتی بهش بدیم. ملینا: من خوبم، جدی. حامی: می‌دونم. لبخند زد. حامی: ولی خوب بودن با خسته نبودن فرق داره. آیلین با شی...طنت نگاهم کرد. آیلین: من می‌رم یه چیزی بیارم. ملینا: آیلین... ولی قبل از اینکه چیزی بگم، رفته بود. حامی کنارم ایستاد. حامی: امروز خیلی خوشحالی. ملینا: آره... لبخند زدم. ملینا: فکر کنم چون همه‌چی عادیه. حامی: عادی؟ ملینا: آره. نه خبری، نه ترسی، نه دردسری... مکث کردم. ملینا: فقط یه روز معمولی. حامی: پس امیدوارم از این روزای معمولی زیاد داشته باشی. نگاهش کردم. ملینا: کنار تو؟ حامی برای چند لحظه ساکت شد. بعد لبخند زد. حامی: اگه بخوای... قل..بم دوباره تند زد. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) اون طرف سالن، آیدین داشت یه جعبه رو جابه‌جا می‌کرد. آیدین: مهدیا، میای اینو بگیری؟ مهدیا: آره. همین که رفتم سمتش، صدای آرش رو شنیدم. آرش: بده من. آیدین: چی؟ آرش: جعبه رو می‌گم. آیدین: باشه، بفرما. آرش جعبه رو گرفت. مهدیا: خودم می‌تونستم کمک کنم. آرش: می‌دونم. مهدیا: پس چرا اومدی؟ آرش: دلم خواست. مهدیا: عجب! آرش: مشکلیه؟ مهدیا: نه... لبخند زدم. مهدیا: فقط خیلی عجیبی. آرش: تو تازه فهمیدی؟ خندیدم. اما وقتی آرش برگشت که جعبه رو بذاره، دیدم رها هم کنارش رفت. رها: آرش، بعدش میای قسمت موسیقی؟ آرش: آره. رها: پس منتظرت می‌مونم. رها لبخند زد. من بی‌اختیار اخم کردم. مهدیا: ... هلیا که کنارم بود، نگاهم کرد. هلیا: چته؟ مهدیا: هیچی. هلیا: مطمئنی؟ مهدیا: آره بابا. دوباره به آرش نگاه کردم. مهدیا: فقط یه کم گرممه. هلیا خندید. هلیا: الان وسط سالن؟! مهدیا: آره دیگه! ولی خودم می‌دونستم دلیلش گرما نبود. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان آرش) رها داشت درباره‌ی برنامه‌ی اجرا حرف می‌زد. اما حواسم جای دیگه بود. مهدیا کنار هلیا ایستاده بود و هر چند لحظه یک بار به سمت من نگاه می‌کرد. نگاهمون که به هم افتاد، سریع صورتش رو برگردوند. لبخند زدم. آرش: مهدیا... مهدیا از دور نگاهم کرد. آرش: چی شده؟ با اخم جواب داد: مهدیا: هیچی! و رفت. رها: با هم مشکلی دارین؟ آرش: نه. رها: پس چرا این‌طوری نگاهش کردی؟ آرش: خودمم نمی‌دونم. و شاید... واقعاً نمی‌دونستم. ⋆ ───────────── ⋆ جشن ادامه داشت... موسیقی بلندتر شد، چراغ‌های سالن روشن‌تر شدند و صدای خنده‌ها همه‌جا پیچید. اما بین تمام این شلوغی... چهار نفر بودند که بیشتر از همیشه حواسشان به یکدیگر بود. و هیچ‌کدام هنوز حاضر نبودند اسمِ احساسی را که داشتند، بلند بگویند. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی روزها تمام می‌شوند، اما بعضی حس‌ها... تازه بعد از تمام شدنشان شروع می‌شوند. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) جشن کم‌کم داشت تموم می‌شد. صدای موسیقی کمتر شده بود و بیشتر دانشجوها سالن رو ترک کرده بودن. من و آیلین داشتیم آخرین وسایل دکور رو جمع می‌کردیم. آیلین: بالاخره تموم شد! ملینا: خسته شدی؟ آیلین: خیلی! خندیدم. ملینا: ولی خوب شد، نه؟ آیلین: خیلی خوب شد. همون موقع حامی از کنارمون رد شد. حامی: خسته نباشین. ملینا: تو هم خسته نباشی. حامی: فکر کنم بدون کمک شما دوتا، نصف دکور هنوز روی زمین بود. آیلین: بالاخره یه نفر قدر ما رو فهمید! حامی خندید. حامی: مخصوصاً ملینا خیلی زحمت کشید. ملینا: نه بابا، همه کمک کردن. آیلین: نه، من قبول دارم! هر سه خندیدیم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) من و هلیا هم داشتیم وسایل گروه خودمون رو جمع می‌کردیم. آیدین: مهدیا، اینو بذار اونجا. مهدیا: باشه. همین که خواستم وسیله رو بردارم، دیدم آرش از اون طرف سالن نگاهمون می‌کنه. چند ثانیه نگاهمون به هم افتاد. سریع نگاهم رو برگردوندم. هلیا: چته؟ مهدیا: هیچی. هلیا: مطمئنی؟ مهدیا: آره بابا. چند لحظه بعد، آرش اومد سمتمون. آرش: کمکی چیزی نمی‌خواین؟ مهدیا: نه، خودمون انجام می‌دیم. آرش: باشه. نگاهی به آیدین کرد. بعد دوباره به من نگاه کرد. آرش: پس من می‌رم. مهدیا: باشه. چند قدم که دور شد، هلیا آروم گفت: هلیا: این چرا این‌قدر حواسش به توئه؟ مهدیا: نمی‌دونم. هلیا: خودت که می‌دونی. مهدیا: نه! هلیا خندید. هلیا: باشه، هرچی تو بگی. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان آرش) وقتی از سالن بیرون اومدم، دوباره ناخودآگاه برگشتم. مهدیا هنوز کنار آیدین بود. آیدین چیزی گفت و مهدیا خندید. لبخندم محو شد. آرش: چرا من باید اصلاً اهمیت بدم؟ خودم هم جوابش رو نمی‌دونستم. فقط می‌دونستم... دیدنش کنار یه نفر دیگه، اصلاً حس خوبی بهم نمی‌داد. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) وقتی کارمون تموم شد، من و حامی کنار در سالن ایستادیم. حامی: بالاخره تموم شد. ملینا: آره. حامی: خوش گذشت؟ ملینا: خیلی. لبخند زدم. ملینا: فکر کنم مدت‌ها بود این‌قدر راحت خوشحال نشده بودم. حامی: پس خوبه. ملینا: چرا؟ حامی: چون دوست دارم همیشه همین‌طوری ببینمت. چند لحظه ساکت شدم. ملینا: حامی... حامی: جانم؟ ملینا: ممنون. حامی: برای چی؟ ملینا: برای اینکه کنارمی. حامی لبخند زد. حامی: من که جایی نرفتم. قل..بم دوباره تند زد. لبخند زدم. ملینا: می‌دونم. و برای چند ثانیه... فقط به هم نگاه کردیم. ⋆ ───────────── ⋆ شب، وقتی از دانشگاه بیرون اومدیم، چراغ‌های سالن یکی‌یکی خاموش می‌شدن. جشن تموم شده بود. اما شاید... برای بعضی‌ها، این جشن شروعِ چیزهایی بود که هنوز اسمشون رو نمی‌دونستن. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
پـــارت‌های‌جدید‌تقدیمِ‌نگاهتون؛🤎⛓️
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی شب‌ها، آدم دورِ یک میز می‌نشیند، می‌خندد و فکر می‌کند همه‌چیز آرام شده... بی‌خبر از حرف‌هایی که در دلِ یکی از همان آدم‌ها مانده است. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند روزی از جشن گذشته بود. اون شب، بابا گفت قراره برای شام بریم خونه‌ی آقای موحدی. ملینا: بابا، همه می‌رن؟ کامران: آره، شاهین هم هست. مانی: پس منم میام. مهتاب خندید. مهتاب: مگه کسی گفت نمیای؟ مانی: خب گفتم مطمئن شم! خندیدیم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) وقتی رسیدیم، آقای موحدی با لبخند به استقبالمون اومد. آقای موحدی: بالاخره تشریف آوردین! کامران: گفتم که میایم. مهتاب: خوشحالیم می‌بینیمتون. بعد از سلام و احوالپرسی، وارد خونه شدیم. شاهین هم از پذیرایی اومد سمتمون. شاهین: سلام ملینا. ملینا: سلام. شاهین: خوبی؟ ملینا: آره، تو خوبی؟ شاهین: الان که شما اومدین، بهترم. لبخند کوچیکی زد. من فقط تشکر کردم و کنار مامان نشستم. ⋆ ───────────── ⋆ شام که آماده شد، همه دور میز نشستیم. صحبت‌ها بیشتر درباره‌ی دانشگاه و جشن بود. آقای موحدی: شنیدم جشن خیلی خوب برگزار شده. کامران: آره، بچه‌ها خیلی زحمت کشیدن. مانی: ملینا هم کلی کار کرده بود. ملینا: مانی! مانی خندید. مانی: خب راست می‌گم! شاهین به من نگاه کرد. شاهین: منم شنیدم خیلی خوب از پسش براومدی. ملینا: ممنون. شاهین: واقعاً خوشحال شدم که دوباره می‌بینم این‌قدر آرومی. چند لحظه مکث کردم. ملینا: منم خوشحالم. شاهین چیزی نگفت. فقط لبخند زد. اما نگاهش... انگار حرف‌های بیشتری داشت. ⋆ ───────────── ⋆ بعد از شام، همه توی پذیرایی مشغول صحبت بودن. من برای آوردن چای به آشپزخونه رفتم. وقتی برگشتم، شاهین کنار راهرو ایستاده بود. شاهین: ملینا... ملینا: جان؟ چند لحظه سکوت کرد. شاهین: هیچی... لبخند کمرنگی زد. شاهین: بعداً باهات حرف می‌زنم. ملینا: باشه؟ شاهین: آره. از کنارش رد شدم. اما نفهمیدم چرا... اون «بعداً» این‌قدر توی ذهنم موند. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان شاهین) مدت‌ها بود این حرف رو توی د..لم نگه داشته بودم. هر بار می‌خواستم بگمش، منصرف می‌شدم. اما امشب... دیگه نمی‌خواستم بیشتر از این سکوت کنم. فقط باید یه فرصت مناسب پیدا می‌کردم. نگاهم روی ملینا موند. شاید وقتش رسیده بود... که بالاخره چیزی رو که مدت‌ها پنهان کرده بودم، به خودش بگم. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی حرف‌ها، آن‌قدر مدت‌ها در دل می‌مانند که وقتی بالاخره وقتِ گفتنشان می‌رسد، خودِ سکوت هم منتظر می‌ماند... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بعد از شام، کم‌کم خونه آروم‌تر شده بود. بابا و آقای موحدی هنوز توی پذیرایی مشغول صحبت بودن و مامان و مانی هم کنارشان نشسته بودن. من برای چند دقیقه رفتم بالکن. هوای شب خنک بود و صدای حرف زدن‌ها از داخل خونه، خیلی آروم به گوش می‌رسید. به چراغ‌های شهر خیره شده بودم که صدای شاهین رو شنیدم. شاهین: ملینا؟ برگشتم. ملینا: جان؟ چند لحظه نگاهم کرد. انگار می‌خواست چیزی بگه، اما نمی‌تونست شروع کنه. ملینا: چیزی شده؟ شاهین: نه... یعنی... مکث کرد. شاهین: آره. چند قدم جلوتر اومد. شاهین: راستش مدت‌هاست می‌خوام یه چیزی رو بهت بگم... قلبم برای چند لحظه از حرکت ایستاد. نمی‌دونستم چرا با شنیدن همین یک جمله، این‌قدر مضطرب شدم. ملینا: چی...؟ شاهین چند ثانیه سکوت کرد. نگاهش جدی‌تر از همیشه بود. شاهین: فقط... نفس عمیقی کشید. شاهین: نمی‌دونم چطور بگمش. چند لحظه بینمون سکوت افتاد. من منتظر بودم. شاهین ل..ب‌هاش رو به هم فشرد و دوباره نگاهم کرد. شاهین: فقط می‌خوام بدونی که... مکث کرد. و درست همان لحظه... صدای مانی از داخل خونه بلند شد: مانی: ملینا! مامان کارت داره! هر دو به سمت صدا برگشتیم. من دوباره به شاهین نگاه کردم. ملینا: بعداً می‌گی؟ شاهین چند ثانیه نگاهم کرد. بعد آروم سرش رو تکون داد. شاهین: آره... مکثی کرد. شاهین: بعداً می‌گم. و من... بی‌خبر از اینکه قرار بود آن «بعداً» چه چیزی را با خودش بیاورد، به سمت داخل خانه رفتم. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
اینم از پارت های امروزمون.. شنوای‌نظراتتون‌داخل‌ناشناس‌هستم؛💘 ناشناس‌سنجافه..
⋆ ───────────── ⋆ عزیزای‌دلم...🤍 امیدوارم تا اینجای «ماه‌در‌سکوت» تونسته باشه حس خوبی بهتون بده و از خوندنش لذت برده باشید.🥀 من برای هر پارت واقعاً کلی وقت و ذوق می‌ذارم؛ از خیلی چیزا می‌زنم و چندین بار متن و دیالوگ‌ها رو خط می‌زنم و دوباره می‌نویسم تا بهترین چیزی که می‌تونم رو تقدیمتون کنم.💘 اما این چند وقت، ریزش‌های چنل واقعاً ناراحتم کرده...😔 تا الان حدود ۵۰ تا لف داشتیم و هر بار که با کلی زحمت دوباره آمارمون پایین میاد، واقعاً دلم می‌شکنه.💔🥀 نه فقط به خاطر عدد؛ به خاطر اینکه پشت هر پارت، ساعت‌ها وقت و فکر و ذوقه. اگه دلیل خاصی برای لف‌دادنتون هست، خوشحال می‌شم بهم بگین تا بدونم مشکل کجاست و بتونم بهترش کنم.🙂 من می‌تونستم مثل خیلی از مالک‌ها بگم «پارت بعدی = فلان آمار»، ولی هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست اینطوری باهاتون رفتار کنم. هر روز با عشق چند پارت آماده می‌کنم، چون دوست دارم شما هم از خوندنش لذت ببرین و همراه داستان بمونین.🕯 ولی این بار واقعاً به حمایتتون نیاز دارم...💔 پس پارت بعدی رو با آمار ۵۳۵ می‌دم. امیدوارم این بار، به‌جای فقط دیدن عدد، کمی هم زحمتی که پشتش بوده رو ببینیم.🥀 دوستون دارم و امیدوارم «ماه‌در‌سکوت» هنوز هم براتون همون حسی رو داشته باشه که روز اول داشت.🤎⛓️ مالک.. ⋆ ───────────── ⋆