eitaa logo
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
506 دنبال‌کننده
154 عکس
31 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی حسادت‌ها، قبل از اینکه خودت بفهمی دوست داشتن است، خودشان را لو می‌دهند... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بعد از کلاس، همه‌ی دانشجوها توی سالن جمع شده بودن. استاد چند برگه دستش بود و قرار بود گروه‌های جشن دانشگاه رو اعلام کنه. استاد: خب بچه‌ها، اسم‌ها رو می‌خونم. لطفاً هر گروه بعد از اعلام اسامی، کنار هم بمونه. همه ساکت شدن. استاد نگاهی به برگه انداخت. استاد: گروه اول... مکث کوتاهی کرد. استاد: ملینا نادری، آیلین فرهمند، و حامی صالحی. آیلین با تعجب نگاهم کرد. آیلین: ما سه تا؟ حامی از آن طرف سالن لبخند زد. استاد ادامه داد: استاد: درسته که خانم نادری و خانم فرهمند دانشجوی دانشکده پزشکی هستن، اما هر دو قبلاً توی چند برنامه‌ی دانشگاه، سلیقه و هنرشون رو به ما نشون دادن. بعد رو به ما کرد. استاد: برای همین ازشون ممنون می‌شیم که این بار هم در بخش دکور و طراحی جشن کنار گروه موسیقی باشن. آیلین لبخند زد. آیلین: حتماً استاد. من هم سرم رو تکون دادم. ملینا: حتماً. استاد: و آقای صالحی هم مسئول بخش موسیقی این گروه هستن. حامی: حتماً استاد. آیلین آروم به من نزدیک شد. آیلین: چه گروه خفنی شدیم! ملینا: آره... نگاهم ناخودآگاه رفت سمت حامی. حامی هم همون لحظه نگاهم می‌کرد. سریع نگاهم رو برگردوندم. ⋆ ───────────── ⋆ استاد برگه رو دوباره نگاه کرد. استاد: گروه دوم... هلیا بهرامی، مهدیا کیانی، آیدین خردمند... مهدیا با خوشحالی برگشت سمت آرش. مهدیا: دیدی؟! آرش: چی؟ مهدیا: گفتم من و تو با هم نیستییییم! آرش چند لحظه نگاهش کرد. آرش: خیلی خوشحالی؟ مهدیا: خیلی! آرش: باشه. مهدیا: چیه؟ آرش: هیچی. لبخند کوچیکی زد. اما نگاهش برای چند لحظه روی آیدین موند. آیدین: سلام، من آیدینم. مهدیا: سلام، مهدیا هستم. آیدین: فکر کنم باید برای جشن با هم روی ایده‌ها کار کنیم. مهدیا: آره، حتماً. آرش هنوز از دور نگاهشون می‌کرد. ⋆ ───────────── ⋆ استاد: گروه سوم... آرش عدل‌پرور، رها کریمی، و آرتا نیک‌فر. آرش: خب... رها با لبخند جلو اومد. رها: پس هم‌گروهی شدیم. آرش: آره. رها: من توی بخش طراحی کمک می‌کنم، تو هم که موسیقی بلدی، فکر کنم خوب با هم هماهنگ بشیم. آرش: آره، مشکلی نیست. رها برای اینکه چیزی روی برگه‌ی آرش ببینه، کمی بهش نزدیک شد. رها: بذار ببینم چی نوشتی. آرش کمی برگه رو بالا آورد. اما نگاهش... ناخودآگاه رفت سمت گروه مهدیا. مهدیا داشت با آیدین درباره‌ی جشن حرف می‌زد. آیدین چیزی گفت و مهدیا خندید. اخم کوچکی روی صورت آرش نشست. رها: آرش؟ آرش: ها؟ رها: گفتم این ایده چطوره؟ آرش: آره... خوبه. اما حواسش جای دیگه‌ای بود. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) آیدین داشت درباره‌ی دکور جشن توضیح می‌داد. آیدین: به نظرم اگه رنگ‌های روشن‌تر استفاده کنیم، قشنگ‌تر می‌شه. مهدیا: آره، منم همین فکر رو می‌کنم. یه لحظه نگاهم افتاد سمت آرش. داشت به ما نگاه می‌کرد. همین که چشمم بهش افتاد، سریع نگاهش رو برگردوند. با خودم گفتم: مهدیا: این چرا این‌طوری نگاه می‌کرد؟ آیدین: مهدیا؟ مهدیا: جان؟ آیدین: حواست کجاست؟ مهدیا: هیچی... داشتم فکر می‌کردم. دوباره نگاهم سمت آرش رفت. این بار داشت با رها حرف می‌زد. رها چیزی گفت و خندید. بی‌اختیار اخم کردم. مهدیا: خب که چی... آیدین: چی؟ مهدیا: هیچی! آیدین با تعجب نگاهم کرد. مهدیا: بیا ادامه بدیم. اما خودم هم نمی‌دونستم چرا دیدن آرش کنار یه دختر دیگه... این‌قدر روی اعصابم رفته بود. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان آرش) صدای خنده‌ی مهدیا دوباره به گوشم رسید. نگاهم سمتش رفت. آیدین کنار مهدیا ایستاده بود. خیلی هم صمیمی به نظر می‌رسیدن. آرش: ... رها: آرش؟ آرش: بله؟ رها: چرا انقدر حواست پرته؟ آرش: هیچی. رها: مطمئنی؟ آرش: آره. اما نبودم. چشمم دوباره رفت سمت مهدیا. و برای اولین بار از خودم پرسیدم: چرا اصلاً برام مهمه که با کی حرف می‌زنه؟ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) استاد بعد از اعلام همه‌ی گروه‌ها گفت: استاد: خب، از فردا هر گروه کارش رو شروع می‌کنه. می‌خوام جشن امسال یکی از بهترین جشن‌های دانشگاه باشه. همه کم‌کم از سالن بیرون رفتن. آیلین کنارم اومد. آیلین: ملینا... ملینا: هوم؟ آیلین: یه چیزی بهت بگم؟ ملینا: چی؟ آیلین با شی...طنت به حامی اشاره کرد. آیلین: فکر کنم گروه ما خیلی جالب‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم. ملینا: چرا؟ آیلین: هیچی! خندید و جلوتر رفت. من موندم و حامی که کنارم ایستاده بود. حامی: پس از فردا هم‌گروهی هستیم. لبخند زدم. ملینا: آره... حامی: خوبه؟ ملینا: خیلی. حامی لبخند زد.
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
حامی: پس فکر کنم قراره روزای خوبی داشته باشیم. و من... برای اولین بار، از اینکه قرار بود روزهای بیشتری رو کنار حامی بگذرونم، نه‌تنها ناراحت نبودم... بلکه ته د..لم، یه جور عجیبی خوشحال بودم. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
پـــارت‌های‌جدید‌تقدیمِ‌نگاهتون؛🤎⛓️
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی وقت‌ها، خودت هم نمی‌فهمی چرا از دیدنِ یک نفر کنارِ دیگری این‌قدر حالت عوض می‌شود... تا وقتی که دیگر نمی‌توانی انکارش کنی. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) بعد از اعلام گروه‌ها، همه کم‌کم از سالن بیرون رفتیم. آیدین کنارم راه می‌رفت و درباره‌ی ایده‌های جشن حرف می‌زد. آیدین: به نظرم برای دکور، یه چیزی ساده ولی خاص درست کنیم. مهدیا: آره، منم از شلوغی خوشم نمیاد. آیدین: پس احتمالاً خوب با هم کار می‌کنیم. لبخند زدم. مهدیا: فکر کنم آره. همون لحظه صدای آرش از پشت سرمون اومد. آرش: مهدیا! برگشتم. مهدیا: چی شده؟ آرش: هیچی... فقط... چند لحظه به آیدین نگاه کرد. آرش: جلسه‌ی گروهتون تموم شد؟ آیدین: آره، داشتیم درباره‌ی دکور حرف می‌زدیم. آرش: آها. مهدیا با تعجب نگاهش کردم. مهدیا: خب؟ آرش: هیچی. بعد رو به آیدین گفت: آرش: پس مواظب باش زیاد اذیتش نکنی. آیدین خندید. آیدین: فکر کنم خودش بیشتر منو اذیت کنه. مهدیا: دقیقاً! آرش لبخند خیلی کوتاهی زد. اما معلوم بود از جوابش خوشش نیومده. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان آرش) چند دقیقه بعد، رها کنارم راه می‌رفت. رها: آرش، برای بخش موسیقی یه ایده دارم. آرش: بگو. رها: فکر کردم شاید موقع اجرا کنار هم باشیم و... وسط حرفش، نگاهم دوباره رفت سمت مهدیا. آیدین داشت چیزی تعریف می‌کرد و مهدیا می‌خندید. رها: آرش؟ آرش: بله؟ رها: اصلاً حواست به من هست؟ آرش: آره، ببخشید. رها: پس چی گفتم؟ چند ثانیه سکوت کردم. آرش: خب... رها خندید. رها: هیچی نشنیدی! آرش: گفتم ببخشید دیگه. رها: یه چیزی شده؟ آرش: نه. رها: مطمئنی؟ نگاهی دوباره به مهدیا انداختم. آرش: آره. اما خودم می‌دونستم که مطمئن نیستم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) من و آیلین و حامی هم توی حیاط نشسته بودیم و درباره‌ی جشن حرف می‌زدیم. آیلین: به نظرم برای دکور یه فضای گرم و ساده درست کنیم. حامی: منم موافقم. ملینا: می‌تونیم یه قسمت رو با چراغ‌های کوچیک و گل تزئین کنیم. حامی: ایده‌ی خوبیه. آیلین با لبخند گفت: آیلین: پس فردا بعد کلاس می‌ریم وسایل رو ببینیم؟ حامی: من هستم. بعد نگاهش افتاد به من. حامی: تو هم میای؟ ملینا: آره، حتماً. حامی: پس قرار شد. آیلین با شیطنت لبخند زد. آیلین: چقدر خوب با هم هماهنگ شدین! ملینا: آیلین! آیلین خندید. حامی هم فقط لبخند زد. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) وقتی خواستم از کنار آرش رد بشم، صدایش را شنیدم. آرش: خانم شاعر... مهدیا: چیه؟ آرش: اون پسره... مهدیا: کدوم پسره؟ آرش: آیدین. مهدیا: خب؟ آرش: هیچی. مهدیا: آرش، اگه چیزی می‌خوای بگی، بگو! چند لحظه نگاهم کرد. آرش: هیچی... فقط زیادی باهاش صمیمی نشو. ابروهام بالا رفت. مهدیا: چرا؟ آرش: چون... مکث کرد. آرش: همین‌طوری گفتم. مهدیا خندید. مهدیا: نکنه حسودی می‌کنی؟ آرش: من؟! مهدیا: آره، تو! آرش: به آیدین؟! مهدیا: آره! آرش خندید. آرش: خیلی خیال‌پردازی می‌کنی، خانم شاعر. و رفت. اما لبخندش... این بار اصلاً شبیه همیشه نبود. و من هم نمی‌دانستم چرا... از اینکه شاید واقعاً حسودی کرده باشد، ته دلم کمی خوشحال شده بود. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی نگاه‌ها، آن‌قدر کوتاه‌اند که کسی متوجه‌شان نمی‌شود... اما برای صاحبِ آن نگاه، هزار حرف دارند. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) روز جشن بالاخره رسید. از صبح همه‌جا شلوغ بود و هرکس دنبال کاری می‌دوید. آیلین: ملینا! اون گل‌ها رو بده من. ملینا: کدوم‌ها؟ آیلین: همونا که کنارته! گل‌ها رو بهش دادم و خندیدم. حامی از کنارمون رد شد. حامی: همه‌چی آماده‌ست؟ ملینا: تقریباً. حامی: پس فقط مونده شما دوتا سالن رو منفجر نکنین. آیلین: خیلی بامزه‌ای! حامی خندید و رفت. آیلین آروم کنار گوشم گفت: آیلین: خیلی تابلوئه. ملینا: چی؟ آیلین: هیچییی. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) من و هلیا و آیدین مشغول آخرین کارهای دکور بودیم. آیدین: مهدیا، اینو اونجا بذاریم؟ مهدیا: آره، خوبه. آرش از چند قدم اون‌طرف‌تر داشت سازها رو آماده می‌کرد. هر چند دقیقه یک بار... نگاهش می‌اومد سمت ما. آیدین: این روبان رو هم نگه دار. مهدیا: باشه. همین که دستم رو دراز کردم، آرش از آن طرف گفت: آرش: آیدین، اون قسمت رو من انجام می‌دم. آیدین: اوکی. آیدین رفت سمت دیگه‌ی سالن. نگاهش کردم. مهدیا: تو چرا انقدر حواست به گروه ماست؟ آرش: حواسم به کاره. مهدیا: آره... معلومه. آرش: چیه؟ مهدیا: هیچی. لبخند زدم. مهدیا: فقط یه کم مشکوکی. آرش: تو زیادی حرف می‌زنی. مهدیا: و تو زیادی حسودی می‌کنی! آرش: باز شروع کردی؟ خندیدم. اما ته دلم... از این رفتارها خوشم می‌اومد. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند ساعت بعد، جشن شروع شد. موسیقی پخش شد و سالن پر از دانشجو شد. حامی کنار صحنه ایستاده بود و هر از گاهی به من نگاه می‌کرد. وقتی نگاهمون به هم افتاد، لبخند زد. من هم ناخودآگاه لبخند زدم. برای چند ثانیه... انگار صدای اطرافمون محو شد. آیلین: ملینا! ملینا: جان؟ آیلین: کجایی دختر؟! ملینا: هیچی! آیلین خندید. آیلین: آره، هیچی! نگاهم دوباره سمت حامی رفت. این بار هم داشت نگاهم می‌کرد. و نمی‌دونم چرا... قلبم دوباره همون‌طور عجیب تند زد. ⋆ ───────────── ⋆ جشن تازه شروع شده بود... اما من نمی‌دانستم قرار است همین روز، بعضی احساسات را کمی بیشتر از قبل آشکار کند. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
پـــارت‌های‌جدید‌تقدیمِ‌نگاهتون؛🤎⛓️
ایشون همون ممبریه که دلم می‌خواد همیشه اینجا باشه؛🫠🤍
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی لحظه‌ها، قرار نیست اتفاق بزرگی باشند... همین که بعداً با یادآوریشان لبخند بزنی، یعنی ارزش ماندن داشته‌اند. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) جشن کم‌کم شلوغ‌تر شده بود. صدای موسیقی توی سالن پیچیده بود و همه مشغول حرف زدن و خندیدن بودن. من و آیلین کنار میز دکور ایستاده بودیم که حامی اومد سمتمون. حامی: خسته شدین؟ آیلین: من که نه! بعد به من نگاه کرد. آیلین: ولی این یکی از صبح داره کار می‌کنه. حامی: پس باید یه استراحتی بهش بدیم. ملینا: من خوبم، جدی. حامی: می‌دونم. لبخند زد. حامی: ولی خوب بودن با خسته نبودن فرق داره. آیلین با شی...طنت نگاهم کرد. آیلین: من می‌رم یه چیزی بیارم. ملینا: آیلین... ولی قبل از اینکه چیزی بگم، رفته بود. حامی کنارم ایستاد. حامی: امروز خیلی خوشحالی. ملینا: آره... لبخند زدم. ملینا: فکر کنم چون همه‌چی عادیه. حامی: عادی؟ ملینا: آره. نه خبری، نه ترسی، نه دردسری... مکث کردم. ملینا: فقط یه روز معمولی. حامی: پس امیدوارم از این روزای معمولی زیاد داشته باشی. نگاهش کردم. ملینا: کنار تو؟ حامی برای چند لحظه ساکت شد. بعد لبخند زد. حامی: اگه بخوای... قل..بم دوباره تند زد. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) اون طرف سالن، آیدین داشت یه جعبه رو جابه‌جا می‌کرد. آیدین: مهدیا، میای اینو بگیری؟ مهدیا: آره. همین که رفتم سمتش، صدای آرش رو شنیدم. آرش: بده من. آیدین: چی؟ آرش: جعبه رو می‌گم. آیدین: باشه، بفرما. آرش جعبه رو گرفت. مهدیا: خودم می‌تونستم کمک کنم. آرش: می‌دونم. مهدیا: پس چرا اومدی؟ آرش: دلم خواست. مهدیا: عجب! آرش: مشکلیه؟ مهدیا: نه... لبخند زدم. مهدیا: فقط خیلی عجیبی. آرش: تو تازه فهمیدی؟ خندیدم. اما وقتی آرش برگشت که جعبه رو بذاره، دیدم رها هم کنارش رفت. رها: آرش، بعدش میای قسمت موسیقی؟ آرش: آره. رها: پس منتظرت می‌مونم. رها لبخند زد. من بی‌اختیار اخم کردم. مهدیا: ... هلیا که کنارم بود، نگاهم کرد. هلیا: چته؟ مهدیا: هیچی. هلیا: مطمئنی؟ مهدیا: آره بابا. دوباره به آرش نگاه کردم. مهدیا: فقط یه کم گرممه. هلیا خندید. هلیا: الان وسط سالن؟! مهدیا: آره دیگه! ولی خودم می‌دونستم دلیلش گرما نبود. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان آرش) رها داشت درباره‌ی برنامه‌ی اجرا حرف می‌زد. اما حواسم جای دیگه بود. مهدیا کنار هلیا ایستاده بود و هر چند لحظه یک بار به سمت من نگاه می‌کرد. نگاهمون که به هم افتاد، سریع صورتش رو برگردوند. لبخند زدم. آرش: مهدیا... مهدیا از دور نگاهم کرد. آرش: چی شده؟ با اخم جواب داد: مهدیا: هیچی! و رفت. رها: با هم مشکلی دارین؟ آرش: نه. رها: پس چرا این‌طوری نگاهش کردی؟ آرش: خودمم نمی‌دونم. و شاید... واقعاً نمی‌دونستم. ⋆ ───────────── ⋆ جشن ادامه داشت... موسیقی بلندتر شد، چراغ‌های سالن روشن‌تر شدند و صدای خنده‌ها همه‌جا پیچید. اما بین تمام این شلوغی... چهار نفر بودند که بیشتر از همیشه حواسشان به یکدیگر بود. و هیچ‌کدام هنوز حاضر نبودند اسمِ احساسی را که داشتند، بلند بگویند. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی روزها تمام می‌شوند، اما بعضی حس‌ها... تازه بعد از تمام شدنشان شروع می‌شوند. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) جشن کم‌کم داشت تموم می‌شد. صدای موسیقی کمتر شده بود و بیشتر دانشجوها سالن رو ترک کرده بودن. من و آیلین داشتیم آخرین وسایل دکور رو جمع می‌کردیم. آیلین: بالاخره تموم شد! ملینا: خسته شدی؟ آیلین: خیلی! خندیدم. ملینا: ولی خوب شد، نه؟ آیلین: خیلی خوب شد. همون موقع حامی از کنارمون رد شد. حامی: خسته نباشین. ملینا: تو هم خسته نباشی. حامی: فکر کنم بدون کمک شما دوتا، نصف دکور هنوز روی زمین بود. آیلین: بالاخره یه نفر قدر ما رو فهمید! حامی خندید. حامی: مخصوصاً ملینا خیلی زحمت کشید. ملینا: نه بابا، همه کمک کردن. آیلین: نه، من قبول دارم! هر سه خندیدیم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) من و هلیا هم داشتیم وسایل گروه خودمون رو جمع می‌کردیم. آیدین: مهدیا، اینو بذار اونجا. مهدیا: باشه. همین که خواستم وسیله رو بردارم، دیدم آرش از اون طرف سالن نگاهمون می‌کنه. چند ثانیه نگاهمون به هم افتاد. سریع نگاهم رو برگردوندم. هلیا: چته؟ مهدیا: هیچی. هلیا: مطمئنی؟ مهدیا: آره بابا. چند لحظه بعد، آرش اومد سمتمون. آرش: کمکی چیزی نمی‌خواین؟ مهدیا: نه، خودمون انجام می‌دیم. آرش: باشه. نگاهی به آیدین کرد. بعد دوباره به من نگاه کرد. آرش: پس من می‌رم. مهدیا: باشه. چند قدم که دور شد، هلیا آروم گفت: هلیا: این چرا این‌قدر حواسش به توئه؟ مهدیا: نمی‌دونم. هلیا: خودت که می‌دونی. مهدیا: نه! هلیا خندید. هلیا: باشه، هرچی تو بگی. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان آرش) وقتی از سالن بیرون اومدم، دوباره ناخودآگاه برگشتم. مهدیا هنوز کنار آیدین بود. آیدین چیزی گفت و مهدیا خندید. لبخندم محو شد. آرش: چرا من باید اصلاً اهمیت بدم؟ خودم هم جوابش رو نمی‌دونستم. فقط می‌دونستم... دیدنش کنار یه نفر دیگه، اصلاً حس خوبی بهم نمی‌داد. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) وقتی کارمون تموم شد، من و حامی کنار در سالن ایستادیم. حامی: بالاخره تموم شد. ملینا: آره. حامی: خوش گذشت؟ ملینا: خیلی. لبخند زدم. ملینا: فکر کنم مدت‌ها بود این‌قدر راحت خوشحال نشده بودم. حامی: پس خوبه. ملینا: چرا؟ حامی: چون دوست دارم همیشه همین‌طوری ببینمت. چند لحظه ساکت شدم. ملینا: حامی... حامی: جانم؟ ملینا: ممنون. حامی: برای چی؟ ملینا: برای اینکه کنارمی. حامی لبخند زد. حامی: من که جایی نرفتم. قل..بم دوباره تند زد. لبخند زدم. ملینا: می‌دونم. و برای چند ثانیه... فقط به هم نگاه کردیم. ⋆ ───────────── ⋆ شب، وقتی از دانشگاه بیرون اومدیم، چراغ‌های سالن یکی‌یکی خاموش می‌شدن. جشن تموم شده بود. اما شاید... برای بعضی‌ها، این جشن شروعِ چیزهایی بود که هنوز اسمشون رو نمی‌دونستن. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
پـــارت‌های‌جدید‌تقدیمِ‌نگاهتون؛🤎⛓️
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی شب‌ها، آدم دورِ یک میز می‌نشیند، می‌خندد و فکر می‌کند همه‌چیز آرام شده... بی‌خبر از حرف‌هایی که در دلِ یکی از همان آدم‌ها مانده است. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند روزی از جشن گذشته بود. اون شب، بابا گفت قراره برای شام بریم خونه‌ی آقای موحدی. ملینا: بابا، همه می‌رن؟ کامران: آره، شاهین هم هست. مانی: پس منم میام. مهتاب خندید. مهتاب: مگه کسی گفت نمیای؟ مانی: خب گفتم مطمئن شم! خندیدیم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) وقتی رسیدیم، آقای موحدی با لبخند به استقبالمون اومد. آقای موحدی: بالاخره تشریف آوردین! کامران: گفتم که میایم. مهتاب: خوشحالیم می‌بینیمتون. بعد از سلام و احوالپرسی، وارد خونه شدیم. شاهین هم از پذیرایی اومد سمتمون. شاهین: سلام ملینا. ملینا: سلام. شاهین: خوبی؟ ملینا: آره، تو خوبی؟ شاهین: الان که شما اومدین، بهترم. لبخند کوچیکی زد. من فقط تشکر کردم و کنار مامان نشستم. ⋆ ───────────── ⋆ شام که آماده شد، همه دور میز نشستیم. صحبت‌ها بیشتر درباره‌ی دانشگاه و جشن بود. آقای موحدی: شنیدم جشن خیلی خوب برگزار شده. کامران: آره، بچه‌ها خیلی زحمت کشیدن. مانی: ملینا هم کلی کار کرده بود. ملینا: مانی! مانی خندید. مانی: خب راست می‌گم! شاهین به من نگاه کرد. شاهین: منم شنیدم خیلی خوب از پسش براومدی. ملینا: ممنون. شاهین: واقعاً خوشحال شدم که دوباره می‌بینم این‌قدر آرومی. چند لحظه مکث کردم. ملینا: منم خوشحالم. شاهین چیزی نگفت. فقط لبخند زد. اما نگاهش... انگار حرف‌های بیشتری داشت. ⋆ ───────────── ⋆ بعد از شام، همه توی پذیرایی مشغول صحبت بودن. من برای آوردن چای به آشپزخونه رفتم. وقتی برگشتم، شاهین کنار راهرو ایستاده بود. شاهین: ملینا... ملینا: جان؟ چند لحظه سکوت کرد. شاهین: هیچی... لبخند کمرنگی زد. شاهین: بعداً باهات حرف می‌زنم. ملینا: باشه؟ شاهین: آره. از کنارش رد شدم. اما نفهمیدم چرا... اون «بعداً» این‌قدر توی ذهنم موند. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان شاهین) مدت‌ها بود این حرف رو توی د..لم نگه داشته بودم. هر بار می‌خواستم بگمش، منصرف می‌شدم. اما امشب... دیگه نمی‌خواستم بیشتر از این سکوت کنم. فقط باید یه فرصت مناسب پیدا می‌کردم. نگاهم روی ملینا موند. شاید وقتش رسیده بود... که بالاخره چیزی رو که مدت‌ها پنهان کرده بودم، به خودش بگم. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯