eitaa logo
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
502 دنبال‌کننده
155 عکس
32 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
درود‌ظهرتون‌بخیر؛). . .🤏🏿
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ گاهی آدم، وقتی میانِ دو راهیِ دلش می‌ماند، بیشتر از همیشه می‌فهمد کدام طرف برایش آشنا‌تر است... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بعد از کلاس، با آیلین از ساختمان دانشکده بیرون اومدیم. آیلین: امروز چرا انقدر ساکتی؟ ملینا: دارم فکر می‌کنم. آیلین: به چی؟ چند لحظه مکث کردم. ملینا: به اینکه آدم از کجا می‌فهمه واقعاً به یکی علاقه داره؟ آیلین چند ثانیه نگاهم کرد. بعد لبخند زد. آیلین: بالاخره پرسیدی! ملینا: چی رو؟ آیلین: هیچییی. ملینا: آیلین! آیلین: خب شاید وقتی نبودنش رو حس می‌کنی... وقتی یه اتفاق خوب میفته و اولین کسی که دلت می‌خواد بهش بگی اونه... مکث کرد. آیلین: یا وقتی بی‌دلیل با دیدنش خوشحال می‌شی. نگاهم ناخودآگاه رفت سمت حیاط. حامی آن طرف ایستاده بود و با یکی از بچه‌ها حرف می‌زد. همین که چشمم بهش افتاد... لبخند کوچیکی روی لبم نشست. آیلین متوجه شد. آیلین: مثلاً همین! ملینا: چی؟ آیلین: هیچی، خانم نادری! خندیدم و آروم به بازوش زدم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) وقتی حرفم با دوستم تموم شد، چشمم افتاد به ملینا. داشت با آیلین می‌خندید. نمی‌دونم چرا... همین تصویر ساده باعث شد خودم هم لبخند بزنم. چند لحظه بعد، گوشی‌ام زنگ خورد. نگاهی به صفحه انداختم. کامران بود. حامی: سلام آقای نادری. کامران: سلام حامی جان. امشب اگه برنامه‌ای نداری، بیا خونه. حامی: حتماً. کامران: ملینا هم هست. لبخندم بیشتر شد. حامی: پس حتماً میام. تماس که قطع شد، برای چند ثانیه به گوشی نگاه کردم. بعد با خودم خندیدم. حامی: «پس حتماً میام»... انگار اگه ملینا نبود، شاید این‌قدر سریع قبول نمی‌کردم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) وقتی از دانشگاه بیرون می‌رفتیم، حامی از دور صدام کرد. حامی: ملینا! برگشتم. ملینا: جان؟ حامی: امشب میام خونه‌تون. لبخند زدم. ملینا: جدی؟ حامی: آره. آقای نادری دعوتم کرده. آیلین آروم کنار گوشم گفت: آیلین: «جدی؟» رو شنیدی خودت؟! ملینا: ساکت شو! حامی خندید. حامی: چی شده؟ ملینا: هیچی! چند لحظه نگاهم کرد. حامی: پس امشب می‌بینمت. ملینا: آره... وقتی رفت، آیلین به من نگاه کرد. آیلین: فقط یه سؤال. ملینا: چی؟ آیلین: هنوزم می‌خوای بگی هیچ حسی بهش نداری؟ چیزی نگفتم. چون این بار... جوابی نداشتم. ⋆ ───────────── ⋆ آن روز، برای اولین بار... ملینا دیگر از خودش نمی‌پرسید: «آیا حامی را دوست دارم؟» بلکه سؤالش چیز دیگری شده بود: «اگر دوستش دارم... چرا هنوز از اعتراف بهش می‌ترسم؟» ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی آدم‌ها، بی‌آنکه قولی داده باشند، آرام‌آرام تبدیل می‌شوند به کسی که دلت می‌خواهد همیشه کنارت بماند... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) عصر که رسیدم خونه، مامان توی آشپزخونه بود. مهتاب: ملینا، خسته‌ای؟ ملینا: یکم. کیفم رو روی مبل گذاشتم. مهتاب: پس برو یه استراحتی بکن. امشب حامی میاد. لبخندم ناخودآگاه نشست روی لبم. ملینا: می‌دونم. مامان با شیطنت نگاهم کرد. مهتاب: چی شد یهو خوشحال شدی؟ ملینا: من؟! مهتاب: آره، تو! ملینا: خب... حامی میاد دیگه. مهتاب: آهااا، فقط حامی میاد دیگه! ملینا: مامان! هر دو خندیدیم. ⋆ ───────────── ⋆ چند ساعت بعد، صدای زنگ در اومد. مانی از اتاقش داد زد: مانی: من باز نمی‌کنم! کامران: باشه، خودم می‌رم. چند لحظه بعد صدای حامی از پذیرایی اومد. حامی: سلام. ملینا بی‌اختیار از اتاق بیرون اومد. حامی همین که منو دید، لبخند زد. حامی: سلام. ملینا: سلام. چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم. مانی از کنارمون رد شد و گفت: مانی: شما دوتا چرا هر بار همدیگه رو می‌بینین، چند ثانیه هنگ می‌کنین؟ ملینا: مانییی! حامی خندید. حامی: سؤال خوبیه. ملینا: تو هم ساکت! مانی: من که چیزی نگفتم! و با خنده رفت. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) بعد از شام، همه توی پذیرایی نشسته بودیم. کامران و مهتاب درباره‌ی کار حرف می‌زدن و مانی هم طبق معمول وسط حرف‌ها می‌پرید. من اما گاهی نگاهم می‌رفت سمت ملینا. داشت با مادرش حرف می‌زد. آروم می‌خندید. همین صحنه‌ی ساده... برای من زیادی دوست‌داشتنی بود. ملینا متوجه نگاهم شد. چشم‌هامون به هم افتاد. لبخند کوچیکی زد. من هم لبخند زدم. و برای چند ثانیه... هیچ‌کدوم نگاهمون رو از دیگری نگرفتیم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) آخر شب، وقتی حامی می‌خواست بره، تا دم در همراهیش کردم. حامی: خب... من دیگه برم. ملینا: باشه. چند لحظه سکوت کردیم. حامی: امروز خسته بودی؟ ملینا: یکم. حامی: پس زود بخواب. ملینا: چشم. حامی لبخند زد. حامی: شب بخیر، ملینا. ملینا: شب بخیر. چند قدم رفت و بعد برگشت. حامی: راستی... ملینا: جان؟ حامی: امروز وقتی دیدمت، حس کردم روزم بهتر شد. قلبم تند زد. قبل از اینکه چیزی بگم، لبخند زد و رفت. من همون‌جا کنار در موندم. دستم رو روی قلبم گذاشتم. ملینا: این دیگه چیه...؟ لبخندم رو نتونستم پنهون کنم. ⋆ ───────────── ⋆ آن شب، برای اولین بار... دیگر دنبال دلیلِ لبخندم نگشتم. فقط گذاشتم همان‌جا بماند. کنارِ نامِ حامی. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ گاهی یک نفر، بدون اینکه بداند، می‌شود دلیلِ لبخندت... و تو تازه وقتی متوجهش می‌شوی که نبودنش را تصور می‌کنی. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند روز گذشت. زندگی دوباره برگشته بود به همون روزهای معمولی؛ دانشگاه، کلاس‌ها، خنده‌های آیلین و شیطنت‌های مانی... اما برای من، یه چیز عوض شده بود. حالا هر بار گوشی‌ام زنگ می‌خورد، قبل از اینکه صفحه رو ببینم، ته دلم امیدوار بود اسم حامی باشه. و هر بار توی دانشگاه از دور می‌دیدمش، بی‌اختیار لبخند می‌زدم. ⋆ ───────────── ⋆ آن روز بعد از کلاس، من و آیلین از ساختمان بیرون اومدیم. آیلین: بریم یه چیزی بخوریم؟ ملینا: آره، بریم. هنوز چند قدم نرفته بودیم که صدای حامی رو شنیدم. حامی: ملینا! برگشتم. حامی: می‌خوای برسونمتون؟ آیلین با لبخند گفت: آیلین: من می‌تونم خودم برم. ملینا: آیلین! آیلین: چی؟! حامی خندید. حامی: پس من فقط ملینا رو می‌رسونم. آیلین: دقیقاً! و قبل از اینکه من چیزی بگم، رفت. ملینا: اون چرا این‌طوریه؟ حامی: فکر کنم خیلی چیزا رو زودتر از ما می‌فهمه. ملینا: چی رو؟ حامی: هیچی. لبخند زد. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) توی مسیر، ملینا ساکت بود. حامی: چرا ساکتی؟ ملینا: دارم به یه چیز فکر می‌کنم. حامی: بازم؟ ملینا: آره. حامی: این فکر کردنت یه روز منو دیوونه می‌کنه. ملینا خندید. ملینا: چرا؟ حامی: چون هر وقت تو فکری می‌شی، منم کنجکاو می‌شم بدونم توی سرت چی می‌گذره. ملینا: اگه بگم نمی‌گم؟ حامی: اشکال نداره. مکث کردم. حامی: یه روز خودت بهم می‌گی. ملینا نگاهم کرد. ملینا: از کجا این‌قدر مطمئنی؟ حامی: نمی‌دونم... لبخند زدم. حامی: فقط حس می‌کنم. چند لحظه سکوت شد. بعد ملینا خیلی آروم گفت: ملینا: حامی؟ حامی: جانم؟ ملینا: تو همیشه این‌قدر با همه مهربونی؟ چند ثانیه بهش نگاه کردم. حامی: نه. ملینا: پس چرا با منی؟ لبخندم آروم‌تر شد. حامی: شاید چون تو برام «همه» نیستی. ملینا چیزی نگفت. فقط نگاهش رو به بیرون برگردوند. اما لبخند کوچیکی گوشه‌ی لبش نشسته بود. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) وقتی رسیدیم، قبل از اینکه پیاده بشم، چند لحظه مکث کردم. ملینا: حامی... حامی: هوم؟ ملینا: ممنون که هستی. حامی لبخند زد. حامی: منم خوشحالم که هستم. در رو بستم و وارد خونه شدم. اما تا رسیدم اتاقم... هنوز جمله‌اش توی گوشم بود: «تو برام همه نیستی...» لبخند زدم. ملینا: شاید... مکث کردم. ملینا: شاید منم دیگه نمی‌خوام فقط یه آدم معمولی توی زندگی تو باشم. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
پـــارت‌های‌جدید‌تقدیمِ‌نگاهتون؛🤎⛓️
درود ایتاییون تقدیمـے پر جذببب آووردم براتون برید کیلو کیلو ممبر پارو کنید❤️‍🔥😧 1_ ℎ𝑎𝑎𝑚𝑖𝑚 𝑚𝑜𝑛𝑗𝑖🤍🦢 2_ ‌tik t໐k f໐ri໐ 3_ 𝐇𝐚𝐚𝐦𝐢𝐦 𝐒𝐡𝐢𝐧𝐞💫 4_ ❄️Moodریحان❄️ 5_ پــســر اقـیـانـوسـ 6_ م‍ُــࡏَــم‍ِـلِ‌مآھ 7_ 𝐇𝐚𝐚𝐦𝐢𝐦 𝐋𝐚𝐧𝐝 شآت از عضویتت+این پیامو فور کن تو چنلت+تگ چنلت با تعریفش و منتظر باش تو امار 𝟏𝟏.𝟐𝑘+حمایتت کنیم😌🤏 +4 جذب تضمینـے😶‍🌫 لف بعد/وسط تقدیمے=کلیک تگدونـے
ارادتتتتت؛) ساعت ۶ونیم ناشناس داریما، بعد از مدتها😭💓 آن باشید🥺🫀
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ گاهی دوست داشتن، به معنی ماندن نیست... گاهی یعنی آن‌قدر کسی را دوست داشته باشی که حتی بعد از شنیدنِ «نه»، باز هم برای خوشبختی‌اش آرزو کنی. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند روزی بود که حرف‌های شاهین گوشه‌ی ذهنم مونده بود. نمی‌خواستم جوابش رو با پیام بدم. حقش بود که رو‌به‌روش حرف بزنم. برای همین عصر، توی یه کافه‌ی خلوت قرار گذاشتیم. شاهین روبه‌روم نشسته بود و فنجون قهوه‌اش رو آروم بین دست‌هاش گرفته بود. شاهین: خوشحالم که اومدی. ملینا: منم می‌خواستم باهات حرف بزنم. چند لحظه سکوت شد. شاهین انگار فهمیده بود موضوع چیه. شاهین: لازم نیست حدس بزنم، نه؟ نگاهم رو پایین انداختم. ملینا: شاهین... نفس عمیقی کشیدم. ملینا: من نمی‌خوام ناراحتت کنم. شاهین لبخند کمرنگی زد. شاهین: پس احتمالاً قراره ناراحت بشم. آروم گفتم: ملینا: تو برای من آدم مهمی هستی و همیشه احترامت رو نگه می‌دارم... مکث کردم. ملینا: ولی احساسی که تو داری، متأسفانه از طرف من همون‌طور نیست. شاهین چند ثانیه ساکت موند. نگاهش رو به فنجونش دوخت. ملینا: نمی‌خوام بهت امیدی بدم که وجود نداره. شاهین: حامی؟ با شنیدن اسمش، قلبم کمی لرزید. آروم سرم رو پایین انداختم. ملینا: آره... شاهین لبخند تلخی زد. شاهین: فکر می‌کردم. ملینا: متأسفم. شاهین: نه... سرش رو بلند کرد. شاهین: تو بابت احساست نباید عذرخواهی کنی. چند لحظه سکوت کرد. شاهین: فقط کاش زودتر می‌فهمیدم. ملینا: شاهین... شاهین: خوبه که گفتی. لبخند زد. اما پشت اون لبخند... غم زیادی بود. شاهین: حداقل الان می‌دونم باید با این احساس چی کار کنم. من چیزی نگفتم. فقط آروم گفتم: ملینا: امیدوارم یه روز کسی رو پیدا کنی که دقیقاً همون‌قدر که دوستش داری، دوستت داشته باشه. شاهین برای چند ثانیه نگاهم کرد. شاهین: امیدوارم. بعد لبخند زد. شاهین: تو هم خوشبخت بشی، ملینا. ⋆ ───────────── ⋆ از کافه که بیرون اومدیم، چند قدم کنار هم راه رفتیم. حرف زیادی بینمون نبود. اما این بار... سکوت، سنگین نبود. فقط شبیه پایانِ آرامِ چیزی بود که هیچ‌وقت قرار نبود شروع شود. ⋆ ───────────── ⋆ یک هفته بعد... گوشی‌ام زنگ خورد. روی صفحه نوشته بود: «شاهین» چند ثانیه به اسمش خیره موندم. بعد تماس رو جواب دادم. ملینا: الو؟ صدای شاهین از آن طرف خط آمد. شاهین: سلام، ملینا. ملینا: سلام... خوبی؟ شاهین: آره. چند لحظه مکث کرد. شاهین: فقط می‌خوام یه چیزی بهت بگم. و این بار... صدایش آرام‌تر از همیشه بود. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
حالم خوب نبود خسته شدم از بس فک کردم و درس خوندم بزور، اومدم باهم گپ بزنیم که ماشالا انقد شلوغ کردین حالم عالی شد.🙂🗿🥀
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی خداحافظی‌ها، از رفتن شروع نمی‌شوند... از جایی شروع می‌شوند که می‌فهمی دیگر نمی‌توانی بمانی. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) گوشی رو محکم‌تر توی دستم گرفتم. ملینا: چی شده شاهین؟ چند ثانیه سکوت کرد. شاهین: فقط بذار این بار من حرف بزنم، باشه؟ چیزی نگفتم. شاهین: می‌خوام بدونی که حرف‌هایی که اون روز زدم، واقعاً از ته دلم بود. آروم نفس کشید. شاهین: من دوستت دارم، ملینا. قلبم فشرده شد. شاهین: شاید خیلی بیشتر از چیزی که باید... چند لحظه سکوت کرد. شاهین: و فکر نکن چون جوابم رو ندادی، این احساس یه‌شبه تموم می‌شه. صدایش آرام بود. شاهین: شاید زمان زیادی طول بکشه، شاید حتی همیشه یه گوشه‌ای از قلبم بمونه. چیزی نگفتم. فقط گوش دادم. شاهین: ولی ازت نمی‌خوام برگردی و احساسی رو داشته باشی که نداری. لبخند تلخی در صدایش بود. شاهین: فقط می‌خوام خوشبخت باشی. ملینا: شاهین... شاهین: نه، بذار تمومش کنم. چند ثانیه مکث کرد. شاهین: می‌دونی... شاید اگه بیشتر می‌موندم، دیدنت برام سخت‌تر می‌شد. ملینا: منظورت چیه؟ صدای نفسش رو شنیدم. شاهین: من دارم از ایران می‌رم. چشم‌هام گرد شد. ملینا: چی؟ شاهین: چند وقته تصمیمش رو گرفته بودم. ملینا: کجا؟ شاهین: خارج از کشور. سکوت کردم. اصلاً انتظار چنین چیزی رو نداشتم. شاهین: فکر کنم برای هر دومون بهتره. ملینا: شاهین، لازم نیست به خاطر من... شاهین: به خاطر تو نیست. آروم گفت: شاهین: برای خودمه. مکث کرد. شاهین: می‌خوام یه جایی برم که وقتی صبح از خواب بیدار می‌شم، مجبور نباشم دنبال دلیلی برای موندن بگردم. چشم‌هام پر از اشک شد. ملینا: دلم برات تنگ می‌شه... شاهین: منم دلم برای خیلی چیزا تنگ می‌شه. بعد با صدایی آرام گفت: شاهین: ولی تو... مکث کرد. شاهین: تو همیشه یکی از قشنگ‌ترین آدم‌هایی می‌مونی که وارد زندگی من شدی. لبخند تلخی زدم. ملینا: امیدوارم هر جا میری، خوشحال باشی. شاهین: منم امیدوارم تو... نفس عمیقی کشید. شاهین: کنار کسی که دوستش داری، واقعاً خوشحال بشی. چند ثانیه هر دو ساکت موندیم. شاهین: خداحافظ، ملینا. ملینا: خداحافظ شاهین... تماس قطع شد. گوشی هنوز توی دستم بود. اما این بار... اشک‌هام برای عشقی نبود که از دست داده بودم. برای آدمی بود که... با تمام احساسی که داشت، تصمیم گرفته بود رها کنه. ⋆ ───────────── ⋆ آن شب فهمیدم... بعضی آدم‌ها قرار نیست تا آخر داستان کنارمان بمانند؛ گاهی فقط می‌آیند، چیزی در قلبمان به جا می‌گذارند، و بعد... آرام از قصه‌مان بیرون می‌روند. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی رفتن‌ها پایان نیستند... فقط یک صفحه را می‌بندند تا قصه، با آدم‌های دیگری ادامه پیدا کند. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند روز از تماس شاهین گذشته بود. هنوز گاهی یاد حرف‌هایش می‌افتادم. نه اینکه دلم بخواهد برگردد... فقط عجیب بود که کسی که مدت‌ها کنارمان بود، حالا قرار بود کیلومترها دورتر باشد. صبح، وقتی وارد دانشگاه شدم، آیلین با عجله خودش رو بهم رسوند. آیلین: ملینا! یه خبر دارم. ملینا: چی شده؟ آیلین: شاهین واقعاً رفت؟ آروم سر تکون دادم. ملینا: آره... چند روز پیش. آیلین آهی کشید. آیلین: امیدوارم هر جا هست، حالش خوب باشه. ملینا: منم همین‌طور. همون موقع صدای حامی از پشت سرمون اومد. حامی: سلام. برگشتم. ملینا: سلام. حامی: چرا این‌قدر ساکتین؟ آیلین نگاه کوتاهی به من کرد. آیلین: داشتیم درباره‌ی شاهین حرف می‌زدیم. حامی چند لحظه ساکت موند. حامی: رفت؟ ملینا: آره. حامی فقط سر تکون داد. حامی: امیدوارم هر جا هست، موفق باشه. ملینا: منم همینو می‌خوام. چند لحظه سکوت شد. بعد حامی نگاهم کرد. حامی: حالت خوبه؟ ملینا: آره. لبخند زدم. ملینا: فقط یه کم دلم گرفته. حامی چیزی نگفت. فقط آروم کنارم ایستاد. همین. نه سؤال بیشتری پرسید، نه خواست چیزی رو تغییر بده. فقط موند. و شاید... همین موندن، چیزی بود که آن لحظه بیشتر از هر حرفی لازم داشتم. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) وقتی آیلین رفت، من و ملینا چند لحظه تنها موندیم. حامی: می‌خوای یه قهوه بگیریم؟ ملینا لبخند زد. ملینا: آره. با هم راه افتادیم. حامی: راستی... ملینا: هوم؟ حامی: اگه یه وقت چیزی اذیتت کرد، لازم نیست تنهایی نگهش داری. نگاهم کرد. حامی: می‌تونی بهم بگی. ملینا: می‌دونم. لبخند زد. ملینا: برای همین خوبه که هستی. چند لحظه نگاهمون به هم افتاد. من چیزی نگفتم. فقط لبخند زدم. اما ته دلم... برای اولین بار حس کردم شاید فاصله‌ای که بین ما بود، کم‌کم کمتر می‌شه. ⋆ ───────────── ⋆ آن روز، زندگی دوباره آرام شد. شاهین رفت... اما قصه هنوز ادامه داشت. و شاید حالا... وقت آن بود که بعضی رابطه‌ها، آرام‌آرام شکل واقعی خودشان را پیدا کنند. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯