نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۱۰۸
❝ بعضی آدمها،
قبل از اینکه بفهمند عاشق شدهاند،
با نبودنِ یک نفر،
دلشان بیدلیل میگیرد... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان مهدیا)
بعد از رفتن آیدین، وسایلم رو جمع کردم.
مهدیا:
آرش؟
آرش:
هوم؟
مهدیا:
چرا امروز انقدر ساکتی؟
آرش:
من همیشه ساکتم.
مهدیا:
نه، امروز یه چیزیت شده.
آرش:
هیچی نشده.
مهدیا:
باشه...
چند قدم راه رفتیم.
بعد آرش ناگهان گفت:
آرش:
اون پسره...
مهدیا:
آیدین؟
آرش:
آره.
مهدیا:
خب؟
آرش:
هیچی.
مهدیا با خنده گفت:
مهدیا:
تو ازش خوشت نمیاد؟
آرش سریع گفت:
آرش:
نه!
مهدیا:
پس چرا اسمشو آوردی؟
آرش چند لحظه ساکت موند.
آرش:
فقط پرسیدم.
مهدیا:
آهااا... فقط پرسیدی!
آرش:
آره.
مهدیا:
باشه آقای فقطپرسیدم.
خندیدم.
اما آرش چیزی نگفت.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان آرش)
نمیخواستم اعتراف کنم.
حتی به خودم.
اما وقتی مهدیا با آیدین حرف میزد،
تمام حواسم آنجا بود.
وقتی خندید،
دلم خواست دلیل آن خنده من باشم.
وقتی آیدین کنارش ایستاد،
بیدلیل عصبی شدم.
و حالا...
از اینکه مهدیا فهمیده بود، بیشتر از خودم حرصم گرفته بود.
آرش:
«آخه چرا باید برام مهم باشه؟»
جوابی نداشتم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
آن طرف دانشگاه، من و حامی کنار هم راه میرفتیم.
حامی:
امروز خیلی تو فکری.
ملینا:
نه... خوبم.
حامی:
مطمئنی؟
ملینا:
آره.
چند قدم سکوت کردیم.
بعد حامی آروم گفت:
حامی:
شاهین رفت...
نگاهش کردم.
حامی:
میدونم شاید گفتنش درست نباشه، ولی امیدوارم حالت بهتر شده باشه.
ملینا:
بهترم.
لبخند زدم.
ملینا:
چون فهمیدم بعضی آدمها رو باید دوست داشت، حتی اگر قرار نباشه کنارمون بمونن.
حامی:
و بعضیها؟
ملینا:
بعضیها چی؟
حامی:
بعضیها که قرار نیست برن؟
لبخند زدم.
ملینا:
شاید...
چند لحظه نگاهم کرد.
ملینا:
باید بیشتر قدرشون رو بدونیم.
حامی لبخند زد.
اما هیچکدوم ادامه ندادیم.
گاهی...
همین سکوت، خودش جواب بود.
⋆ ───────────── ⋆
آن روز،
دو نفر آرامآرام داشتند احساسشان را میفهمیدند...
و دو نفر دیگر،
بدون اینکه چیزی بگویند،
داشتند به هم نزدیکتر میشدند.
اما هنوز هیچکس...
اسم این احساسها را بلند نگفته بود.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۱۰۹
❝ بعضی لحظهها،
آنقدر سادهاند که فکر میکنی
چیز مهمی نیستند...
تا وقتی که بعدها،
میفهمی همان لحظه
شروعِ یک اتفاق بزرگ بوده. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند روزی بود که دانشگاه آرامتر از همیشه میگذشت.
بعد از کلاس، من و آیلین کنار حیاط نشسته بودیم که حامی از دور به سمتمون اومد.
حامی:
ملینا، یه دقیقه میای؟
بلند شدم.
ملینا:
چی شده؟
حامی:
هیچی، بیا.
چند قدم با هم راه رفتیم.
ملینا:
خب؟
حامی:
میخواستم بدونم...
مکث کرد.
حامی:
جمعه وقت داری؟
ملینا:
برای چی؟
حامی:
میخوام یه جای آروم بریم.
لبخند زدم.
ملینا:
کجا؟
حامی:
اگه بگم، دیگه غافلگیری نیست.
ملینا:
پس نمیام!
حامی:
باشه، پس نمیگم.
خندیدم.
ملینا:
خیلی بدجنسی.
حامی:
ولی آخرش میای.
ملینا:
از کجا مطمئنی؟
حامی:
چون میدونم کنجکاوی.
ملینا:
متأسفانه درست میگی.
هر دو خندیدیم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان مهدیا)
همون موقع آرش از کنارمون رد شد.
آرش:
چه خبره؟
مهدیا:
هیچی، حامی از ملینا دعوت کرده یه جایی برن.
آرش:
آها.
فقط همین رو گفت.
اما چند ثانیه بعد نگاهش رفت سمت مهدیا.
آرش:
تو جمعه برنامه داری؟
مهدیا:
نه.
آرش:
خوبه.
مهدیا:
چرا؟
آرش:
هیچی.
مهدیا:
تو هم شدی «هیچی»؟!
آرش خندید.
آرش:
شاید.
مهدیا:
عجیب شدی.
آرش:
تو هم خیلی کنجکاوی.
مهدیا:
چون تو هیچچیز رو درست توضیح نمیدی!
آرش:
شاید یه روز توضیح دادم.
مهدیا:
منتظرم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
عصر، وقتی به خونه رسیدم، مامان توی آشپزخونه بود.
مهتاب:
کجا بودی؟
ملینا:
دانشگاه.
مهتاب:
حامی زنگ زد.
برگشتم سمتش.
ملینا:
چی گفت؟
مامان لبخند زد.
مهتاب:
گفت جمعه با هم میرین بیرون.
صورتم گرم شد.
ملینا:
مامان!
مهتاب:
چیه؟!
ملینا:
هیچی...
مامان خندید.
مهتاب:
من چیزی نگفتم که!
به اتاقم رفتم.
روی تخت نشستم و گوشیام رو برداشتم.
پیام حامی روی صفحه بود:
«جمعه یادت نره. ساعت پنج.»
لبخند زدم.
جواب دادم:
«باشه... منتظرم.»
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«منم.»
گوشی رو روی قلبم گذاشتم.
و برای اولین بار...
منتظر رسیدنِ یک روز خاص بودم.
⋆ ───────────── ⋆
اما نمیدانستم...
جمعه قرار است فقط یک قرار ساده نباشد.
قرار بود چیزی را که مدتها بین دو نفر آرامآرام شکل گرفته بود،
یک قدم جلوتر ببرد.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۱۱۰
❝ بعضی قرارها،
برای گفتنِ «دوستت دارم» نیستند...
فقط فرصتیاند برای اینکه
دو نفر بفهمند
چقدر کنار هم آراماند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
جمعه، ساعت پنج.
جلوی آینه ایستاده بودم و برای چندمین بار به خودم نگاه کردم.
ملینا:
آخه چرا اینقدر استرس دارم؟
مانی از پشت در گفت:
مانی:
ملینا! حامی اومد!
قلبم یکدفعه تند زد.
ملینا:
الان میام!
کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.
حامی جلوی در ایستاده بود.
حامی:
سلام.
ملینا:
سلام.
چند لحظه نگاهم کرد.
حامی:
خوبی؟
ملینا:
آره.
حامی:
پس بریم؟
ملینا:
بریم.
⋆ ───────────── ⋆
چند دقیقه بعد، به یک پارک خلوت و زیبا رسیدیم.
ملینا:
اینجا؟
حامی:
آره.
روی چمنها نشستیم.
باد آرومی میوزید و صدای برگها بین سکوت پخش میشد.
ملینا:
قشنگه.
حامی:
میدونستم خوشت میاد.
ملینا:
از کجا؟
حامی:
چون تو جاهای شلوغ زود خسته میشی.
نگاهش کردم.
ملینا:
تو خیلی چیزا دربارهی من میدونی.
حامی:
شاید چون حواسم بهت هست.
قلبم لرزید.
چند لحظه سکوت کردم.
ملینا:
حامی...
حامی:
هوم؟
ملینا:
تا حالا شده از بودن کنار یه نفر خوشحال باشی، ولی ندونی چرا؟
حامی لبخند زد.
حامی:
آره.
ملینا:
و اگه بفهمی چرا؟
حامی:
اون موقع دیگه نمیتونی به خودت دروغ بگی.
نگاهمون برای چند ثانیه به هم گره خورد.
بعد من خندیدم تا سکوت رو بشکنم.
ملینا:
تو امروز خیلی مرموز شدی.
حامی:
شاید چون یه نفر کنارمه که باعث میشه اینطوری بشم.
ملینا:
اون یه نفر کیه؟
حامی:
خودت میدونی.
صورتم گرم شد و نگاهم رو پایین انداختم.
⋆ ───────────── ⋆
کمی بعد، حامی دستش رو روی چمنها گذاشت.
دستم اتفاقی کنار دستش قرار گرفت.
چند لحظه هیچکدوم تکون نخوردیم.
بعد حامی خیلی آروم دستم رو گرفت.
نه محکم...
فقط به اندازهای که بفهمم هنوز میتونه دستش رو پس بکشه.
من هم دستم رو نکشیدم.
حامی:
اشکالی نداره؟
آروم گفتم:
ملینا:
نه...
لبخند زد.
چند دقیقه همانطور نشستیم.
نه حرفی زدیم،
نه لازم بود.
فقط دستهامون کنار هم بود.
و برای اولین بار...
این نزدیکی، برای هیچکدوممون عجیب نبود.
⋆ ───────────── ⋆
وقتی برگشتیم، حامی جلوی در ایستاد.
حامی:
امروز خوش گذشت؟
ملینا:
خیلی.
حامی:
پس ارزش داشت.
ملینا:
چی؟
حامی:
اینکه منتظر جمعه بمونم.
لبخند زدم.
ملینا:
منم منتظرش بودم.
چند لحظه سکوت شد.
حامی:
شب بخیر، ملینا.
ملینا:
شب بخیر، حامی.
حامی رفت.
من هنوز جلوی در ایستاده بودم.
و با خودم فکر کردم...
شاید بعضی جوابها،
قبل از اینکه گفته شوند،
در رفتار آدمها پیدا میشوند.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۱۱۱
❝ بعضی فصلها،
با پایانِ یک اتفاق تمام نمیشوند...
با شروعِ احساسی تمام میشوند
که قرار است فصل بعد،
قصهی تازهای برایش بنویسد. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند روز از آن جمعه گذشته بود.
اما هنوز هر بار به آن عصر فکر میکردم،
لبخند روی لبم مینشست.
دست حامی...
حرفهایش...
و آن آرامشی که کنارش داشتم.
گوشیام لرزید.
حامی:
«امروز دانشگاه میای؟»
لبخند زدم.
ملینا:
«آره، چرا؟»
جوابش خیلی زود آمد.
حامی:
«پس میبینمت.»
همین.
فقط دو کلمه...
ولی برای من کافی بود.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان مهدیا)
آن طرف دانشگاه، من کنار هلیا ایستاده بودم که آرش از دور پیداش شد.
آرش:
خانم شاعر!
مهدیا:
باز شروع کردی؟
آرش:
دلم برای دعوات تنگ شده بود.
مهدیا:
چه پررو!
آرش خندید.
اما وقتی آیدین از کنارم رد شد و باهام سلام کرد، نگاه آرش برای لحظهای تغییر کرد.
مهدیا:
باز حسودی کردی؟
آرش:
من؟!
مهدیا:
آره، تو!
آرش:
خیلی خودتو دست بالا نگیر.
مهدیا خندید.
مهدیا:
باشه آقای مغرور.
آرش:
ولی...
مکث کرد.
آرش:
شاید یکم.
مهدیا با تعجب نگاهش کرد.
اما آرش قبل از اینکه چیزی بگه، راه افتاد.
و برای اولین بار...
مهدیا هم نتونست لبخندش رو پنهان کنه.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
عصر، همه توی حیاط دانشگاه جمع شده بودیم.
آیلین و امیر مشغول حرف زدن بودن.
هلیا و آراد دربارهی کلاس بعدی بحث میکردن.
مهدیا و آرش هم طبق معمول سر کوچکترین چیز ممکن با هم کلکل میکردن.
و کمی آنطرفتر...
حامی ایستاده بود.
چشمش که به من افتاد، لبخند زد.
من هم لبخند زدم.
همان لحظه فهمیدم...
شاید زندگی قرار نیست همیشه پر از اتفاقهای عجیب باشد.
گاهی همین روزهای سادهاند که قشنگترین خاطرهها را میسازند.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
کنار ملینا ایستادم.
حامی:
امروز خوشحالی.
ملینا:
آره.
حامی:
دلیلش؟
لبخند زد.
ملینا:
نمیدونم...
چند لحظه نگاهم کرد.
ملینا:
شاید چون این روزا، آدمهای خوبی کنارمن.
لبخند زدم.
حامی:
پس امیدوارم همینطور بمونه.
ملینا:
منم همینو میخوام.
باد آرامی وزید.
ملینا به آسمون نگاه کرد.
و من فقط بهش نگاه کردم.
بعضی چیزها هنوز گفته نشده بود...
اما شاید لازم نبود عجله کنیم.
⋆ ───────────── ⋆
فصل دوم با تمام ترسها،
اشکها،
دوستیها،
احساسات تازه
و آدمهایی که آمدند و رفتند...
به اینجا رسید.
اما قصه هنوز تمام نشده بود.
چون بعضی عشقها تازه داشتند شروع میشدند...
بعضی احساسات هنوز اسم نداشتند...
و بعضی قلبها هنوز نمیدانستند
قرار است در فصل بعد،
چقدر بیشتر درگیر شوند.
ماه هنوز در سکوت بود...
اما این بار،
سکوتش دیگر شبیه تنهایی نبود.
شبیه آغاز بود.
⋆ ───────────── ⋆
پایان فصل دوم...
اما...
سکوت هنوز ادامه دارد.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯