eitaa logo
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
525 دنبال‌کننده
155 عکس
32 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت جدید تقدیم نگاهتون✨
ممنونم ازتون که لف میدید.🥀
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی قرارها، برای گفتنِ «دوستت دارم» نیستند... فقط فرصتی‌اند برای اینکه دو نفر بفهمند چقدر کنار هم آرام‌اند. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) جمعه، ساعت پنج. جلوی آینه ایستاده بودم و برای چندمین بار به خودم نگاه کردم. ملینا: آخه چرا این‌قدر استرس دارم؟ مانی از پشت در گفت: مانی: ملینا! حامی اومد! قلبم یک‌دفعه تند زد. ملینا: الان میام! کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. حامی جلوی در ایستاده بود. حامی: سلام. ملینا: سلام. چند لحظه نگاهم کرد. حامی: خوبی؟ ملینا: آره. حامی: پس بریم؟ ملینا: بریم. ⋆ ───────────── ⋆ چند دقیقه بعد، به یک پارک خلوت و زیبا رسیدیم. ملینا: اینجا؟ حامی: آره. روی چمن‌ها نشستیم. باد آرومی می‌وزید و صدای برگ‌ها بین سکوت پخش می‌شد. ملینا: قشنگه. حامی: می‌دونستم خوشت میاد. ملینا: از کجا؟ حامی: چون تو جاهای شلوغ زود خسته می‌شی. نگاهش کردم. ملینا: تو خیلی چیزا درباره‌ی من می‌دونی. حامی: شاید چون حواسم بهت هست. قلبم لرزید. چند لحظه سکوت کردم. ملینا: حامی... حامی: هوم؟ ملینا: تا حالا شده از بودن کنار یه نفر خوشحال باشی، ولی ندونی چرا؟ حامی لبخند زد. حامی: آره. ملینا: و اگه بفهمی چرا؟ حامی: اون موقع دیگه نمی‌تونی به خودت دروغ بگی. نگاهمون برای چند ثانیه به هم گره خورد. بعد من خندیدم تا سکوت رو بشکنم. ملینا: تو امروز خیلی مرموز شدی. حامی: شاید چون یه نفر کنارمه که باعث می‌شه این‌طوری بشم. ملینا: اون یه نفر کیه؟ حامی: خودت می‌دونی. صورتم گرم شد و نگاهم رو پایین انداختم. ⋆ ───────────── ⋆ کمی بعد، حامی دستش رو روی چمن‌ها گذاشت. دستم اتفاقی کنار دستش قرار گرفت. چند لحظه هیچ‌کدوم تکون نخوردیم. بعد حامی خیلی آروم دستم رو گرفت. نه محکم... فقط به اندازه‌ای که بفهمم هنوز می‌تونه دستش رو پس بکشه. من هم دستم رو نکشیدم. حامی: اشکالی نداره؟ آروم گفتم: ملینا: نه... لبخند زد. چند دقیقه همان‌طور نشستیم. نه حرفی زدیم، نه لازم بود. فقط دست‌هامون کنار هم بود. و برای اولین بار... این نزدیکی، برای هیچ‌کدوممون عجیب نبود. ⋆ ───────────── ⋆ وقتی برگشتیم، حامی جلوی در ایستاد. حامی: امروز خوش گذشت؟ ملینا: خیلی. حامی: پس ارزش داشت. ملینا: چی؟ حامی: اینکه منتظر جمعه بمونم. لبخند زدم. ملینا: منم منتظرش بودم. چند لحظه سکوت شد. حامی: شب بخیر، ملینا. ملینا: شب بخیر، حامی. حامی رفت. من هنوز جلوی در ایستاده بودم. و با خودم فکر کردم... شاید بعضی جواب‌ها، قبل از اینکه گفته شوند، در رفتار آدم‌ها پیدا می‌شوند. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ #فصل‌دوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِ‌ماه در سکوت ✦ ❝ بعضی فصل‌ها، با پایانِ یک اتفاق تمام نمی‌شوند... با شروعِ احساسی تمام می‌شوند که قرار است فصل بعد، قصه‌ی تازه‌ای برایش بنویسد. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند روز از آن جمعه گذشته بود. اما هنوز هر بار به آن عصر فکر می‌کردم، لبخند روی لبم می‌نشست. دست حامی... حرف‌هایش... و آن آرامشی که کنارش داشتم. گوشی‌ام لرزید. حامی: «امروز دانشگاه میای؟» لبخند زدم. ملینا: «آره، چرا؟» جوابش خیلی زود آمد. حامی: «پس می‌بینمت.» همین. فقط دو کلمه... ولی برای من کافی بود. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان مهدیا) آن طرف دانشگاه، من کنار هلیا ایستاده بودم که آرش از دور پیداش شد. آرش: خانم شاعر! مهدیا: باز شروع کردی؟ آرش: دلم برای دعوات تنگ شده بود. مهدیا: چه پررو! آرش خندید. اما وقتی آیدین از کنارم رد شد و باهام سلام کرد، نگاه آرش برای لحظه‌ای تغییر کرد. مهدیا: باز حسودی کردی؟ آرش: من؟! مهدیا: آره، تو! آرش: خیلی خودتو دست بالا نگیر. مهدیا خندید. مهدیا: باشه آقای مغرور. آرش: ولی... مکث کرد. آرش: شاید یکم. مهدیا با تعجب نگاهش کرد. اما آرش قبل از اینکه چیزی بگه، راه افتاد. و برای اولین بار... مهدیا هم نتونست لبخندش رو پنهان کنه. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) عصر، همه توی حیاط دانشگاه جمع شده بودیم. آیلین و امیر مشغول حرف زدن بودن. هلیا و آراد درباره‌ی کلاس بعدی بحث می‌کردن. مهدیا و آرش هم طبق معمول سر کوچک‌ترین چیز ممکن با هم کل‌کل می‌کردن. و کمی آن‌طرف‌تر... حامی ایستاده بود. چشمش که به من افتاد، لبخند زد. من هم لبخند زدم. همان لحظه فهمیدم... شاید زندگی قرار نیست همیشه پر از اتفاق‌های عجیب باشد. گاهی همین روزهای ساده‌اند که قشنگ‌ترین خاطره‌ها را می‌سازند. ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) کنار ملینا ایستادم. حامی: امروز خوشحالی. ملینا: آره. حامی: دلیلش؟ لبخند زد. ملینا: نمی‌دونم... چند لحظه نگاهم کرد. ملینا: شاید چون این روزا، آدم‌های خوبی کنارمن. لبخند زدم. حامی: پس امیدوارم همین‌طور بمونه. ملینا: منم همینو می‌خوام. باد آرامی وزید. ملینا به آسمون نگاه کرد. و من فقط بهش نگاه کردم. بعضی چیزها هنوز گفته نشده بود... اما شاید لازم نبود عجله کنیم. ⋆ ───────────── ⋆ فصل دوم با تمام ترس‌ها، اشک‌ها، دوستی‌ها، احساسات تازه و آدم‌هایی که آمدند و رفتند... به اینجا رسید. اما قصه هنوز تمام نشده بود. چون بعضی عشق‌ها تازه داشتند شروع می‌شدند... بعضی احساسات هنوز اسم نداشتند... و بعضی قلب‌ها هنوز نمی‌دانستند قرار است در فصل بعد، چقدر بیشتر درگیر شوند. ماه هنوز در سکوت بود... اما این بار، سکوتش دیگر شبیه تنهایی نبود. شبیه آغاز بود. ⋆ ───────────── ⋆ پایان فصل دوم... اما... سکوت هنوز ادامه دارد. ⋆ ───────────── ⋆ ⋆ به‌قلمِ‌مَلِکا... ⋆ سکوت‌هنوز‌ادامه‌دارد... ⋆ چنل: @Novel_maleka ╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
عالیه فکر کنم اصلا علاقه‌ای ندارین فصل سوم شروع بشه😄 میخواین چنلو دیل بزنم همتون راحت بشین ❤️‍🩹 اصلا انقد خوشحال میشم بجایی که زیاد بشیم هی کم و کمتر میشیم 🥀
احتمالا بعداز ظهر ناشناس داریم.. امیدوارم حداقل اونو کویر نکنین یذره منو خوشحال کنین🙂