𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦ رمانِماه در سکوت ✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦ رمانِماه در سکوت ✦
#فصلدوم
#پارت۱۱۱
❝ بعضی فصلها،
با پایانِ یک اتفاق تمام نمیشوند...
با شروعِ احساسی تمام میشوند
که قرار است فصل بعد،
قصهی تازهای برایش بنویسد. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند روز از آن جمعه گذشته بود.
اما هنوز هر بار به آن عصر فکر میکردم،
لبخند روی لبم مینشست.
دست حامی...
حرفهایش...
و آن آرامشی که کنارش داشتم.
گوشیام لرزید.
حامی:
«امروز دانشگاه میای؟»
لبخند زدم.
ملینا:
«آره، چرا؟»
جوابش خیلی زود آمد.
حامی:
«پس میبینمت.»
همین.
فقط دو کلمه...
ولی برای من کافی بود.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان مهدیا)
آن طرف دانشگاه، من کنار هلیا ایستاده بودم که آرش از دور پیداش شد.
آرش:
خانم شاعر!
مهدیا:
باز شروع کردی؟
آرش:
دلم برای دعوات تنگ شده بود.
مهدیا:
چه پررو!
آرش خندید.
اما وقتی آیدین از کنارم رد شد و باهام سلام کرد، نگاه آرش برای لحظهای تغییر کرد.
مهدیا:
باز حسودی کردی؟
آرش:
من؟!
مهدیا:
آره، تو!
آرش:
خیلی خودتو دست بالا نگیر.
مهدیا خندید.
مهدیا:
باشه آقای مغرور.
آرش:
ولی...
مکث کرد.
آرش:
شاید یکم.
مهدیا با تعجب نگاهش کرد.
اما آرش قبل از اینکه چیزی بگه، راه افتاد.
و برای اولین بار...
مهدیا هم نتونست لبخندش رو پنهان کنه.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
عصر، همه توی حیاط دانشگاه جمع شده بودیم.
آیلین و امیر مشغول حرف زدن بودن.
هلیا و آراد دربارهی کلاس بعدی بحث میکردن.
مهدیا و آرش هم طبق معمول سر کوچکترین چیز ممکن با هم کلکل میکردن.
و کمی آنطرفتر...
حامی ایستاده بود.
چشمش که به من افتاد، لبخند زد.
من هم لبخند زدم.
همان لحظه فهمیدم...
شاید زندگی قرار نیست همیشه پر از اتفاقهای عجیب باشد.
گاهی همین روزهای سادهاند که قشنگترین خاطرهها را میسازند.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
کنار ملینا ایستادم.
حامی:
امروز خوشحالی.
ملینا:
آره.
حامی:
دلیلش؟
لبخند زد.
ملینا:
نمیدونم...
چند لحظه نگاهم کرد.
ملینا:
شاید چون این روزا، آدمهای خوبی کنارمن.
لبخند زدم.
حامی:
پس امیدوارم همینطور بمونه.
ملینا:
منم همینو میخوام.
باد آرامی وزید.
ملینا به آسمون نگاه کرد.
و من فقط بهش نگاه کردم.
بعضی چیزها هنوز گفته نشده بود...
اما شاید لازم نبود عجله کنیم.
⋆ ───────────── ⋆
فصل دوم با تمام ترسها،
اشکها،
دوستیها،
احساسات تازه
و آدمهایی که آمدند و رفتند...
به اینجا رسید.
اما قصه هنوز تمام نشده بود.
چون بعضی عشقها تازه داشتند شروع میشدند...
بعضی احساسات هنوز اسم نداشتند...
و بعضی قلبها هنوز نمیدانستند
قرار است در فصل بعد،
چقدر بیشتر درگیر شوند.
ماه هنوز در سکوت بود...
اما این بار،
سکوتش دیگر شبیه تنهایی نبود.
شبیه آغاز بود.
⋆ ───────────── ⋆
پایان فصل دوم...
اما...
سکوت هنوز ادامه دارد.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
عالیه فکر کنم اصلا علاقهای ندارین فصل سوم شروع بشه😄
میخواین چنلو دیل بزنم همتون راحت بشین ❤️🩹
اصلا انقد خوشحال میشم بجایی که زیاد بشیم هی کم و کمتر میشیم 🥀
احتمالا بعداز ظهر ناشناس داریم..
امیدوارم حداقل اونو کویر نکنین یذره منو خوشحال کنین🙂
278.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارادت؛ 🎀
ناشناس داریم با من،ملیکا :)
میاید یکم باهم حرف بزنیم؟ 🔮
حرفی، نظری، پیشنهادی، شاتی، دوراهی، سوال یا حتی یه حرفِ بیدلیل… هرچی دلتون خواست بگین..
فقط امیدوارم مثل دفعهی پیش،کویر نکنین 🙃💘
ناشناسمون؛
میخوام عملبهفول بزارم نظری ندارین چی باشه؟
مثلا پرامپت حرفهای عکس یا عکس از حامیم یا کلیپ یا هرچی دیگه...
گزارش کنسرت هارو میخواین از این به بعد واستون بزارم چنل؟ مثل کنسرت قزوین..
#پایانفعلیناشناس
پیام هارو هم میپاکم، چند دقیقه تا یه ساعت دیگه میام دوباره..💘
تا اون موقع ناشناس رو پر کنین تا بیام🔮
قشنگام عذرمیخوام من حالم خوب نیس..
ادامه ناشناس میمونه واسه امشب ساعتای ۱۲ اینا یا هم فردا،پسفردا...
مرسی از همتون🤍
ارادت؛ احوالتون؟🤍✨️
آمادهاید برای فصل سوم...؟!
قراره فصل جدیدی از زندگی ملینا و دوستانش رو شروع کنیم؛ با تغییراتی که قراره امروز توی چنل ایجاد بشه..!🙃