چند تا خوشگل نمیاد اینور هم رند بشیم هم پارت تقدیمتون کنم..؟!🤏🏽🍂
(همسایهجبرانیه،اخطارنده.)
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 2 ❝ گاهی، زیباترین روزها همانهایی هستند که هیچ اتفاق خاصی
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 3
❝ بعضی آدمها،
آرام وارد زندگیات میشوند...
نه با وعدههای بزرگ،
نه با حرفهای عجیب؛
فقط با حضوری
که کمکم دلت به آن عادت میکند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
کلاس اول که تمام شد،
همه از سالن بیرون رفتیم.
آیلین و هلیا تصمیم گرفته بودند بروند کافهی دانشگاه.
آیلین:
«ملینا، تو هم میای؟»
نگاهم به ساعت افتاد.
ملینا:
«شما برید، من یه کاری دارم. بعداً میام.»
هلیا:
«چه کاری؟»
لبخند زدم.
ملینا:
«خودمم هنوز نمیدونم.»
آیلین با خنده گفت:
«خیلی مشکوکی خانوم!»
دستم رو تکون دادم و ازشون جدا شدم.
⋆ ───────────── ⋆
راهرو تقریباً خلوت بود.
آرام قدم میزدم که صدایی از پشت سرم شنیدم.
حامی:
«خانم هنرمند؟»
برگشتم.
حامی چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
ملینا:
«بله؟»
حامی:
«تنهایی؟»
ملینا:
«فعلاً.»
لبخند زد.
حامی:
«پس میتونم همراهت بیام؟»
شونه بالا انداختم.
ملینا:
«اگه حوصلهی قدم زدن داری.»
کنارم راه افتاد.
چند لحظه هر دو ساکت بودیم.
حامی:
«امروز یه چیزی توی چهرهت فرق کرده.»
با تعجب نگاهش کردم.
ملینا:
«چی؟»
حامی:
«آرومتری.»
لبخند زدم.
ملینا:
«شاید چون این روزا همهچیز خوبه.»
حامی:
«خوبه که خوبه.»
ملینا:
«تو همیشه همینقدر عمیق حرف میزنی؟»
خندید.
حامی:
«نه، فقط وقتی نمیدونم چی بگم.»
من هم خندیدم.
چند قدم بعد،
جلوی حیاط دانشگاه ایستادیم.
حامی به نیمکتی که کمی دورتر بود اشاره کرد.
حامی:
«بشینیم؟»
سر تکون دادم.
روی نیمکت نشستیم.
باد آرامی میوزید و صدای همهمهی دانشجوها از دور شنیده میشد.
حامی:
«دفترت رو آوردی؟»
نگاهش کردم.
ملینا:
«از کجا فهمیدی؟»
حامی:
«دیروز گفتی میخوای دوباره توش بنویسی.»
لبخندم محو شد.
ملینا:
«آره... آوردمش.»
حامی:
«چی مینویسی؟»
دفتر رو از کیفم بیرون آوردم.
ملینا:
«فعلاً چیزی ننوشتم.»
حامی:
«پس چرا آوردیش؟»
به جلد دفتر نگاه کردم.
ملینا:
«شاید منتظرم یه چیز خوب اتفاق بیفته.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی ساده گفت:
حامی:
«پس شاید امروز شروعش کنی.»
بهش نگاه کردم.
نمیدونستم چرا،
اما حرفش توی ذهنم موند.
دفتر رو باز کردم.
صفحهی سفید مقابلم بود.
قلم رو برداشتم.
و اولین جملهای که نوشتم این بود:
«شاید بعضی روزها،
ارزش نوشتن داشته باشند؛
حتی اگر هیچ اتفاق خاصی نیفتاده باشد.»
حامی چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
و من برای اولین بار حس کردم...
شاید این دفتر،
قرار نیست دوباره پر از خاطرات تلخ بشه.
شاید این بار،
قرار بود شاهدِ چیزهای قشنگتری باشه.
⋆ ───────────── ⋆
اما درست وقتی دفتر رو بستم،
گوشی حامی زنگ خورد.
به صفحه نگاه کرد.
لبخندش برای لحظهای ناپدید شد.
حامی:
«باید جواب بدم.»
بلند شد و چند قدم دورتر رفت.
من بهش نگاه کردم.
صدایش را نمیشنیدم.
اما از حالت چهرهاش میشد فهمید...
این تماس،
قرار نبود یک تماس معمولی باشد.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۳
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 3 ❝ بعضی آدمها، آرام وارد زندگیات میشوند... نه با وعده
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 4
❝ گاهی یک تماس کوتاه،
تمام آرامش یک روز را به فکر فرو میبرد...
نه به خاطر خبری بد،
بلکه به خاطر چیزی که هنوز نمیدانی
قرار است چه تغییری در زندگیات ایجاد کند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند دقیقه گذشت.
حامی هنوز مشغول صحبت کردن بود.
از حالت چهرهاش میشد فهمید موضوع مهمی است.
اما برخلاف چیزی که اول فکر کرده بودم،
نگران به نظر نمیرسید.
بیشتر...
متعجب بود.
بالاخره تماس تمام شد.
گوشیاش را پایین آورد و چند ثانیه همانجا ایستاد.
وقتی برگشت سمت من،
لبخند کوچکی روی لبش بود.
ملینا:
«همهچی خوبه؟»
حامی:
«آره.»
چند لحظه مکث کرد.
حامی:
«فقط یه پیشنهاد کاریه.»
لبخند زدم.
ملینا:
«چه پیشنهادی؟»
کنارم نشست.
حامی:
«برای یه اجرای جدید.»
چشمهام برق زد.
ملینا:
«جدی؟»
سرش رو تکون داد.
حامی:
«یه برنامهی نسبتاً بزرگه.
گفتن دوست دارن منم اجرا داشته باشم.»
لبخند زدم.
ملینا:
«خب این که خیلی خوبه!»
حامی:
«آره... خوبه.»
ملینا:
«پس چرا اونطوری شدی؟»
خندید.
حامی:
«چون هنوز معلوم نیست قبولش کنم یا نه.»
با تعجب نگاهش کردم.
ملینا:
«چرا؟»
کمی به روبهرو خیره شد.
حامی:
«چون تمرینهاش زیاده.
ممکنه چند هفته خیلی درگیرش باشم.»
لبخندم کمی آرامتر شد.
ملینا:
«خب... اگه دوستش داری، قبولش کن.»
حامی:
«تو اینقدر راحت میگی؟»
ملینا:
«آره.»
حامی:
«حتی اگه کمتر بتونیم همدیگه رو ببینیم؟»
چند ثانیه ساکت شدم.
نمیدونستم چی باید بگم.
بعد لبخند کوچکی زدم.
ملینا:
«آدم وقتی چیزی رو دوست داره،
نباید به خاطر ترس از دست دادنِ یه چیز دیگه،
ازش بگذره.»
نگاهم کرد.
حامی:
«تو همیشه اینقدر منطقیای؟»
خندیدم.
ملینا:
«نه.
فقط بعضی وقتا خودمو اینطوری نشون میدم.»
خندید.
حامی:
«پس باید یه فکری براش بکنم.»
ملینا:
«فکر کنم جوابش رو خودت میدونی.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گوشیاش دوباره لرزید.
نگاهش به صفحه افتاد.
حامی:
«پیام دادن.»
گوشی را باز کرد.
چند ثانیه پیام را خواند.
بعد رو به من گفت:
حامی:
«گفتن جواب رو تا آخر هفته میخوان.»
سرم را تکان دادم.
ملینا:
«پس تا آخر هفته وقت داری تصمیم بگیری.»
حامی:
«آره.»
از روی نیمکت بلند شد.
حامی:
«بریم؟»
بلند شدم.
ملینا:
«بریم.»
در مسیر برگشت،
حامی کمتر حرف میزد.
اما این بار میدانستم چرا.
گاهی انتخاب بین دو چیز،
سخت نیست...
سختیِ واقعی،
وقتیه که هر دو برات مهم باشن.
و من هنوز نمیدانستم...
این پیشنهاد کاری،
قرار است فقط چند هفته از وقت حامی را بگیرد...
یا شروعِ تغییری باشد
که هیچکداممان برایش آماده نبودیم.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۴
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 4 ❝ گاهی یک تماس کوتاه، تمام آرامش یک روز را به فکر فرو می
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 5
❝ بعضی اتفاقها،
اولش فقط یک پیشنهاد سادهاند...
اما نمیدانی قرار است
چند هفته بعد،
چه خاطرهای از آنها باقی بماند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
فردای آن روز،
وقتی از دانشگاه بیرون آمدم،
گوشیام لرزید.
حامی بود.
حامی:
«امروز وقت داری؟»
چند لحظه فکر کردم.
ملینا:
«آره، چطور؟»
جوابش سریع آمد.
حامی:
«میخوام دربارهی اون اجرا باهات حرف بزنم.»
لبخند زدم.
ملینا:
«باشه. کجا؟»
حامی:
«همون کافهی همیشگی؟»
ملینا:
«اوکی.»
⋆ ───────────── ⋆
نیم ساعت بعد،
روبهروی حامی نشسته بودم.
حامی یک برگه جلوی خودش گذاشته بود.
چند لحظه بهش نگاه کردم.
ملینا:
«این چیه؟»
حامی:
«چند تا ایده.»
برگه رو برداشت و چند خطی که روش نوشته بود نشونم داد.
حامی:
«برای اجرا گفتن بهتره یه موزیک جدید داشته باشم.»
ملینا:
«خب... خودت مینویسی؟»
شونه بالا انداخت.
حامی:
«میخوام خودم بنویسم.
ولی یه مشکلی دارم.»
ملینا:
«چه مشکلی؟»
نگاهش رو از برگه گرفت و به من نگاه کرد.
حامی:
«متن.»
خندیدم.
ملینا:
«یعنی چی؟»
حامی:
«ملودی و موسیقی رو میتونم درست کنم.
ولی برای متن...
هرچی مینویسم حس میکنم یه چیزی کمه.»
برگه رو دوباره نگاه کردم.
چند جملهی نصفه رویش نوشته شده بود.
ملینا:
«خب من که شاعر نیستم.»
حامی:
«میدونم.»
ابروهام رو بالا انداختم.
ملینا:
«پس چرا از من میخوای؟»
لبخند زد.
حامی:
«چون خوب مینویسی.»
چند لحظه ساکت شدم.
ملینا:
«ولی من فقط گاهی مینویسم.»
حامی:
«همین کافیه.»
برگه رو به سمتم گرفت.
حامی:
«فقط میخوام کمکم کنی.
قرار نیست کلشو تو بنویسی.»
برگه رو گرفتم.
به چند خط نوشته شده نگاه کردم.
ملینا:
«موضوعش چیه؟»
حامی:
«یه آهنگ عاشقانه.»
سرم رو بالا آوردم.
ملینا:
«عاشقانه؟»
حامی:
«آره.»
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد گفتم:
ملینا:
«خب... دربارهی چی میخوای باشه؟»
حامی کمی فکر کرد.
حامی:
«دربارهی کسی که بودنش باعث میشه آدم احساس آرامش کنه.»
نگاهش کردم.
ملینا:
«فقط همین؟»
حامی:
«فعلاً.»
قلم رو از روی میز برداشتم.
ملینا:
«خب پس شروع کنیم.»
حامی لبخند زد.
حامی:
«از همین الان؟»
ملینا:
«مگه تا آخر هفته وقت نداری؟»
خندید.
حامی:
«چرا.»
ملینا:
«پس بهتره از همین الان بفهمیم قراره چه بلایی سرمون بیاد.»
هر دو خندیدیم.
برگه رو بینمون گذاشتیم.
و اولین کلمه رو نوشتیم.
فقط یک کلمه...
اما هیچکدوممون نمیدونستیم
قرار است همین چند خط ساده،
در هفتههای بعد
چقدر برایمان مهم شوند.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۵
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 5 ❝ بعضی اتفاقها، اولش فقط یک پیشنهاد سادهاند... اما نمی
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 6
❝ بعضی نوشتهها،
از یک جمله شروع نمیشوند...
از یک حس شروع میشوند؛
حسی که باید آنقدر منتظر بمانی
تا بالاخره راهش را روی کاغذ پیدا کند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
روز بعد،
بعد از کلاسها دوباره همدیگه رو دیدیم.
حامی یک دفتر مشکی دستش بود و من هم دفتر خودم رو آورده بودم.
حامی:
«خب خانوم نویسنده، آمادهای؟»
خندیدم.
ملینا:
«من که گفتم نویسنده نیستم.»
حامی:
«باشه، خانومِ نویسنده نیست.»
ملینا:
«خیلی بامزهای.»
حامی خندید و کنارم راه افتاد.
این بار به جای کافهی همیشگی،
منو به یک کافهی کوچیک و دنج نزدیک دانشگاه برد.
جای آرامی بود؛
چند میز چوبی،
چند قفسهی کتاب
و موسیقی خیلی آرامی که از بلندگو پخش میشد.
روی یکی از میزهای گوشه نشستیم.
حامی دفترش رو باز کرد.
چند صفحه پر از خطخطی و جملههای نصفه بود.
ملینا:
«وای... این همه نوشتی؟»
حامی:
«آره.»
برگهها رو ورق زدم.
ملینا:
«پس چرا میگی چیزی نداری؟»
حامی:
«چون هیچکدومشون به درد نمیخوره.»
با تعجب نگاهش کردم.
ملینا:
«شاید فقط هنوز کامل نیستن.»
حامی:
«تو همیشه اینقدر امیدوارانه نگاه میکنی؟»
ملینا:
«نه، فقط دلم نمیاد چیزی که براش وقت گذاشتی رو بندازی دور.»
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد لبخند زد.
حامی:
«پس شروع کنیم.»
سرم رو تکون دادم.
ملینا:
«موضوع همون چیزیه که گفتی؟»
حامی:
«آره.
یه نفر که حضورش برای آدم آرامشه.»
قلم رو بین انگشتهام چرخوندم.
ملینا:
«پس نباید خیلی پیچیده باشه.»
حامی:
«چرا؟»
ملینا:
«چون وقتی یکی واقعاً برات مهمه،
لازم نیست برای گفتنش از کلمههای عجیب استفاده کنی.»
حامی چند ثانیه ساکت موند.
بعد یکی از برگهها رو جلو کشید.
حامی:
«این جمله رو دوباره بگو.»
خندیدم.
ملینا:
«کدومو؟»
حامی:
«همین که گفتی.»
ملینا:
«چرا؟»
حامی:
«فکر کنم به درد متن بخوره.»
قلم رو برداشتم.
ملینا:
«خب... بنویس.»
شروع کرد به نوشتن.
چند لحظه بعد برگه رو سمتم گرفت.
حامی:
«این خوبه؟»
خواندمش.
ملینا:
«بد نیست.»
حامی:
«بد نیست؟!»
خندیدم.
ملینا:
«باید بهترش کنیم.»
حامی:
«پس شروع شد.»
ملینا:
«چی؟»
حامی:
«همون دو سه هفتهای که گفتی طول میکشه.»
خندیدم.
ملینا:
«من کی گفتم؟»
حامی:
«خودم میگم.»
هر دو خندیدیم.
اما پشت خندههامون،
یک دفتر پر از صفحههای سفید بود.
صفحههایی که قرار بود طی هفتههای آینده
پر شوند از جملههای نصفه،
کلمههای خطخورده،
ایدههای ردشده
و شاید...
چند جملهای که فقط خودمان میفهمیدیم
چرا نوشته شدهاند.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۶
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 6 ❝ بعضی نوشتهها، از یک جمله شروع نمیشوند... از یک حس شر
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 7
❝ بعضی جملهها،
همان لحظهای که نوشته میشوند
قرار نیست فقط روی کاغذ بمانند...
گاهی قرار است روزی،
از زبان یک نفر شنیده شوند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
سه روز گذشته بود.
اما هنوز متن آهنگ کامل نشده بود.
اتفاقاً بیشتر از اینکه نوشته باشیم،
خط زده بودیم.
حامی:
«این خوبه.»
ملینا:
«نه.»
حامی:
«چرا؟»
ملینا:
«زیادی مستقیمه.»
حامی:
«خب آهنگ عاشقانهست دیگه.»
ملینا:
«عاشقانه بودن با مستقیم بودن فرق داره.»
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد لبخند زد.
حامی:
«باشه خانوم منتقد.»
برگه رو از جلوی خودش برداشت و چند کلمه رو خط زد.
من به دفتر نگاه کردم.
ملینا:
«یه چیزی به ذهنم رسید.»
حامی:
«چی؟»
قلم رو برداشتم و چند کلمه نوشتم.
بعد برگه رو سمتش گرفتم.
حامی چند ثانیه خوند.
«...زیر پامون شن، بالا سرمون ابرا...»
سرش رو بالا آورد.
حامی:
«این خوبه.»
ملینا:
«واقعاً؟»
حامی:
«آره.»
ملینا:
«پس نگهش دار.»
حامی چند کلمهی دیگه کنارش نوشت.
بعد آرام با خودش زمزمه کرد.
حامی:
«مثلاً... دریا، آسمون...»
چشمهاش برق زد.
حامی:
«فکر کنم داریم پیداش میکنیم.»
لبخند زدم.
ملینا:
«بالاخره.»
حامی:
«ولی هنوز خیلی کار داریم.»
ملینا:
«متأسفانه.»
حامی خندید.
حامی:
«پس فردا هم میای؟»
ملینا:
«کجا؟»
حامی:
«کتابخونه.»
با تعجب نگاهش کردم.
ملینا:
«کتابخونه؟»
حامی:
«آره. اینجا هر پنج دقیقه حواسمون پرت میشه.»
به اطراف نگاه کردم.
حق باهاش بود.
ملینا:
«باشه.»
دفتر رو بستم.
اما وقتی از کافه بیرون اومدیم،
حس عجیبی داشتم.
هنوز حتی نصف آهنگ هم نوشته نشده بود.
ولی انگار چیزی بیشتر از یک موزیک
بین صفحات اون دفتر داشت شکل میگرفت.
چیزی که هنوز هیچکدوممون
اسمش رو نمیدونستیم.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۷
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 7 ❝ بعضی جملهها، همان لحظهای که نوشته میشوند قرار نیست
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 8
❝ بعضی روزها،
قرار نیست اتفاق بزرگی بیفتد...
فقط یک میز،
دو تا دفتر،
و دو نفری که نمیدانند
چقدر به هم نزدیکتر شدهاند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
روز بعد،
بعد از کلاس مستقیم رفتم کتابخونه.
حامی زودتر رسیده بود.
پشت یکی از میزهای گوشه نشسته بود و دفتر مشکیاش جلویش باز بود.
وقتی منو دید، دستش رو بالا آورد.
حامی:
«بالاخره اومدی.»
ملینا:
«گفتم که میام.»
کنارش نشستم.
ملینا:
«خب، امروز قراره چند صفحه رو خط بزنیم؟»
خندید.
حامی:
«امیدوارم کمتر از دیروز.»
دفتر رو جلو کشید.
چند خط جدید نوشته بود.
حامی:
«این قسمت رو نوشتم.»
خواندمش.
ملینا:
«قشنگه... ولی یه چیزی کم داره.»
حامی:
«چی؟»
چند ثانیه فکر کردم.
ملینا:
«تصویر.»
حامی:
«تصویر؟»
ملینا:
«آره. مثلاً وقتی داری دربارهی کسی که دوستش داری حرف میزنی، فقط نگو دوستش دارم. یه چیزی بگو که آدم بتونه تصورش کنه.»
حامی چند لحظه ساکت موند.
بعد لبخند زد.
حامی:
«مثلاً؟»
قلم رو برداشتم.
ملینا:
«مثلاً بارون...»
چند کلمه نوشتم.
«بارون بگیره...»
حامی ادامهش رو گرفت.
حامی:
«...آروم بشینه رو موهات؟»
سرم رو بالا آوردم.
ملینا:
«آره.»
چند لحظه هر دو ساکت شدیم.
حامی جمله رو روی کاغذ نوشت.
بعد زیرش چند کلمه اضافه کرد.
من به نوشته نگاه کردم.
ملینا:
«این خوب شد.»
حامی:
«فکر کنم این قسمت بالاخره درست شد.»
لبخند زدم.
ملینا:
«پس یکی کمتر برای خط زدن.»
حامی:
«یکی؟»
دفتر رو ورق زد.
حامی:
«هنوز کلی مونده.»
با خنده گفتم:
ملینا:
«پس چرا من اومدم؟»
حامی:
«چون بدون تو نصف اینا هنوز سفید بودن.»
برای لحظهای ساکت شدم.
نمیدونستم چی بگم.
پس فقط سرم رو پایین انداختم و به دفتر نگاه کردم.
ملینا:
«خب... ادامه بدیم.»
حامی لبخند زد.
و دوباره هر دو مشغول نوشتن شدیم.
آن روز،
چند ساعت در کتابخونه گذشت.
گاهی حرف میزدیم،
گاهی بحث میکردیم،
گاهی یک جمله رو پنج بار عوض میکردیم
و آخرش هم به همون جملهی اول برمیگشتیم.
اما کمکم...
صفحههای سفید،
داشتند پر میشدند.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۸
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 8 ❝ بعضی روزها، قرار نیست اتفاق بزرگی بیفتد... فقط یک میز،
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 9
❝ بعضی نوشتهها،
آرامآرام شکل میگیرند...
مثل احساسی که
اول فقط یک فکر است،
بعد یک جمله،
و بعد چیزی که دیگر نمیتوانی نادیدهاش بگیری. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
تقریباً یک هفته بود
که هر چند روز یکبار
بعد از دانشگاه میرفتیم کتابخونه یا کافه.
صفحههای دفتر دیگر مثل روز اول خالی نبودند.
اما هنوز...
یک قسمت مهم مانده بود.
ترجیعبند.
حامی:
«هرچی مینویسم، حس میکنم زیادی معمولیه.»
ملینا:
«خب قرار نیست عجیب باشه.»
حامی:
«ولی باید یه چیزی داشته باشه که توی ذهن بمونه.»
چند لحظه به دفتر نگاه کردم.
ملینا:
«پس از سادهترین چیزی که واقعاً میخوای بگی شروع کن.»
حامی:
«مثلاً؟»
ملینا:
«مثلاً اینکه چقدر برات مهمه.»
حامی قلم رو برداشت.
چند کلمه نوشت.
بعد مکث کرد.
حامی:
«این چطوره؟»
برگه رو به سمتم گرفت.
چند لحظه خواندمش.
ملینا:
«قشنگه... ولی هنوز اون حس رو نداره.»
حامی:
«پس چی کم داره؟»
لبخند زدم.
ملینا:
«باید از ته دلت باشه.»
حامی:
«از ته دلم؟»
ملینا:
«آره.»
چند ثانیه ساکت موند.
بعد دوباره شروع کرد به نوشتن.
این بار چند خط بیشتر شد.
یکی از جملهها را با صدای آرام خواند:
«قدر تموم زمین و آسمون...»
همانجا مکث کرد.
حامی:
«ادامهش رو خودم مینویسم.»
سرم رو تکون دادم.
ملینا:
«باشه.»
چند لحظه بعد،
حامی برگه رو جلوی من گذاشت.
نگاهش کردم.
ملینا:
«این خوبه.»
حامی:
«واقعاً؟»
ملینا:
«آره.»
لبخند زد.
حامی:
«پس نگهش میداریم.»
من هم لبخند زدم.
اما یک لحظه،
بیاختیار به کلمات روی کاغذ نگاه کردم.
چرا بعضی جملهها
اینقدر شخصی به نظر میرسیدند؟
سرم رو تکون دادم.
«ملینا، زیادی فکر نکن.»
دفتر رو بستم.
ملینا:
«بقیهش رو کی مینویسیم؟»
حامی:
«فردا؟»
ملینا:
«فردا کلاس دارم.»
حامی:
«پس پسفردا.»
لبخند زدم.
ملینا:
«باشه.»
دفتر رو برداشتیم و از کتابخونه بیرون رفتیم.
هنوز چند صفحه مانده بود.
اما عجیب بود...
این پروژه،
دیگه فقط یک اجرای ساده نبود.
ما داشتیم کمکم چیزی میساختیم
که هر دو،
برای تمام شدنش
لحظهشماری میکردیم.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۹
امیدوارم خوشتون اومده باشه.🙂✨️
خوشحالم میکنین نظر بدین به پارت ها.🍂
اوکی نیستم شاید چند روزی نباشم. .🕯
ممنونم که درکم میکنین و لف نمیدین.🤍