eitaa logo
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
511 دنبال‌کننده
155 عکس
31 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 6 ❝ بعضی نوشته‌ها، از یک جمله شروع نمی‌شوند... از یک حس شر
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 7 ❝ بعضی جمله‌ها، همان لحظه‌ای که نوشته می‌شوند قرار نیست فقط روی کاغذ بمانند... گاهی قرار است روزی، از زبان یک نفر شنیده شوند. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) سه روز گذشته بود. اما هنوز متن آهنگ کامل نشده بود. اتفاقاً بیشتر از اینکه نوشته باشیم، خط زده بودیم. حامی: «این خوبه.» ملینا: «نه.» حامی: «چرا؟» ملینا: «زیادی مستقیمه.» حامی: «خب آهنگ عاشقانه‌ست دیگه.» ملینا: «عاشقانه بودن با مستقیم بودن فرق داره.» چند لحظه نگاهم کرد. بعد لبخند زد. حامی: «باشه خانوم منتقد.» برگه رو از جلوی خودش برداشت و چند کلمه رو خط زد. من به دفتر نگاه کردم. ملینا: «یه چیزی به ذهنم رسید.» حامی: «چی؟» قلم رو برداشتم و چند کلمه نوشتم. بعد برگه رو سمتش گرفتم. حامی چند ثانیه خوند. «...زیر پامون شن، بالا سرمون ابرا...» سرش رو بالا آورد. حامی: «این خوبه.» ملینا: «واقعاً؟» حامی: «آره.» ملینا: «پس نگهش دار.» حامی چند کلمه‌ی دیگه کنارش نوشت. بعد آرام با خودش زمزمه کرد. حامی: «مثلاً... دریا، آسمون...» چشم‌هاش برق زد. حامی: «فکر کنم داریم پیداش می‌کنیم.» لبخند زدم. ملینا: «بالاخره.» حامی: «ولی هنوز خیلی کار داریم.» ملینا: «متأسفانه.» حامی خندید. حامی: «پس فردا هم میای؟» ملینا: «کجا؟» حامی: «کتابخونه.» با تعجب نگاهش کردم. ملینا: «کتابخونه؟» حامی: «آره. اینجا هر پنج دقیقه حواسمون پرت می‌شه.» به اطراف نگاه کردم. حق باهاش بود. ملینا: «باشه.» دفتر رو بستم. اما وقتی از کافه بیرون اومدیم، حس عجیبی داشتم. هنوز حتی نصف آهنگ هم نوشته نشده بود. ولی انگار چیزی بیشتر از یک موزیک بین صفحات اون دفتر داشت شکل می‌گرفت. چیزی که هنوز هیچ‌کدوممون اسمش رو نمی‌دونستیم. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 7 ❝ بعضی جمله‌ها، همان لحظه‌ای که نوشته می‌شوند قرار نیست
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 8 ❝ بعضی روزها، قرار نیست اتفاق بزرگی بیفتد... فقط یک میز، دو تا دفتر، و دو نفری که نمی‌دانند چقدر به هم نزدیک‌تر شده‌اند. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) روز بعد، بعد از کلاس مستقیم رفتم کتابخونه. حامی زودتر رسیده بود. پشت یکی از میزهای گوشه نشسته بود و دفتر مشکی‌اش جلویش باز بود. وقتی منو دید، دستش رو بالا آورد. حامی: «بالاخره اومدی.» ملینا: «گفتم که میام.» کنارش نشستم. ملینا: «خب، امروز قراره چند صفحه رو خط بزنیم؟» خندید. حامی: «امیدوارم کمتر از دیروز.» دفتر رو جلو کشید. چند خط جدید نوشته بود. حامی: «این قسمت رو نوشتم.» خواندمش. ملینا: «قشنگه... ولی یه چیزی کم داره.» حامی: «چی؟» چند ثانیه فکر کردم. ملینا: «تصویر.» حامی: «تصویر؟» ملینا: «آره. مثلاً وقتی داری درباره‌ی کسی که دوستش داری حرف می‌زنی، فقط نگو دوستش دارم. یه چیزی بگو که آدم بتونه تصورش کنه.» حامی چند لحظه ساکت موند. بعد لبخند زد. حامی: «مثلاً؟» قلم رو برداشتم. ملینا: «مثلاً بارون...» چند کلمه نوشتم. «بارون بگیره...» حامی ادامه‌ش رو گرفت. حامی: «...آروم بشینه رو موهات؟» سرم رو بالا آوردم. ملینا: «آره.» چند لحظه هر دو ساکت شدیم. حامی جمله رو روی کاغذ نوشت. بعد زیرش چند کلمه اضافه کرد. من به نوشته نگاه کردم. ملینا: «این خوب شد.» حامی: «فکر کنم این قسمت بالاخره درست شد.» لبخند زدم. ملینا: «پس یکی کمتر برای خط زدن.» حامی: «یکی؟» دفتر رو ورق زد. حامی: «هنوز کلی مونده.» با خنده گفتم: ملینا: «پس چرا من اومدم؟» حامی: «چون بدون تو نصف اینا هنوز سفید بودن.» برای لحظه‌ای ساکت شدم. نمی‌دونستم چی بگم. پس فقط سرم رو پایین انداختم و به دفتر نگاه کردم. ملینا: «خب... ادامه بدیم.» حامی لبخند زد. و دوباره هر دو مشغول نوشتن شدیم. آن روز، چند ساعت در کتابخونه گذشت. گاهی حرف می‌زدیم، گاهی بحث می‌کردیم، گاهی یک جمله رو پنج بار عوض می‌کردیم و آخرش هم به همون جمله‌ی اول برمی‌گشتیم. اما کم‌کم... صفحه‌های سفید، داشتند پر می‌شدند. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 8 ❝ بعضی روزها، قرار نیست اتفاق بزرگی بیفتد... فقط یک میز،
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 9 ❝ بعضی نوشته‌ها، آرام‌آرام شکل می‌گیرند... مثل احساسی که اول فقط یک فکر است، بعد یک جمله، و بعد چیزی که دیگر نمی‌توانی نادیده‌اش بگیری. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) تقریباً یک هفته بود که هر چند روز یک‌بار بعد از دانشگاه می‌رفتیم کتابخونه یا کافه. صفحه‌های دفتر دیگر مثل روز اول خالی نبودند. اما هنوز... یک قسمت مهم مانده بود. ترجیع‌بند. حامی: «هرچی می‌نویسم، حس می‌کنم زیادی معمولیه.» ملینا: «خب قرار نیست عجیب باشه.» حامی: «ولی باید یه چیزی داشته باشه که توی ذهن بمونه.» چند لحظه به دفتر نگاه کردم. ملینا: «پس از ساده‌ترین چیزی که واقعاً می‌خوای بگی شروع کن.» حامی: «مثلاً؟» ملینا: «مثلاً اینکه چقدر برات مهمه.» حامی قلم رو برداشت. چند کلمه نوشت. بعد مکث کرد. حامی: «این چطوره؟» برگه رو به سمتم گرفت. چند لحظه خواندمش. ملینا: «قشنگه... ولی هنوز اون حس رو نداره.» حامی: «پس چی کم داره؟» لبخند زدم. ملینا: «باید از ته دلت باشه.» حامی: «از ته دلم؟» ملینا: «آره.» چند ثانیه ساکت موند. بعد دوباره شروع کرد به نوشتن. این بار چند خط بیشتر شد. یکی از جمله‌ها را با صدای آرام خواند: «قدر تموم زمین و آسمون...» همان‌جا مکث کرد. حامی: «ادامه‌ش رو خودم می‌نویسم.» سرم رو تکون دادم. ملینا: «باشه.» چند لحظه بعد، حامی برگه رو جلوی من گذاشت. نگاهش کردم. ملینا: «این خوبه.» حامی: «واقعاً؟» ملینا: «آره.» لبخند زد. حامی: «پس نگهش می‌داریم.» من هم لبخند زدم. اما یک لحظه، بی‌اختیار به کلمات روی کاغذ نگاه کردم. چرا بعضی جمله‌ها این‌قدر شخصی به نظر می‌رسیدند؟ سرم رو تکون دادم. «ملینا، زیادی فکر نکن.» دفتر رو بستم. ملینا: «بقیه‌ش رو کی می‌نویسیم؟» حامی: «فردا؟» ملینا: «فردا کلاس دارم.» حامی: «پس پس‌فردا.» لبخند زدم. ملینا: «باشه.» دفتر رو برداشتیم و از کتابخونه بیرون رفتیم. هنوز چند صفحه مانده بود. اما عجیب بود... این پروژه، دیگه فقط یک اجرای ساده نبود. ما داشتیم کم‌کم چیزی می‌ساختیم که هر دو، برای تمام شدنش لحظه‌شماری می‌کردیم. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امیدوارم خوشتون اومده باشه.🙂✨️ خوشحالم میکنین نظر بدین به پارت ها.🍂 اوکی نیستم شاید چند روزی نباشم.‌ .🕯 ممنونم که درکم میکنین و لف نمیدین.🤍
گاهی آدم از چیزی فاصله می‌گیره،نه چون دیگه دوستش نداره؛ فقط چون از خسته شدنِ، دوباره و دوباره خسته شده...❤️‍🩹 _هر بار با ذوق برگشتم،ذوقم کور شد،دلم گرفت،اما باز خودمو جمع کردم و ادامه دادم. تا امروز که دیدم تعداد لف‌ها از ۹۰ تا گذشته... و این بار،انگار دیگه از اون ذوق و امیدی که همیشه برای برگشتن داشتم، چیزی نمونده.🙂 _یه جایی آدم شروع می‌کنه به پرسیدن از خودش:«واقعاً کسی منتظر منه؟بودنم برای کسی مهمه؟یا من فقط یه آدم اضافه‌ام؟» و من این روزا بیشتر از همیشه درگیر همین سؤال‌هام. _برای«ماه در سکوت»کلی ذوق داشتم؛ برای فصل سوم،برای اتفاقایی که قراره بیفته،حتی برای رمانی که بعدش قرار بود بنویسم... هنوز دلم نمیاد همه‌شون رو رها کنم. شاید فقط چند کلمه از آدمایی که هنوز اینجا هستن،کافی باشه تا بفهمم این ماه هنوز برای کسی می‌درخشه. 🌒 _هنوز کسی هست که با دیدن اسم«ماه در سکوت»منتظر سطر بعدی باشه؟ هنوز کسی هست که دلش بخواد فصل سوم رو بخونه؟ یا واقعاً وقتشه سکوتِ ماه،برای همیشه ادامه پیدا کنه؟ 🥲🤍 _این بار،تصمیمش رو به شما می‌سپارم... بگید،ماه هنوز باید ادامه بده یا سکوت کنه؟ 🙃
حرف بزنیم...؟! در مورد پیام بالا هم لطفا نظرتون رو بگید، به نظرتون احتیاج دارم؛🕯 بین یک دوراهی گیر کردم که نمیدونم چیکار کنم..!✨️
آمار جدیدت مبارک فداتشم🤍