نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 8 ❝ بعضی روزها، قرار نیست اتفاق بزرگی بیفتد... فقط یک میز،
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 9
❝ بعضی نوشتهها،
آرامآرام شکل میگیرند...
مثل احساسی که
اول فقط یک فکر است،
بعد یک جمله،
و بعد چیزی که دیگر نمیتوانی نادیدهاش بگیری. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
تقریباً یک هفته بود
که هر چند روز یکبار
بعد از دانشگاه میرفتیم کتابخونه یا کافه.
صفحههای دفتر دیگر مثل روز اول خالی نبودند.
اما هنوز...
یک قسمت مهم مانده بود.
ترجیعبند.
حامی:
«هرچی مینویسم، حس میکنم زیادی معمولیه.»
ملینا:
«خب قرار نیست عجیب باشه.»
حامی:
«ولی باید یه چیزی داشته باشه که توی ذهن بمونه.»
چند لحظه به دفتر نگاه کردم.
ملینا:
«پس از سادهترین چیزی که واقعاً میخوای بگی شروع کن.»
حامی:
«مثلاً؟»
ملینا:
«مثلاً اینکه چقدر برات مهمه.»
حامی قلم رو برداشت.
چند کلمه نوشت.
بعد مکث کرد.
حامی:
«این چطوره؟»
برگه رو به سمتم گرفت.
چند لحظه خواندمش.
ملینا:
«قشنگه... ولی هنوز اون حس رو نداره.»
حامی:
«پس چی کم داره؟»
لبخند زدم.
ملینا:
«باید از ته دلت باشه.»
حامی:
«از ته دلم؟»
ملینا:
«آره.»
چند ثانیه ساکت موند.
بعد دوباره شروع کرد به نوشتن.
این بار چند خط بیشتر شد.
یکی از جملهها را با صدای آرام خواند:
«قدر تموم زمین و آسمون...»
همانجا مکث کرد.
حامی:
«ادامهش رو خودم مینویسم.»
سرم رو تکون دادم.
ملینا:
«باشه.»
چند لحظه بعد،
حامی برگه رو جلوی من گذاشت.
نگاهش کردم.
ملینا:
«این خوبه.»
حامی:
«واقعاً؟»
ملینا:
«آره.»
لبخند زد.
حامی:
«پس نگهش میداریم.»
من هم لبخند زدم.
اما یک لحظه،
بیاختیار به کلمات روی کاغذ نگاه کردم.
چرا بعضی جملهها
اینقدر شخصی به نظر میرسیدند؟
سرم رو تکون دادم.
«ملینا، زیادی فکر نکن.»
دفتر رو بستم.
ملینا:
«بقیهش رو کی مینویسیم؟»
حامی:
«فردا؟»
ملینا:
«فردا کلاس دارم.»
حامی:
«پس پسفردا.»
لبخند زدم.
ملینا:
«باشه.»
دفتر رو برداشتیم و از کتابخونه بیرون رفتیم.
هنوز چند صفحه مانده بود.
اما عجیب بود...
این پروژه،
دیگه فقط یک اجرای ساده نبود.
ما داشتیم کمکم چیزی میساختیم
که هر دو،
برای تمام شدنش
لحظهشماری میکردیم.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۹
امیدوارم خوشتون اومده باشه.🙂✨️
خوشحالم میکنین نظر بدین به پارت ها.🍂
اوکی نیستم شاید چند روزی نباشم. .🕯
ممنونم که درکم میکنین و لف نمیدین.🤍
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
امیدوارم خوشتون اومده باشه.🙂✨️ خوشحالم میکنین نظر بدین به پارت ها.🍂 اوکی نیستم شاید چند روزی نباشم.
دروغ میده
هستتت
جایی نمیرهههه
ملیکا چرت و پرت زیاد میگهههه
گاهی آدم از چیزی فاصله میگیره،نه چون دیگه دوستش نداره؛
فقط چون از خسته شدنِ، دوباره و دوباره خسته شده...❤️🩹
_هر بار با ذوق برگشتم،ذوقم کور شد،دلم گرفت،اما باز خودمو جمع کردم و ادامه دادم.
تا امروز که دیدم تعداد لفها از ۹۰ تا گذشته...
و این بار،انگار دیگه از اون ذوق و امیدی که همیشه برای برگشتن داشتم، چیزی نمونده.🙂
_یه جایی آدم شروع میکنه به پرسیدن از خودش:«واقعاً کسی منتظر منه؟بودنم برای کسی مهمه؟یا من فقط یه آدم اضافهام؟»
و من این روزا بیشتر از همیشه درگیر همین سؤالهام.
_برای«ماه در سکوت»کلی ذوق داشتم؛ برای فصل سوم،برای اتفاقایی که قراره بیفته،حتی برای رمانی که بعدش قرار بود بنویسم...
هنوز دلم نمیاد همهشون رو رها کنم.
شاید فقط چند کلمه از آدمایی که هنوز اینجا هستن،کافی باشه تا بفهمم این ماه هنوز برای کسی میدرخشه. 🌒
_هنوز کسی هست که با دیدن اسم«ماه در سکوت»منتظر سطر بعدی باشه؟
هنوز کسی هست که دلش بخواد فصل سوم رو بخونه؟
یا واقعاً وقتشه سکوتِ ماه،برای همیشه ادامه پیدا کنه؟ 🥲🤍
_این بار،تصمیمش رو به شما میسپارم... بگید،ماه هنوز باید ادامه بده یا سکوت کنه؟ 🙃
حرف بزنیم...؟!
در مورد پیام بالا هم لطفا نظرتون رو بگید، به نظرتون احتیاج دارم؛🕯
بین یک دوراهی گیر کردم که نمیدونم چیکار کنم..!✨️
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
آمار جدیدت مبارک فداتشم🤍
مرسی دورتبگردم🙃🤍
البته برای بار هزارم..
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
مرسی دورتبگردم🙃🤍 البته برای بار هزارم..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا