نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 9 ❝ بعضی نوشتهها، آرامآرام شکل میگیرند... مثل احساسی که
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 10
❝ بعضی کلمهها،
وقتی کنار هم قرار میگیرند،
دیگر فقط یک جمله نیستند...
تبدیل میشوند به حسی
که شاید خودت هم از آن خبر نداشته باشی. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
تقریباً یک هفته و نیم از روزی که نوشتن موزیک رو شروع کرده بودیم، گذشته بود.
دفتر حامی دیگه شبیه روز اول نبود.
پر بود از جملههای خطخورده،
کلمههای جابهجا شده
و چند صفحه که بالاخره به نظر میرسیدند ارزش موندن دارن.
آن روز دوباره توی همون کافهی دنج نشسته بودیم.
حامی روبهروم بود و با انگشت روی میز ضرب گرفته بود.
حامی:
«یه قسمت هنوز درست نشده.»
ملینا:
«کدوم قسمت؟»
دفتر رو جلو کشید.
حامی:
«اونجایی که باید احساسش بیشتر بشه.»
نگاهی به نوشتهها انداختم.
ملینا:
«شاید نباید بیشترش کنیم.»
حامی:
«چرا؟»
ملینا:
«چون بعضی وقتا وقتی زیادی توضیح میدی، حسش کمتر میشه.»
چند لحظه ساکت موند.
بعد سرش رو به نشونهی موافقت تکون داد.
حامی:
«درسته.»
قلم رو برداشت.
چند کلمه نوشت.
بعد برگه رو به طرف من گرفت.
حامی:
«این چطوره؟»
خواندمش.
ملینا:
«خوبه... ولی یه چیزی کم داره.»
حامی:
«باز شروع شد؟ 😂»
خندیدم.
ملینا:
«خب خودت گفتی کمک کنم.»
حامی:
«باشه، بگو چی کم داره.»
چند ثانیه فکر کردم.
ملینا:
«امنیت.»
حامی:
«امنیت؟»
ملینا:
«آره.
اون حس که وقتی یکی رو داری، مطمئنی قرار نیست راحت از دستش بدی.»
حامی چند لحظه نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
حامی:
«پس باید یه جوری بنویسیم که طرف مقابل مطمئن بشه.»
قلم رو روی کاغذ گذاشت.
چند کلمه نوشت.
بعد یکی از جملهها رو آرام خواند.
«...از من مطمئن باش...»
لبخند زدم.
ملینا:
«این خوبه.»
حامی:
«پس نگهش میداریم.»
سرم رو تکون دادم.
چند لحظه بعد،
حامی دفتر رو بست.
حامی:
«فکر کنم دیگه داریم به آخرش میرسیم.»
ملینا:
«جدی؟»
حامی:
«آره.
شاید دو سه جلسهی دیگه.»
لبخند زدم.
ملینا:
«بالاخره!»
حامی خندید.
حامی:
«البته هنوز باید با پیانو امتحانش کنیم.»
ملینا:
«اون دیگه با خودته.»
حامی:
«نه، تو هم باید باشی.»
با تعجب نگاهش کردم.
ملینا:
«من چرا؟»
حامی:
«چون از اول با هم نوشتیمش.»
چیزی نگفتم.
فقط لبخند زدم.
دفتر رو دوباره باز کردم و به صفحاتی نگاه کردم که طی این یک هفته و نیم پر شده بودند.
عجیب بود...
چند هفته پیش،
این فقط یک پیشنهاد کاری برای حامی بود.
اما حالا،
برای من هم تبدیل شده بود به چیزی که دلم نمیخواست زود تمام شود.
شاید به خاطر خود موزیک نبود.
شاید به خاطر تمام ساعتهایی بود که کنار هم گذرانده بودیم.
تمام بحثهای کوچک،
خندهها،
کلمههایی که خط زدیم
و جملههایی که دوباره از نو نوشتیم.
و من هنوز نمیفهمیدم...
چرا دلم برای جلسهی بعدی
بیشتر از تمام شدن موزیک
ذوق میکرد.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۱۰
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 10 ❝ بعضی کلمهها، وقتی کنار هم قرار میگیرند، دیگر فقط یک
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 11
❝ بعضی آهنگها،
قبل از اینکه شنیده شوند،
اول باید احساس شوند... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
دو روز بعد،
حامی پیام داد.
«امروز دانشگاهی؟»
نگاهی به ساعت انداختم.
«آره، چرا؟»
چند ثانیه بعد جواب آمد.
«پیانو رو آوردم توی سالن تمرین.
فکر کنم وقتشه ببینیم این چیزایی که نوشتیم، کنار موسیقی چه شکلی میشن.»
لبخند ناخودآگاهی روی صورتم نشست.
«باشه. بعد کلاس میام.»
⋆ ───────────── ⋆
بعد از کلاس،
مستقیم رفتم سمت سالن تمرین.
در رو که باز کردم،
حامی پشت پیانو نشسته بود.
دفتر آهنگ روی پایهی نتها قرار داشت و چند برگهی دیگر هم روی صندلی کنارش پخش شده بود.
تا منو دید،
لبخند زد.
حامی:
«بالاخره رسیدی.»
ملینا:
«گفتی بیام دیگه.»
حامی:
«آره، ولی فکر کردم شاید وسط راه پشیمون شی.»
ملینا:
«از چی؟»
حامی:
«از اینکه مجبور شی دوباره این همه خطخورده رو ببینی.»
خندیدم.
ملینا:
«اون قسمت رو دیگه خودت خراب کردی.»
حامی:
«خیلی ممنون از حمایتت. 😂»
کنارش نشستم.
دفتر رو باز کرد.
حامی:
«خب... آمادهای؟»
ملینا:
«نه.»
حامی:
«عالیه. منم نیستم.»
هر دو خندیدیم.
بعد،
فضا آروم شد.
حامی دستهاش رو روی کلاویهها گذاشت.
چند نت ساده نواخت.
صدای پیانو توی سالن خالی پیچید.
بعد شروع کرد به خوندن ملودی.
آرام،
بدون هیچ عجلهای.
من به دفتر نگاه میکردم،
اما کمکم چشمهام از روی کلمهها جدا شد.
آهنگ...
دیگه شبیه چند صفحه نوشته نبود.
زنده شده بود.
وقتی بخش آخر رو خواند،
دستهاش از روی پیانو کنار رفت.
چند ثانیه سکوت کردیم.
ملینا:
«خیلی قشنگه...»
حامی:
«ولی؟»
نگاهش کردم.
ملینا:
«ولی یه جاهایی زیادی غمگینه.»
حامی کمی فکر کرد.
حامی:
«آهنگ قراره عاشقانه باشه، نه؟»
ملینا:
«آره.
ولی عاشقانهای که آدم بعد شنیدنش حس آرامش بگیره.»
حامی لبخند زد.
حامی:
«پس باید آخرش روشنتر باشه.»
سرم رو تکون دادم.
ملینا:
«دقیقاً.»
دفتر رو جلو کشیدم.
یک جملهی کوتاه نوشتم.
نه چیزی عجیب،
نه شاعرانهی خاص.
فقط چیزی که به نظرم حس آهنگ رو میرسوند.
حامی نوشته رو خواند.
چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
حامی:
«همینه.»
ملینا:
«چی؟»
حامی:
«همین جملهای که نوشتی.
آخر آهنگ باید همین حس رو داشته باشه.»
لبخند زدم.
حامی دوباره پشت پیانو نشست.
این بار،
ملودی رو از اول نواخت.
اما وقتی به قسمت پایانی رسید،
همون جملهای که نوشته بودم
آروم وارد آهنگ شد.
و برای اولین بار،
فهمیدم چیزی که داشتیم مینوشتیم،
دیگه فقط یک آهنگ برای یک جشنواره نبود.
داشت تبدیل میشد به خاطرهای
که شاید سالها بعد هم
با شنیدنش یاد همین روزها بیفتیم.
حامی از پشت پیانو گفت:
«فکر کنم دیگه خیلی مونده نیست.»
به دفتر نگاه کردم.
چند صفحهی آخر هنوز سفید بود.
لبخند زدم.
«پس باید زود پرشون کنیم.»
و هیچکدوممون نمیدونستیم...
قرار بود آخرین کلمههای این آهنگ،
بیشتر از چیزی که فکر میکردیم،
معنی داشته باشن.
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۱۱
اینم از دوتا پارتِ احساسی و دونفره...✨️🤏🏽
کمکم داریم به آهنگ و داستانِ پشتش نزدیک میشیم...👀🎶
حالا شما بگین؛
حستون نسبت به این دوتا پارت چی بود؟💫
منتظر نظراتتون توی ناشناسم، بخونمشون و ذوق کنم🙃🤎
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 10 ❝ بعضی کلمهها، وقتی کنار هم قرار میگیرند، دیگر فقط یک
وای من چقدر عاشق این اهنگم
عاشق شدی اقا حامی
عالی بود
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 11 ❝ بعضی آهنگها، قبل از اینکه شنیده شوند، اول باید احساس
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 12
❝ گاهی برای کامل شدنِ یک آهنگ،
فقط یک جمله کم نیست...
یک حس کم است. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
روز بعد دوباره توی سالن تمرین بودیم.
دفتر تقریباً پر شده بود.
فقط یک قسمت کوتاه از آخر آهنگ باقی مونده بود؛
همون بخشی که قرار بود همهچیز رو جمع کنه.
حامی پشت پیانو نشست و چند بار ملودی آخر رو تکرار کرد.
بار اول...
نه.
بار دوم...
باز هم نه.
بار سوم که تموم شد،
دستهاش رو از روی پیانو برداشت.
حامی:
«یه چیزی درست نیست.»
ملینا:
«آره.»
حامی با تعجب نگاهم کرد.
حامی:
«تو هم حسش کردی؟»
سرم رو تکون دادم.
ملینا:
«انگار آخرش یهویی تموم میشه.»
حامی:
«دقیقاً.»
دفتر رو برداشت.
چند خط رو دوباره خوند.
بعد خودکار رو روی کاغذ گذاشت.
حامی:
«چی باید بگیم؟»
ملینا:
«نمیدونم.»
چند ثانیه هر دو ساکت موندیم.
از پنجرهی سالن،
نور عصر روی کف افتاده بود.
حامی دوباره به پیانو نگاه کرد.
حامی:
«شاید اصلاً لازم نیست چیزی بگیم.»
ملینا:
«یعنی؟»
حامی:
«شاید باید فقط بذاریم موسیقی حرف بزنه.»
لبخند زدم.
ملینا:
«این یکی رو دوست دارم.»
دوباره شروع کرد.
این بار،
بعد از آخرین جمله،
به جای اینکه سریع آهنگ رو ببنده،
چند نت آرام نواخت.
صدای پیانو کمکم توی سالن محو شد.
سکوت نشست.
و...
همون سکوت،
دقیقاً همون چیزی بود که لازم داشتیم.
حامی آرام گفت:
«همینه.»
نگاهش کردم.
ملینا:
«تموم شد؟»
لبخند زد.
حامی:
«فکر کنم.»
به دفتر نگاه کردم.
تمام صفحهها پر شده بودند.
بعد از نزدیک دو هفته،
بالاخره تمامش کرده بودیم.
ملینا:
«باورم نمیشه.»
حامی:
«منم.»
دفتر رو بستم.
حامی چند لحظه ساکت موند و بعد گفت:
«میدونی چیه؟»
ملینا:
«چی؟»
حامی:
«اگه اون روز کمکم نمیکردی، احتمالاً این آهنگ هیچوقت این شکلی نمیشد.»
شانه بالا انداختم.
ملینا:
«تو خودت بلد بودی.»
حامی:
«نه.»
با لبخند نگاهم کرد.
حامی:
«من فقط موسیقی رو بلد بودم.
تو کمک کردی حسش پیدا بشه.»
برای چند لحظه چیزی نگفتم.
نمیدونستم چرا،
اما جملهاش بیشتر از چیزی که انتظار داشتم
روی دلم نشست.
دفتر رو برداشتم و بلند شدم.
ملینا:
«خب... حالا آقای خواننده، باید تمرین کنی.»
خندید.
حامی:
«چشم، خانوم نویسنده.»
ملینا:
«من نویسنده نیستم!»
حامی:
«باشه، خانومِ کمکنویسنده.»
خندیدم.
از سالن بیرون رفتیم.
آهنگ تموم شده بود...
اما چیزی که بین اون همه صفحه و نت و کلمه شکل گرفته بود،
تازه داشت شروع میشد.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۱۲
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 12 ❝ گاهی برای کامل شدنِ یک آهنگ، فقط یک جمله کم نیست... ی
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 13
❝ بعضی چیزها وقتی تمام میشوند،
تازه میفهمی چقدر به شروعشان وابسته شدهای... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
آهنگ بالاخره تمام شده بود.
اما از فردای همان روز،
مرحلهی سختتری شروع شد.
تمرین.
حامی قرار بود برای جشنواره،
تنها روی صحنه بخونه و همزمان پیانو بزنه.
برای همین باید همهچیز دقیق میشد.
ریتم،
ملودی،
شروع و پایان،
حتی مکثهای بین بخشها.
آن روز بعد از دانشگاه،
دوباره رفتم سالن تمرین.
وقتی وارد شدم،
حامی مشغول تمرین بود.
یک بار آهنگ رو کامل اجرا کرد.
وقتی تمام شد،
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد رو به من کرد.
حامی:
«خب؟»
ملینا:
«خوبه.»
ابروهاش رو بالا انداخت.
حامی:
«فقط خوبه؟»
خندیدم.
ملینا:
«خیلی خوبه.»
حامی:
«پس چرا اون قیافه رو داری؟»
ملینا:
«کدوم قیافه؟»
حامی:
«همون که یعنی یه چیزی ایراد داره.»
چند لحظه فکر کردم.
ملینا:
«قسمت آخر رو یه کم آرومتر برو.»
حامی:
«چرا؟»
ملینا:
«چون آخرش قراره حس آرامش بده.
اگه تند تمومش کنی، اون حس از بین میره.»
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد دوباره نشست پشت پیانو.
حامی:
«باشه. دوباره.»
این بار،
آخر آهنگ رو آرامتر نواخت.
وقتی تمام شد،
خودم ناخودآگاه لبخند زدم.
ملینا:
«همینه.»
حامی:
«پس خانومِ کمکنویسنده تأیید کرد.»
ملینا:
«بالاخره یه بار حرفمو گوش دادی.»
حامی:
«من همیشه گوش میدم.»
ملینا:
«نه، فقط وانمود میکنی.»
خندید.
تمرین رو ادامه دادیم.
هر بار یک چیز کوچک تغییر میکرد.
یک نت،
یک مکث،
یک قسمت از ملودی.
تا اینکه بعد از چند ساعت،
حامی بالاخره از پشت پیانو بلند شد.
حامی:
«فکر کنم برای امروز کافیه.»
به ساعت نگاه کردم.
واقعاً چند ساعت گذشته بود.
ملینا:
«اصلاً نفهمیدم کی گذشت.»
حامی:
«منم.»
وسایلش رو جمع کرد.
بعد دفتر آهنگ رو برداشت و گفت:
«راستی...»
ملینا:
«هوم؟»
حامی:
«برای روز اجرا میای، دیگه؟»
لبخند زدم.
ملینا:
«مگه میشه نیام؟»
حامی:
«خوبه.»
فقط همین رو گفت.
اما لبخندی که بعدش روی صورتش نشست،
انگار جواب تمام سؤالهای من بود.
از سالن بیرون آمدیم.
جشنواره هنوز چند هفته فاصله داشت...
ولی برای اولین بار،
احساس کردم چیزی که قرار بود فقط یک اجرا باشد،
دارد برای هر دوی ما
معنی دیگری پیدا میکند.
و شاید...
هنوز هیچکداممان حاضر نبودیم اسمش را بگذاریم.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۱۳
پارتهایجدید،نوشِنگاهتون؛✨️🤏🏽
حالاشماوناشناس؛
آمادهایدواسهپارتهایبعدی..؟
ببینماینبارچهحرفاییبرایگفتندارین...👀🤎
میخوامناشناسپرازحرفها،نظراتواحساساتشماباشه..!)🕯