𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 32
❝ بعضی اتفاقها،
درست وقتی فکر میکنی همهچیز آرام است،
اتفاق میافتند... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
صبح جنگل،
از چیزی که تصور میکردم قشنگتر بود.
هوا خنک بود
و نور خورشید از بین شاخههای درختها
روی زمین میافتاد.
همه با هم راه میرفتیم،
حرف میزدیم
و هر چند دقیقه یکبار صدای خندهی یکی از بچهها بلند میشد.
مهدیا ناگهان وسط راه ایستاد.
مهدیا:
«بچهها! اینا رو ببینید.»
چند برگ خشک و چند شاخهی کوچیک رو از زمین برداشت.
آرش:
«باز چی پیدا کردی؟»
مهدیا:
«میخوام چندتاشو برای یادگاری بردارم.»
آرش:
«تو واقعاً برای هر چیزی یادگاری جمع میکنی.»
مهدیا:
«آره.»
آرش:
«باشه، فقط زود بیا.»
مهدیا:
«تو هم کمکم میکنی.»
آرش:
«چرا من؟»
مهدیا:
«چون تو اینجایی.»
آرش زیر لب غر زد،
ولی کنار مهدیا موند.
حامی نگاهی به مسیر انداخت.
حامی:
«ما یکم جلوتر میریم.»
هلیا:
«باشه، فقط زیاد دور نشید.»
مهدیا:
«نمیشیم.»
من هم لبخند زدم.
ملینا:
«مواظب باشید.»
مهدیا:
«چشم.»
من و هلیا هم کمی از مسیر اصلی فاصله گرفتیم
تا چند شاخهی خشک برای شب جمع کنیم.
⋆ ───────────── ⋆
چند دقیقهای گذشته بود.
هلیا خم شد
و یک شاخهی خشک از روی زمین برداشت.
هلیا:
«این خوبه.»
من هم چند قدم جلوتر رفتم.
چشمم به شاخهای افتاد
که کمی دورتر از مسیر افتاده بود.
ملینا:
«اونم خوبه.»
آروم به سمتش رفتم.
اما درست وقتی خم شدم تا شاخه رو بردارم،
پام روی قسمت خیس و لغزندهی زمین رفت.
همهچیز فقط در یک لحظه اتفاق افتاد.
پام سر خورد
و تعادلم رو از دست دادم.
ملینا:
«آخ!»
صدای افتادنم بین درختها پیچید.
هلیا با ترس برگشت.
هلیا:
«ملینا!»
دستم رو روی زمین گذاشته بودم
و از شدت درد چند لحظه فقط سعی میکردم نفس بکشم.
هلیا سریع خودش رو بهم رسوند.
هلیا:
«ملینا، خوبی؟!»
سرم رو بلند کردم.
ملینا:
«پام...»
نگاهم افتاد پایین.
پام به خاطر افتادنم زخم شده بود
و دردش هر لحظه بیشتر میشد.
هلیا با نگرانی کنارم نشست.
هلیا:
«صبر کن... تکونش نده.»
چشمهام رو برای چند لحظه بستم.
و تازه فهمیدم...
این درد،
قرار نبود به این راحتی تموم بشه.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۳۲
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 33
❝ بعضی وقتها،
نگرانی از جایی شروع میشود
که حتی یک تماس ساده هم ممکن نیست... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
چند دقیقهای بود که از مسیر اصلی فاصله گرفته بودیم.
من، آیلین و امیر جلوتر میرفتیم
و مهدیا و آرش هم قرار بود بعد از جمع کردن چند تا برگ و شاخه به ما برسن.
آیلین نگاهی به اطراف انداخت.
آیلین:
«پس ملینا و هلیا کجان؟»
امیر:
«فکر کنم رفتن هیزم جمع کنن.»
آیلین:
«خیلی دور نرفتن؟»
نگاهی به پشت سرم انداختم.
حامی:
«نه، چند دقیقه پیش همین اطراف بودن.»
آیلین گوشیش رو از جیبش درآورد.
آیلین:
«زنگ میزنم ببینم کجان.»
شمارهی هلیا رو گرفت.
چند ثانیه گذشت.
آیلین:
«عجیبه...»
امیر:
«چی؟»
آیلین:
«آنتن ندارم.»
گوشی رو بالاتر گرفت.
آیلین:
«هیچی.»
من هم گوشی خودم رو چک کردم.
هیچ آنتنی نبود.
حامی:
«احتمالاً جلوتر آنتن میده.»
آیلین:
«امیدوارم.»
چند قدم دیگه رفتیم.
⋆ ───────────── ⋆
زمان گذشت.
اما خبری از ملینا و هلیا نشد.
آیلین دوباره ایستاد.
آیلین:
«حامی...»
برگشتم سمتش.
حامی:
«جانم؟»
آیلین:
«چقدر جلو اومدیم؟»
نگاهی به مسیر پشت سرمون کردم.
حامی:
«زیاد نه.»
امیر:
«شاید هنوز دارن هیزم جمع میکنن.»
آیلین:
«ولی قرار بود زود برگردن.»
حرفش که تموم شد،
صدای قدمهایی از پشت سرمون اومد.
همه برگشتیم.
مهدیا و آرش بودند.
مهدیا چند تا برگ توی دستش گرفته بود.
مهدیا:
«بالاخره پیداتون کردیم.»
آرش:
«من که گفتم نباید اینقدر وایسیم.»
حامی:
«ملینا و هلیا رو دیدید؟»
مهدیا و آرش همزمان به هم نگاه کردند.
مهدیا:
«نه.»
آرش:
«مگه با شما نبودن؟»
حامی:
«نه. گفتن میرن هیزم جمع کنن.»
آیلین:
«فکر کردیم شاید با شما برگشته باشن.»
مهدیا:
«نه، ما از وقتی جدا شدیم ندیدیمشون.»
چند ثانیه سکوت شد.
حس خوبی نداشتم.
حامی:
«چقدر وقته ازشون خبر نداریم؟»
امیر به ساعتش نگاه کرد.
امیر:
«فکر کنم بیشتر از نیم ساعته.»
نگاهم دوباره به مسیر افتاد.
نیم ساعت...
برای جمع کردن چند شاخه؟
نه.
حامی:
«باید برگردیم.»
آیلین:
«آره.»
همه برگشتیم سمت مسیری که ازش اومده بودیم.
⋆ ───────────── ⋆
هرچی جلوتر میرفتیم،
مسیر خلوتتر میشد.
آیلین چند بار اسم هلیا رو صدا زد.
آیلین:
«هلیا!»
صدایش بین درختها پیچید.
اما جوابی نیامد.
مهدیا:
«ملینا!»
باز هم سکوت.
سرعتم رو بیشتر کردم.
حامی:
«ملینا!»
هیچ جوابی نبود.
گوشی رو دوباره درآوردم.
هنوز هیچ آنتنی نداشت.
آیلین:
«حامی...»
برگشتم.
آیلین با نگرانی به گوشیاش نگاه میکرد.
آیلین:
«هنوز آنتن نداره.»
نگاهم به جنگل افتاد.
درختهای زیادی بین ما و مسیر اصلی قرار گرفته بودند.
و برای اولین بار از وقتی وارد جنگل شده بودیم...
واقعاً نگران شدم.
حامی:
«باید پیداشون کنیم.»
آرش:
«از هم جدا نشیم.»
همه کنار هم حرکت کردیم.
چند قدم جلوتر،
چشمم به چیزی روی زمین افتاد.
ایستادم.
حامی:
«صبر کنید...»
همه توقف کردند.
خم شدم.
یک شاخهی خشک روی زمین بود.
کنارش...
روسری کوچکی افتاده بود.
شناختمش.
این مال ملینا بود.
نفسم برای یک لحظه بند اومد.
حامی:
«این...»
آیلین جلو اومد.
آیلین:
«مال ملیناست؟»
سرم رو بلند کردم.
به عمق جنگل نگاه کردم.
حامی:
«آره.»
و درست همون لحظه...
از جایی دورتر،
صدای ضعیفی به گوشم رسید.
صدایی که فقط یک کلمه بود:
«حامی...»
خشکم زد.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۳۳
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 34
❝گاهی ترسناکترین قسمتِ گم شدن، خودِ گم شدن نیست...
این است که نمیدانی کسی که دنبالت میگردد، چقدر نگران شده.❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
«ملینا...؟»
صدای خودم بین درختها پیچید.
هیچ جوابی نیومد.
چند قدم جلو رفتم.
«هلیا؟!»
باز هم سکوت.
آیلین پشت سرم گفت:
«شاید صدامون رو نمیشنون.»
برگشتم سمتش.
«باید ادامه بدیم.»
راه افتادیم.
هر چند قدم یکبار اسمشون رو صدا میزدیم.
«ملینا!»
«هلیا!»
اما فقط صدای خودمون بین درختها میپیچید.
آرش اطرافش رو نگاه کرد.
«چقدر از جایی که جدا شدیم دور شدیم؟»
امیر شونه بالا انداخت.
«نمیدونم... زیاد.»
همین جواب بیشتر نگرانم کرد.
نگاهم افتاد روی زمین.
رد پاهایی بین برگهای خشک دیده میشد.
خم شدم و با دقت نگاه کردم.
«اینا رد پای ملیناست؟»
آیلین کنارم اومد.
«فکر کنم...»
ردپاها رو دنبال کردیم.
چند متر جلوتر، چند شاخهی شکسته روی زمین افتاده بود.
اما خبری از ملینا و هلیا نبود.
آیلین با نگرانی گفت:
«حامی... نکنه اتفاقی افتاده؟»
چند لحظه سکوت کردم.
«پیداشون میکنیم.»
اما خودم بیشتر از همه به شنیدن همین جمله احتیاج داشتم.
---
(از زبان ملینا)
درد پام هر لحظه بیشتر میشد.
به تنهی درخت تکیه داده بودم و هلیا کنارم نشسته بود.
آروم گفتم:
«هلیا... فکر کنم نمیتونم راه برم.»
هلیا دستم رو گرفت.
«اشکال نداره. یه کم استراحت میکنیم.»
چشمهام رو بستم.
«ولی اونا کجان؟»
هلیا جواب نداد.
دوباره پرسیدم:
«چرا پیدامون نمیکنن؟»
هلیا سعی کرد لبخند بزنه.
«پیدامون میکنن، ملینا.»
اما اشک از چشمهای من پایین افتاد.
«میترسم...»
هلیا بغلم کرد.
چند لحظه فقط گریه کردم.
از درد پام، از تاریکی و از اینکه نمیدونستم حامی و بقیه کجان.
بعد هلیا آروم گفت:
«باید دوباره صداشون کنیم.»
هر دو با تمام توانمون صدا زدیم:
«حامی!»
«آیلین!»
«امیر!»
«آرش!»
صدای ما بین درختها پیچید...
اما هیچ جوابی نیومد.
هوا هر لحظه تاریکتر میشد.
هلیا دستم رو گرفت.
«نترس...»
سرم رو به شونهاش تکیه دادم.
«سعی میکنم...»
چند ثانیه سکوت گذشت.
بعد...
خشخش برگها.
هر دو همزمان سرمون رو بالا آوردیم.
هلیا آروم گفت:
«ملینا...»
«چی؟»
به پشت سرمون خیره شده بود.
«یه چیزی اونجاست...»
و دوباره صدای خشخش برگها بلند شد.
این بار...
نزدیکتر.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۳۴
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 35
❝گاهی فقط شنیدن یک صدای آشنا، کافیست تا ترس برای چند ثانیه فراموش شود...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چشمهام رو باز کردم.
هنوز پشت درخت بودیم.
هلیا دستم رو محکم گرفته بود و هیچکدوم جرئت نمیکردیم تکون بخوریم.
دوباره صدا اومد:
«ملینا...؟»
این بار واضحتر.
قلبم تند زد.
آروم به هلیا نگاه کردم.
«حامیه...»
هلیا انگار هنوز باور نکرده بود.
«مطمئنی؟»
قبل از اینکه جواب بدم، صدای حامی دوباره بلند شد:
«ملینا! اگه صدای منو میشنوی جواب بده!»
اشکهام دوباره سرازیر شد.
با تمام توانی که داشتم گفتم:
«حامی!»
هلیا هم بلند صدا زد:
«اینجاییم!»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای قدمها سریعتر شد.
«ملینا؟!»
«اینجاییم!»
صدای حامی نزدیکتر و نزدیکتر میشد.
بالاخره سایهای از بین درختها بیرون اومد.
حامی بود.
پشت سرش آیلین، آرش و امیر هم دیده میشدن.
همین که منو دید، ایستاد.
چند لحظه فقط نگاهم کرد.
بعد با عجله جلو اومد.
«ملینا!»
کنارم زانو زد.
«کجایی بودین؟! چرا جواب نمیدادین؟!»
صدایش پر از نگرانی بود.
هلیا سریع گفت:
«ما هم صداتون رو نمیشنیدیم. راه رو گم کرده بودیم.»
حامی نگاهش رو روی من ثابت کرد.
«چی شده؟»
نتونستم چیزی بگم.
فقط اشکهام رو پاک کردم.
حامی دوباره پرسید:
«ملینا، چی شده؟»
هلیا جواب داد:
«پاش آسیب دیده.»
حامی فوراً به پام نگاه کرد.
اخماش درهم رفت.
«چرا از اول نگفتی؟»
با صدای لرزون گفتم:
«گفتم... ولی نمیتونستم راه برم.»
چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
«باشه... دیگه راه نمیری.»
نگاهش رو سمت آیلین برد.
«چراغ رو بیار.»
آیلین سریع چراغ گوشی رو روشن کرد.
حامی کنارم نشست و گفت:
«میتونی بلند شی؟»
آروم سرم رو تکون دادم.
«فکر نکنم.»
حامی دستش رو به سمتم گرفت.
«پس به من تکیه کن.»
دستم رو جلو بردم...
اما همین که خواستم بلند شم، درد شدیدی توی پام پیچید.
«آخ!»
حامی فوراً دستم رو محکم گرفت.
«آروم! آروم...»
اشک توی چشمهام جمع شد.
هلیا گفت:
«بهتره دیگه راه نره.»
حامی چند لحظه به اطراف نگاه کرد.
تاریکی تقریباً کامل شده بود.
بعد دوباره به من نگاه کرد.
«برمیگردونیمتون کلبه.»
آرش چراغش رو بالاتر گرفت.
«مسیر برگشت رو پیدا کردیم.»
همه آماده شدن که حرکت کنیم.
حامی هنوز دستم رو گرفته بود.
اما درست وقتی خواستم دوباره بلند شم...
صدای بلندی از عمق جنگل اومد.
همه یکدفعه سر جاشون خشک شدن.
آیلین آهسته گفت:
«این دیگه چی بود...؟»
حامی نگاهش رو به تاریکی دوخت.
و این بار...
صدای دیگری از بین درختها بلند شد.
نزدیکتر.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۳۵
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 36
❝گاهی بعد از ترس، فقط یک نفس عمیق لازم است تا بفهمی هنوز همهچیز سر جایش است...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
صدای دوبارهای از بین درختها اومد.
همه بیحرکت موندیم.
آیلین آروم گفت:
«این دیگه چی بود؟»
آرش چراغ گوشی رو سمت صدا گرفت.
چند ثانیه بعد، صدای خشخش برگها بلند شد و یک گربهی وحشی کوچک از بین بوتهها بیرون اومد و با سرعت از کنارمون رد شد.
امیر نفسش رو با آسودگی بیرون داد.
«همهمون رو ترسوند!»
آیلین دستش رو روی قلبش گذاشت.
«من دیگه رسماً مردم.»
هلیا خندید.
«تو که فقط یه صدای کوچیک شنیدی.»
آیلین:
«همون یه صدا کافی بود!»
برای اولین بار بعد از مدتها، لبخند کوتاهی روی صورت ملینا دیدم.
اما هنوز رنگش پریده بود.
نگاهم دوباره روی پاش افتاد.
«باید برگردیم.»
آرش گفت:
«مسیر رو پیدا کردم. از این طرف.»
راه افتادیم.
اما ملینا هنوز نمیتونست درست قدم برداره.
هلیا یک طرفش بود.
من طرف دیگه.
هر بار که قدمی برمیداشت، صورتش از درد جمع میشد.
آروم گفتم:
«فقط چند قدم دیگه.»
ملینا با صدای خستهای گفت:
«چند قدم دیگه رو چند بار گفتی...»
لبخند کوچیکی زدم.
«خب... این دفعه واقعاً چند قدم دیگهست.»
ملینا با وجود درد، خیلی آروم خندید.
چند دقیقه بعد، بین درختها نور ضعیفی دیده شد.
آیلین با هیجان گفت:
«بچهها! اونجا رو ببینین!»
همه به سمت نور نگاه کردیم.
چراغ کلبه بود.
ملینا نفس راحتی کشید.
اما درست وقتی خواست قدم بعدی رو برداره...
پاش دوباره درد گرفت و تعادلش به هم خورد.
دستم رو محکم گرفت.
«حامی...»
نگاهش کردم.
اشک توی چشمهاش جمع شده بود.
«دیگه نمیتونم...»
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۳۶
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 36 ❝گاهی بعد از ترس، فقط یک نفس عمیق لازم است تا بفهمی هنو
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 37
❝گاهی رسیدن به یک جای امن، بعد از ساعتها ترس، شبیه برگشتن نفس به سینه است...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
«دیگه نمیتونم...»
صدای خستهی ملینا باعث شد سریعتر کنارش برم.
«باشه، دیگه راه نمیری.»
ملینا خواست چیزی بگه، اما قبل از اون، آروم دستم رو دور بازوش بردم.
«به من تکیه کن.»
هلیا طرف دیگهاش ایستاد.
«آروم... فقط چند قدم دیگه.»
ملینا با هر قدم صورتش از درد جمع میشد.
چند لحظه بعد، بالاخره به کلبه رسیدیم.
همین که وارد شدیم، ملینا روی مبل نشست و نفس عمیقی کشید.
آیلین:
«بالاخره رسیدیم...»
امیر:
«فکر کنم همهمون یه سال پیر شدیم.»
مهدیا:
«من که رسماً دیگه پامو توی جنگل نمیذارم.»
آرش:
«تو پنج دقیقه دیگه دوباره دلت برای جنگل تنگ میشه.»
مهدیا با اخم نگاهش کرد.
«نه نمیشه.»
چند نفر خندیدن.
اما حواس من هنوز به ملینا بود.
هلیا جعبهی کمکهای اولیه رو آورد و کنارش نشست.
«بذار ببینم پات چطوره.»
ملینا آروم پایش رو جلو آورد.
هلیا شروع کرد به باز کردن باند موقتی که بسته بود.
ملینا لبش رو روی هم فشار داد.
«درد داره؟»
هلیا پرسید.
ملینا خیلی آروم گفت:
«یه کم...»
نگاهش کردم.
واضح بود که بیشتر از «یه کم» درد داشت.
هلیا با دقت زخم رو بررسی کرد.
«باید تمیزش کنیم و دوباره ببندیمش.»
آیلین سریع گفت:
«من آب میارم.»
از جا بلند شد.
همون لحظه برق کلبه برای چند ثانیه خاموش شد.
همه ساکت شدن.
و بعد...
صدای ضربهای از بیرون کلبه اومد.
همه برگشتیم سمت پنجره.
ملینا ناخودآگاه دستم رو گرفت.
و من فقط به تاریکی بیرون خیره شدم...
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۳۷
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 37 ❝گاهی رسیدن به یک جای امن، بعد از ساعتها ترس، شبیه برگ
اینم از پارت جدید، نوشِنگاهتون؛
منتظر نظراتتون داخل ناشناس هستم.🙃🍂
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 37 ❝گاهی رسیدن به یک جای امن، بعد از ساعتها ترس، شبیه برگ
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 38
❝گاهی چیزی که در تاریکی ترسناک به نظر میرسد، با روشن شدن چراغ، فقط یک اتفاق ساده است...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
آیلین آروم گفت:
«یعنی چی بود؟»
امیر چراغ قوهی گوشیاش رو روشن کرد.
«من میرم ببینم.»
آرش سریع گفت:
«تنهایی نه.»
هر دو سمت در رفتن.
من هنوز کنار ملینا بودم.
دستش هنوز دور دستم بود.
آروم گفتم:
«نترس... چیزی نیست.»
ملینا با صدای آرومی گفت:
«اگه چیزی نباشه چی؟»
لبخند زدم.
«اونوقت میفهمیم من الکی گفتم نترس.»
ملینا با وجود درد، خندهی کوتاهی کرد.
همون لحظه صدای امیر از بیرون اومد:
«بچههااا!»
همه با نگرانی سمت در برگشتیم.
چند ثانیه بعد امیر و آرش وارد شدن.
امیر یه تکه شاخهی بزرگ دستش بود.
«این بود!»
آیلین با تعجب نگاهش کرد.
«شاخه؟!»
امیر شونه بالا انداخت.
«باد انداخته بودش روی سقف کلبه.»
مهدیا خندید.
«یعنی ما این همه ترسیدیم واسه یه شاخه؟»
آرش:
«تو که اول از همه پشت من قایم شدی.»
مهدیا:
«من؟!»
آرش:
«آره، تو.»
مهدیا اخم کرد.
«دروغ میگی.»
چند نفر خندیدن.
من برگشتم سمت ملینا.
«خب... حالا اجازه میدی پات رو درست ببندیم؟»
ملینا آروم سر تکون داد.
هلیا کنارم نشست و وسایل رو آماده کرد.
«حامی، تو کمک کن پای ملینا رو ثابت نگه داریم.»
آروم کنار مبل نشستم.
ملینا به پاش نگاه کرد و بعد به من.
«اگه درد گرفت چی؟»
گفتم:
«دستمو فشار بده.»
چند لحظه نگاهم کرد.
«جدی؟»
لبخند زدم.
«جدی.»
هلیا شروع کرد به بستن باند.
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که ملینا دستم رو محکم گرفت.
نگاهش کردم.
چشمهاش از درد بسته شده بود.
آروم گفتم:
«همینجا هستم...»
و این بار، دستش رو پس نکشید.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۳۸
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 38 ❝گاهی چیزی که در تاریکی ترسناک به نظر میرسد، با روشن ش
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 39
❝بعضی لحظهها، بدون اینکه اتفاق بزرگی بیفتد، آدم را به کسی نزدیکتر میکنند...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند لحظه بعد، هلیا باند رو بست و آروم گفت:
«تموم شد.»
نفس حبسشدهم رو بیرون دادم.
«بالاخره...»
حامی هنوز کنارم نشسته بود.
نگاهش کردم و دستم رو که هنوز توی دستش بود، دیدم.
سریع دستم رو عقب کشیدم.
«ببخشید... حواسم نبود.»
حامی لبخند کوچیکی زد.
«اشکالی نداره.»
آیلین از آشپزخونه صدا زد:
«بچههااا! کی گرسنهست؟»
امیر:
«من!»
مهدیا:
«تو همیشه گرسنهای.»
امیر:
«این یه استعداد ذاتیه.»
همه خندیدیم.
هلیا بلند شد.
«ملینا، تو بشین. من میرم کمکشون.»
خواستم بلند شم.
«منم میام.»
حامی سریع گفت:
«تو جایی نمیری.»
با تعجب نگاهش کردم.
«چرا؟»
«چون همین الان به زور رسیدی اینجا.»
لبخند زدم.
«خیلی دستور میدی آقای صالحی.»
خندید.
«فقط وقتی لازمه.»
هلیا از دور گفت:
«ملینا، گوش کن بهش!»
آیلین هم اضافه کرد:
«امروز همه متحد شدن علیه تو.»
سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و خندیدم.
برای اولین بار از وقتی پام آسیب دیده بود...
درد، برای چند دقیقه از ذهنم رفته بود.
اما وقتی نگاهم دوباره به حامی افتاد، یه حس عجیب جای اون درد رو گرفت.
یه حسی که هنوز اسمش رو نمیدونستم...
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۳۹