eitaa logo
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
550 دنبال‌کننده
145 عکس
30 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
ارادت؛ پارت بدیم؟!💓🤏🏽
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
میشه تا روز تولدم نیو آمار داشته باشیم..؟🥺🎀 بعد از اینهمه تلاش برای این چنل، این می‌تونه قشنگ‌ترین ه
هوم خب شاید قرار نیست تا روز تولدم آمار بره بالای ۵۵۰🤷🏻‍♀️😄 ما از ۵۶۰+ به اینجا رسیدیم پس فکر نمیکنم با این اوضاع نیو آمار واقعی داشته باشیم🙂
یعنی الان من با این اوضاع پارت بدم بهتون...؟!
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 37 ❝گاهی رسیدن به یک جای امن، بعد از ساعت‌ها ترس، شبیه برگ
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 38 ❝گاهی چیزی که در تاریکی ترسناک به نظر می‌رسد، با روشن شدن چراغ، فقط یک اتفاق ساده است...❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد. آیلین آروم گفت: «یعنی چی بود؟» امیر چراغ قوه‌ی گوشی‌اش رو روشن کرد. «من می‌رم ببینم.» آرش سریع گفت: «تنهایی نه.» هر دو سمت در رفتن. من هنوز کنار ملینا بودم. دستش هنوز دور دستم بود. آروم گفتم: «نترس... چیزی نیست.» ملینا با صدای آرومی گفت: «اگه چیزی نباشه چی؟» لبخند زدم. «اون‌وقت می‌فهمیم من الکی گفتم نترس.» ملینا با وجود درد، خنده‌ی کوتاهی کرد. همون لحظه صدای امیر از بیرون اومد: «بچه‌هااا!» همه با نگرانی سمت در برگشتیم. چند ثانیه بعد امیر و آرش وارد شدن. امیر یه تکه شاخه‌ی بزرگ دستش بود. «این بود!» آیلین با تعجب نگاهش کرد. «شاخه؟!» امیر شونه بالا انداخت. «باد انداخته بودش روی سقف کلبه.» مهدیا خندید. «یعنی ما این همه ترسیدیم واسه یه شاخه؟» آرش: «تو که اول از همه پشت من قایم شدی.» مهدیا: «من؟!» آرش: «آره، تو.» مهدیا اخم کرد. «دروغ می‌گی.» چند نفر خندیدن. من برگشتم سمت ملینا. «خب... حالا اجازه می‌دی پات رو درست ببندیم؟» ملینا آروم سر تکون داد. هلیا کنارم نشست و وسایل رو آماده کرد. «حامی، تو کمک کن پای ملینا رو ثابت نگه داریم.» آروم کنار مبل نشستم. ملینا به پاش نگاه کرد و بعد به من. «اگه درد گرفت چی؟» گفتم: «دستمو فشار بده.» چند لحظه نگاهم کرد. «جدی؟» لبخند زدم. «جدی.» هلیا شروع کرد به بستن باند. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که ملینا دستم رو محکم گرفت. نگاهش کردم. چشم‌هاش از درد بسته شده بود. آروم گفتم: «همین‌جا هستم...» و این بار، دستش رو پس نکشید. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
عالیه همینطوری لف بدید.😄💔
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 38 ❝گاهی چیزی که در تاریکی ترسناک به نظر می‌رسد، با روشن ش
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 39 ❝بعضی لحظه‌ها، بدون اینکه اتفاق بزرگی بیفتد، آدم را به کسی نزدیک‌تر می‌کنند...❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند لحظه بعد، هلیا باند رو بست و آروم گفت: «تموم شد.» نفس حبس‌شده‌م رو بیرون دادم. «بالاخره...» حامی هنوز کنارم نشسته بود. نگاهش کردم و دستم رو که هنوز توی دستش بود، دیدم. سریع دستم رو عقب کشیدم. «ببخشید... حواسم نبود.» حامی لبخند کوچیکی زد. «اشکالی نداره.» آیلین از آشپزخونه صدا زد: «بچه‌هااا! کی گرسنه‌ست؟» امیر: «من!» مهدیا: «تو همیشه گرسنه‌ای.» امیر: «این یه استعداد ذاتیه.» همه خندیدیم. هلیا بلند شد. «ملینا، تو بشین. من می‌رم کمکشون.» خواستم بلند شم. «منم میام.» حامی سریع گفت: «تو جایی نمی‌ری.» با تعجب نگاهش کردم. «چرا؟» «چون همین الان به زور رسیدی اینجا.» لبخند زدم. «خیلی دستور می‌دی آقای صالحی.» خندید. «فقط وقتی لازمه.» هلیا از دور گفت: «ملینا، گوش کن بهش!» آیلین هم اضافه کرد: «امروز همه متحد شدن علیه تو.» سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و خندیدم. برای اولین بار از وقتی پام آسیب دیده بود... درد، برای چند دقیقه از ذهنم رفته بود. اما وقتی نگاهم دوباره به حامی افتاد، یه حس عجیب جای اون درد رو گرفت. یه حسی که هنوز اسمش رو نمی‌دونستم... 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
ولی من پارت میدم بهتون🙂 پارت جدید نوش نگاهتون؛ ناشناس.