جــــــج✨️
تبادمینی | آمارت: ۴۰۰+ | موضوع مهمنیست
تببنری | آمارت: ۴۵۰+ | موضوع مهمنیست
همسایگی | آمارت: ۴۰۰+ | موضوعم رمان،حامیم
من؛ @Maleka1001
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐇𝐚𝐩𝐩𝐲 +⁵⁵⁰ 𝐌𝐞𝐦𝐛𝐞𝐫𝐬 🎉
𝐇𝐚𝐩𝐩𝐲 +⁵⁶⁰ 𝐌𝐞𝐦𝐛𝐞𝐫𝐬 🎉
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐇𝐚𝐩𝐩𝐲 +⁵⁶⁰ 𝐌𝐞𝐦𝐛𝐞𝐫𝐬 🎉
بعد از مدتها ریزش و لف و... نیو آمار😭🎀
موندگار باشید قشنگام؛🥲💘
سلام عزیزم🌱
اگه تو هم دنبال چنل رمانی
یه نگا به اینجا هم بنداز😉
رمانی عاشقانه ، پر از استرس و هیجان
اگه تو هم مشتاقی ی سر به این چنل بزن
《قسمتی از رمان》
پریسا
خیلی هوا گرم بود و واقعا داشت حالم به هم میخورد
دیدم سردرد شدم و چشام داشت سیاهی میرفت
بلند شدم و خب چون تعادل نداشتم
تلو تلو میخوردم
(اروین)
داشتم میرفت پیش پری که دیدم داره بعد راه میره و داره میفته سریع رفتم گرفتمش و گفتم :
پری چیشده چرا اینجور شدی؟
پریسا: به ما.مانم ب.گو بریم بی.ما.رس.تان
خوا.هش میک.نم
اروین: باشع باشع اروم باش (با نگرانی)
....
بقیه اش رو اینجا بخون 👇👇
https://eitaa.com/Roman8729
هدایت شده از 𝖧ᥲᥲꫧᎥꫧ 𝖲︎հᥲᎥꪀ🥢🩰
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bdoqtjs&btn=هرچی.میخواید.بپرسید.جواب.میدم
ارادت ناشناس داشته باشیم؟
شاید آخرین ناشناس باشه💔
کویر؟ آخرین ناشناسه ها دلت
میاد؟🥲
بیاید سوال حرف هرچی هست بگید جوابتونو میدم💁🏻♀
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 43 ❝گاهی یک سؤال ساده، آدم را مجبور میکند با چیزی روبهرو
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 44
❝بعضی جرئتها فقط برای خندیدناند؛ مخصوصاً وقتی قرار باشد یکی از دوستانت را حسابی دست بیندازی...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
آرش چند لحظه به امیر نگاه کرد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
«باید برای یکی از بچهها یه شعر فیالبداهه بگی.»
امیر با تعجب گفت:
«شعر؟!»
مهدیا خندید.
«آره، آقای شاعر.»
امیر:
«من که شاعر نیستم!»
آرش:
«جرئت رو خودت انتخاب کردی.»
همه خندیدیم.
امیر چند ثانیه فکر کرد.
بعد با اعتمادبهنفس الکی صاف نشست.
«باشه.»
به اطراف نگاه کرد.
«این شعر برای...»
نگاهش روی آرش افتاد.
«آرش.»
همه زدیم زیر خنده.
امیر ادامه داد:
«آرش جان، خرس قطبی،
اخمات چرا انقد جدی؟»
مهدیا از خنده خم شد.
آرش فقط نگاهش کرد.
«تموم شد؟»
امیر:
«هنوز مونده.»
بعد ادامه داد:
«اگه یه روز بخندی،
شاید زمین نلرزه...»
مهدیا با خنده گفت:
«نه دیگه، نابودش کردی!»
امیر با افتخار گفت:
«من هنرمندم.»
آرش:
«تو فقط خوششانسی که امشب حوصله ندارم.»
دوباره صدای خندهی همه بلند شد.
بطری رو وسط گذاشتیم.
این بار مهدیا دستش رو جلو آورد و چرخوند.
بطری چند دور چرخید...
آروم شد...
و درست جلوی حامی ایستاد.
مهدیا با لبخند گفت:
«خب حامی...»
حامی:
«بله؟»
مهدیا:
«حقیقت یا جرئت؟»
حامی چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
«جرئت.»
مهدیا لبخند مرموزی زد.
«باشه...»
نگاهش برای لحظهای به من افتاد.
«جرئتت اینه که...»
مکث کرد.
و من ناگهان احساس کردم همه منتظر ادامهی جملهاش هستن.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۴۴
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 44 ❝بعضی جرئتها فقط برای خندیدناند؛ مخصوصاً وقتی قرار با
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 45
❝گاهی یک جرئت ساده، باعث میشود حرفی را بگویی که در حالت عادی شاید هیچوقت به زبان نمیآوردی...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
مهدیا لبخند زد.
«جرئتت اینه که از یکی از آدمهای این جمع، یه تعریف واقعی بکنی.»
امیر سریع گفت:
«فقط یکی؟»
مهدیا:
«آره.»
حامی خندید.
«باشه.»
چند لحظه به همه نگاه کرد.
من سعی کردم بهش نگاه نکنم.
اما صدای مهدیا باعث شد سرم رو بالا بیارم.
«خب؟»
حامی نگاهش رو روی من نگه داشت.
«ملینا.»
چشمهام گرد شد.
«من؟»
سرش رو تکون داد.
«آره.»
آیلین لبخندش رو پنهان کرد.
حامی چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«فکر میکنم یکی از قشنگترین چیزها دربارهی تو اینه که...»
مکث کرد.
«وقتی کنار آدمی، واقعاً حواست بهشه.»
ساکت موندم.
حامی ادامه داد:
«حتی وقتی خودت خستهای یا حالت خوب نیست، باز سعی میکنی حال بقیه خوب باشه.»
لبخند کوچیکی زد.
«همین.»
صورتم گرم شده بود.
آیلین با شیطنت گفت:
«همین؟!»
حامی خندید.
«جرئت همین بود.»
مهدیا:
«قبوله.»
نگاهم رو پایین انداختم.
نمیدونستم چی باید بگم.
فقط یه «مرسی» آروم از دهنم بیرون اومد.
حامی لبخند زد.
بطری دوباره وسط قرار گرفت.
مهدیا دستش رو جلو برد و چرخوند.
بطری چرخید...
چرخید...
و این بار جلوی آیلین ایستاد.
امیر با هیجان گفت:
«خب! حالا نوبت آیلینه.»
آیلین با خنده گفت:
«باشه، ولی اگه سؤال سخت بپرسین، جواب نمیدم.»
مهدیا گفت:
«پس از الان انتخاب کن.»
آیلین به بطری نگاه کرد.
بعد گفت:
«حقیقت.»
مهدیا لبخند زد.
«خیلی خب...»
چند ثانیه فکر کرد.
بعد گفت:
«تا حالا شده از یه چیزی مطمئن نباشی، ولی دلت بخواد امتحانش کنی؟»
لبخند آیلین آروم محو شد.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«آره...»
و این بار، هیچکس نخندید.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۴۵
ارادتتتتتتتتت 😭🔥
#عملبهقول داریممممممممم ❗️❗️❗️
اونم نه یه عمل به قول معمولیییی…👀🎁
فندوم حامیم و نیما تکیدو و علی یاسینی و نوان و... کجاننننن؟! 😭🤍✨
بیاید جلوووو که این یکی رو نباید از دست بدیدددد!
آمار 590 تایی شدن اینجا پرامپت این سلفی خفن رو با آموزش ساختش بهتون میدممم..!🎉🎊
@Novel_maleka
@Novel_maleka
ببینممممم چقدر سریع میتونیم آمارو بزنیممممم؟! 👀🔥