هدایت شده از 𝖧ᥲᥲꫧᎥꫧ 𝖲︎հᥲᎥꪀ🥢🩰
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bdoqtjs&btn=هرچی.میخواید.بپرسید.جواب.میدم
ارادت ناشناس داشته باشیم؟
شاید آخرین ناشناس باشه💔
کویر؟ آخرین ناشناسه ها دلت
میاد؟🥲
بیاید سوال حرف هرچی هست بگید جوابتونو میدم💁🏻♀
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 43 ❝گاهی یک سؤال ساده، آدم را مجبور میکند با چیزی روبهرو
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 44
❝بعضی جرئتها فقط برای خندیدناند؛ مخصوصاً وقتی قرار باشد یکی از دوستانت را حسابی دست بیندازی...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
آرش چند لحظه به امیر نگاه کرد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
«باید برای یکی از بچهها یه شعر فیالبداهه بگی.»
امیر با تعجب گفت:
«شعر؟!»
مهدیا خندید.
«آره، آقای شاعر.»
امیر:
«من که شاعر نیستم!»
آرش:
«جرئت رو خودت انتخاب کردی.»
همه خندیدیم.
امیر چند ثانیه فکر کرد.
بعد با اعتمادبهنفس الکی صاف نشست.
«باشه.»
به اطراف نگاه کرد.
«این شعر برای...»
نگاهش روی آرش افتاد.
«آرش.»
همه زدیم زیر خنده.
امیر ادامه داد:
«آرش جان، خرس قطبی،
اخمات چرا انقد جدی؟»
مهدیا از خنده خم شد.
آرش فقط نگاهش کرد.
«تموم شد؟»
امیر:
«هنوز مونده.»
بعد ادامه داد:
«اگه یه روز بخندی،
شاید زمین نلرزه...»
مهدیا با خنده گفت:
«نه دیگه، نابودش کردی!»
امیر با افتخار گفت:
«من هنرمندم.»
آرش:
«تو فقط خوششانسی که امشب حوصله ندارم.»
دوباره صدای خندهی همه بلند شد.
بطری رو وسط گذاشتیم.
این بار مهدیا دستش رو جلو آورد و چرخوند.
بطری چند دور چرخید...
آروم شد...
و درست جلوی حامی ایستاد.
مهدیا با لبخند گفت:
«خب حامی...»
حامی:
«بله؟»
مهدیا:
«حقیقت یا جرئت؟»
حامی چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
«جرئت.»
مهدیا لبخند مرموزی زد.
«باشه...»
نگاهش برای لحظهای به من افتاد.
«جرئتت اینه که...»
مکث کرد.
و من ناگهان احساس کردم همه منتظر ادامهی جملهاش هستن.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۴۴
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 44 ❝بعضی جرئتها فقط برای خندیدناند؛ مخصوصاً وقتی قرار با
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 45
❝گاهی یک جرئت ساده، باعث میشود حرفی را بگویی که در حالت عادی شاید هیچوقت به زبان نمیآوردی...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
مهدیا لبخند زد.
«جرئتت اینه که از یکی از آدمهای این جمع، یه تعریف واقعی بکنی.»
امیر سریع گفت:
«فقط یکی؟»
مهدیا:
«آره.»
حامی خندید.
«باشه.»
چند لحظه به همه نگاه کرد.
من سعی کردم بهش نگاه نکنم.
اما صدای مهدیا باعث شد سرم رو بالا بیارم.
«خب؟»
حامی نگاهش رو روی من نگه داشت.
«ملینا.»
چشمهام گرد شد.
«من؟»
سرش رو تکون داد.
«آره.»
آیلین لبخندش رو پنهان کرد.
حامی چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«فکر میکنم یکی از قشنگترین چیزها دربارهی تو اینه که...»
مکث کرد.
«وقتی کنار آدمی، واقعاً حواست بهشه.»
ساکت موندم.
حامی ادامه داد:
«حتی وقتی خودت خستهای یا حالت خوب نیست، باز سعی میکنی حال بقیه خوب باشه.»
لبخند کوچیکی زد.
«همین.»
صورتم گرم شده بود.
آیلین با شیطنت گفت:
«همین؟!»
حامی خندید.
«جرئت همین بود.»
مهدیا:
«قبوله.»
نگاهم رو پایین انداختم.
نمیدونستم چی باید بگم.
فقط یه «مرسی» آروم از دهنم بیرون اومد.
حامی لبخند زد.
بطری دوباره وسط قرار گرفت.
مهدیا دستش رو جلو برد و چرخوند.
بطری چرخید...
چرخید...
و این بار جلوی آیلین ایستاد.
امیر با هیجان گفت:
«خب! حالا نوبت آیلینه.»
آیلین با خنده گفت:
«باشه، ولی اگه سؤال سخت بپرسین، جواب نمیدم.»
مهدیا گفت:
«پس از الان انتخاب کن.»
آیلین به بطری نگاه کرد.
بعد گفت:
«حقیقت.»
مهدیا لبخند زد.
«خیلی خب...»
چند ثانیه فکر کرد.
بعد گفت:
«تا حالا شده از یه چیزی مطمئن نباشی، ولی دلت بخواد امتحانش کنی؟»
لبخند آیلین آروم محو شد.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«آره...»
و این بار، هیچکس نخندید.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۴۵
ارادتتتتتتتتت 😭🔥
#عملبهقول داریممممممممم ❗️❗️❗️
اونم نه یه عمل به قول معمولیییی…👀🎁
فندوم حامیم و نیما تکیدو و علی یاسینی و نوان و... کجاننننن؟! 😭🤍✨
بیاید جلوووو که این یکی رو نباید از دست بدیدددد!
آمار 590 تایی شدن اینجا پرامپت این سلفی خفن رو با آموزش ساختش بهتون میدممم..!🎉🎊
@Novel_maleka
@Novel_maleka
ببینممممم چقدر سریع میتونیم آمارو بزنیممممم؟! 👀🔥
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
ارادتتتتتتتتت 😭🔥 #عملبهقول داریممممممممم ❗️❗️❗️ اونم نه یه عمل به قول معمولیییی…👀🎁 فندوم حامیم و
اینم از عمل به قولمون؛🎀
ببینم چه میکنید💘
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 45 ❝گاهی یک جرئت ساده، باعث میشود حرفی را بگویی که در حال
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 46
❝بعضی شبها، آرامتر از همیشه میگذرند؛ اما یک جمله میتواند تمام شب را در ذهن آدم نگه دارد...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
کمکم همه برای خواب آماده میشدن.
آیلین و هلیا وسایلشون رو جمع میکردن و مهدیا هنوز داشت با امیر سر اینکه چه کسی ظرفها رو بشوره بحث میکرد.
مهدیا:
«من امروز کلی کار کردم!»
امیر:
«منم کلی غذا خوردم!»
آرش از کنارشان رد شد.
«این که کار محسوب نمیشه.»
صدای خندهی بقیه بلند شد.
من روی مبل مونده بودم و به پای بستهشدهم نگاه میکردم.
هلیا نزدیکم اومد.
«ملی، چیزی لازم نداری؟»
«نه، خوبم.»
حامی که کمی دورتر ایستاده بود، گفت:
«مطمئنی؟»
سرم رو بالا آوردم.
«آره.»
لبخند کوچیکی زد.
«پس خوبه.»
هلیا رفت سمت اتاق.
چند لحظه بعد، تقریباً همه وارد اتاقها شدن.
من هم خواستم بلند شم.
اما هنوز پام رو کامل روی زمین نذاشته بودم که درد دوباره برگشت.
صورتم جمع شد.
حامی سریع جلو اومد.
«صبر کن.»
آروم دستش رو به طرفم گرفت.
«کمکت میکنم.»
با کمکش بلند شدم.
«ممنون.»
«خواهش میکنم.»
چند قدم تا اتاق بیشتر نبود.
اما همون چند قدم هم باعث شد دوباره مکث کنم.
حامی گفت:
«آرومتر.»
لبخند زدم.
«فکر کنم امروز این جمله رو هزار بار شنیدم.»
خندید.
«پس حداقل یه بار دیگه هم بشنو.»
رسیدیم جلوی اتاق.
دستم رو آروم از روی بازوش برداشتم.
«شب بخیر، حامی.»
«شب بخیر، ملینا.»
چند قدم دور شدم.
صدای حامی دوباره اومد:
«ملینا؟»
برگشتم.
«جانم؟»
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد گفت:
«اون چیزی که امشب گفتم... واقعاً جدی بود.»
لبخند کوچیکی زدم.
«میدونم.»
و وارد اتاق شدم.
اما تا وقتی خوابم برد...
همون جمله توی ذهنم موند.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۴۶
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 46 ❝بعضی شبها، آرامتر از همیشه میگذرند؛ اما یک جمله می
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 47
❝گاهی بعد از یه اتفاق شلوغ، آرومترین روزها درست همون موقع شروع میشن...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند روزی از برگشتنمون از جنگل گذشته بود.
پام هم کاملاً خوب شده بود و دیگه موقع راه رفتن درد نداشتم.
روی مبل نشسته بودم و کتاب میخوندم که صدای مامان از آشپزخونه اومد.
مهتاب:
«ملینا، چایی میخوری؟»
ملینا:
«آره مامان، زحمت میشه.»
گوشیای که کنارم بود، لرزید.
صفحه رو نگاه کردم.
حامی.
لبخند کوچیکی روی صورتم نشست و پیامش رو باز کردم.
حامی:
«پات خوب شد؟»
ملینا:
«آره، دیگه کاملاً خوبه 😌»
چند ثانیه بعد جواب داد:
حامی:
«پس دیگه بهونهای برای بیرون نیومدن نداری؟»
خندم گرفت.
ملینا:
«من اصلاً بهونه داشتم؟»
حامی:
«آره.»
ملینا:
«مثلاً؟»
حامی:
«مثلاً همین که چند روزه ندیدمت.»
چند لحظه به صفحه خیره موندم.
نمیدونستم چی جواب بدم.
آخرش فقط نوشتم:
ملینا:
«خب دانشگاه که بودیم همدیگه رو دیدیم.»
حامی:
«اون حساب نیست.»
ابروهام رفت بالا.
ملینا:
«پس چی حسابه؟»
این بار چند ثانیه بیشتر طول کشید تا جواب بده.
حامی:
«اینکه خودم ببینمت.»
قلبم یهجور عجیبی تند زد.
قبل از اینکه چیزی بنویسم، پیام بعدی اومد:
حامی:
«امشب وقت داری؟»
انگشتم روی صفحه موند.
ملینا:
«برای چی؟»
سه نقطهی تایپ کردنش ظاهر شد...
رفت.
دوباره ظاهر شد.
بعد پیامش اومد:
حامی:
«میخوام یه چیزی بهت بگم.»
همون لحظه، لبخند از روی صورتم رفت.
یه چیزی؟
حامی دقیقاً میخواست چی بهم بگه؟
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۴۷
پارت جدید نوش نگاهتون؛✨️
خوشحال میشم نظراتتون و احساساتتون رو بشنوم؛🙃🤎
یـــه کـــانــــال کـــه از اون اســـتـــیـــکــــر خـــوبـــا مـــیـــســـازه😈
ایـــنـــارو تــــو گـــروه خـــانـــوادگــــی نـــفـــرســــتـــیــــاااا🤧
اگـــه بـــفـــرســـتـــی ریـــمـــت مـــیـــکـــنـــن😂
https://eitaa.com/esticker_kharan
https://eitaa.com/esticker_kharan
رک بـــگـــم
ایـــنـــجـــا مـــخـــصـــوص بـــا ادبـــای بــــی ادبـــه🦦
یـــنـــی تـــو جـــمـــع خـــانـــوادگـــی مـــودب
تـــو جـــمـــع دوســــتـــانـــه هـــم کـــه.....😀
بـــچـــه مـــثــــبـــتـــی نـــیـــا😒