𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 45 ❝گاهی یک جرئت ساده، باعث میشود حرفی را بگویی که در حال
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 46
❝بعضی شبها، آرامتر از همیشه میگذرند؛ اما یک جمله میتواند تمام شب را در ذهن آدم نگه دارد...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
کمکم همه برای خواب آماده میشدن.
آیلین و هلیا وسایلشون رو جمع میکردن و مهدیا هنوز داشت با امیر سر اینکه چه کسی ظرفها رو بشوره بحث میکرد.
مهدیا:
«من امروز کلی کار کردم!»
امیر:
«منم کلی غذا خوردم!»
آرش از کنارشان رد شد.
«این که کار محسوب نمیشه.»
صدای خندهی بقیه بلند شد.
من روی مبل مونده بودم و به پای بستهشدهم نگاه میکردم.
هلیا نزدیکم اومد.
«ملی، چیزی لازم نداری؟»
«نه، خوبم.»
حامی که کمی دورتر ایستاده بود، گفت:
«مطمئنی؟»
سرم رو بالا آوردم.
«آره.»
لبخند کوچیکی زد.
«پس خوبه.»
هلیا رفت سمت اتاق.
چند لحظه بعد، تقریباً همه وارد اتاقها شدن.
من هم خواستم بلند شم.
اما هنوز پام رو کامل روی زمین نذاشته بودم که درد دوباره برگشت.
صورتم جمع شد.
حامی سریع جلو اومد.
«صبر کن.»
آروم دستش رو به طرفم گرفت.
«کمکت میکنم.»
با کمکش بلند شدم.
«ممنون.»
«خواهش میکنم.»
چند قدم تا اتاق بیشتر نبود.
اما همون چند قدم هم باعث شد دوباره مکث کنم.
حامی گفت:
«آرومتر.»
لبخند زدم.
«فکر کنم امروز این جمله رو هزار بار شنیدم.»
خندید.
«پس حداقل یه بار دیگه هم بشنو.»
رسیدیم جلوی اتاق.
دستم رو آروم از روی بازوش برداشتم.
«شب بخیر، حامی.»
«شب بخیر، ملینا.»
چند قدم دور شدم.
صدای حامی دوباره اومد:
«ملینا؟»
برگشتم.
«جانم؟»
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد گفت:
«اون چیزی که امشب گفتم... واقعاً جدی بود.»
لبخند کوچیکی زدم.
«میدونم.»
و وارد اتاق شدم.
اما تا وقتی خوابم برد...
همون جمله توی ذهنم موند.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۴۶
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 46 ❝بعضی شبها، آرامتر از همیشه میگذرند؛ اما یک جمله می
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 47
❝گاهی بعد از یه اتفاق شلوغ، آرومترین روزها درست همون موقع شروع میشن...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند روزی از برگشتنمون از جنگل گذشته بود.
پام هم کاملاً خوب شده بود و دیگه موقع راه رفتن درد نداشتم.
روی مبل نشسته بودم و کتاب میخوندم که صدای مامان از آشپزخونه اومد.
مهتاب:
«ملینا، چایی میخوری؟»
ملینا:
«آره مامان، زحمت میشه.»
گوشیای که کنارم بود، لرزید.
صفحه رو نگاه کردم.
حامی.
لبخند کوچیکی روی صورتم نشست و پیامش رو باز کردم.
حامی:
«پات خوب شد؟»
ملینا:
«آره، دیگه کاملاً خوبه 😌»
چند ثانیه بعد جواب داد:
حامی:
«پس دیگه بهونهای برای بیرون نیومدن نداری؟»
خندم گرفت.
ملینا:
«من اصلاً بهونه داشتم؟»
حامی:
«آره.»
ملینا:
«مثلاً؟»
حامی:
«مثلاً همین که چند روزه ندیدمت.»
چند لحظه به صفحه خیره موندم.
نمیدونستم چی جواب بدم.
آخرش فقط نوشتم:
ملینا:
«خب دانشگاه که بودیم همدیگه رو دیدیم.»
حامی:
«اون حساب نیست.»
ابروهام رفت بالا.
ملینا:
«پس چی حسابه؟»
این بار چند ثانیه بیشتر طول کشید تا جواب بده.
حامی:
«اینکه خودم ببینمت.»
قلبم یهجور عجیبی تند زد.
قبل از اینکه چیزی بنویسم، پیام بعدی اومد:
حامی:
«امشب وقت داری؟»
انگشتم روی صفحه موند.
ملینا:
«برای چی؟»
سه نقطهی تایپ کردنش ظاهر شد...
رفت.
دوباره ظاهر شد.
بعد پیامش اومد:
حامی:
«میخوام یه چیزی بهت بگم.»
همون لحظه، لبخند از روی صورتم رفت.
یه چیزی؟
حامی دقیقاً میخواست چی بهم بگه؟
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۴۷
پارت جدید نوش نگاهتون؛✨️
خوشحال میشم نظراتتون و احساساتتون رو بشنوم؛🙃🤎
یـــه کـــانــــال کـــه از اون اســـتـــیـــکــــر خـــوبـــا مـــیـــســـازه😈
ایـــنـــارو تــــو گـــروه خـــانـــوادگــــی نـــفـــرســــتـــیــــاااا🤧
اگـــه بـــفـــرســـتـــی ریـــمـــت مـــیـــکـــنـــن😂
https://eitaa.com/esticker_kharan
https://eitaa.com/esticker_kharan
رک بـــگـــم
ایـــنـــجـــا مـــخـــصـــوص بـــا ادبـــای بــــی ادبـــه🦦
یـــنـــی تـــو جـــمـــع خـــانـــوادگـــی مـــودب
تـــو جـــمـــع دوســــتـــانـــه هـــم کـــه.....😀
بـــچـــه مـــثــــبـــتـــی نـــیـــا😒
هدایت شده از 𝖧ᥲᥲꫧᎥꫧ 𝖲︎հᥲᎥꪀ🥢🩰
643K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عمل به قول
این ویدیو که امین نوان داره برا حامیم مرور رو میخونه و حامیم با کلی ذوق تشویقش میکنه رو تو امار 1045 میزارم
آمار الان: 1035
بدو بیا از دستش ندی
@ihamim123456
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 47 ❝گاهی بعد از یه اتفاق شلوغ، آرومترین روزها درست همون م
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 48
❝بعضی حرفها رو وقتی میخوای بزنی، هزار بار توی ذهنت مرورشون میکنی...❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
تمام عصر ذهنم درگیر پیام حامی بود.
هر بار کتابم رو باز میکردم، دوباره همون جمله توی ذهنم میاومد:
«میخوام یه چیزی بهت بگم.»
بالاخره شب شد و من رفتم سمت اتاقم تا آماده بشم.
هنوز داشتم موهام رو مرتب میکردم که مامان از پشت سرم گفت:
مهتاب:
«ملینا؟»
ملینا:
«جانم؟»
مهتاب:
«کجا میخوای بری؟»
ملینا:
«با حامی قرار دارم.»
مامان مکث کرد.
مهتاب:
«حامی؟»
ملینا:
«آره مامان.»
مهتاب:
«کجا قراره برین؟»
ملینا:
«یه کافه نزدیک دانشگاه.»
مهتاب:
«این وقت شب؟»
ملینا:
«مامان هنوز که شب نشده!»
مهتاب:
«حالا هرچی... چند میای؟»
ملینا:
«نمیدونم.»
مهتاب:
«یعنی چی نمیدونی؟»
ملینا:
«خب مامان، مگه برنامهریزی کردم که دقیقاً فلان ساعت برگردم؟»
مهتاب:
«شماره حامی رو داری؟»
ملینا:
«مامان...»
مهتاب:
«چی مامان؟ میپرسم فقط.»
زیر لب غر زدم:
ملینا:
«آخه آدم با یه قرار ساده باید بازجویی هم بشه؟»
مهتاب:
«چی گفتی؟»
ملینا:
«هیچییی! گفتم چشم.»
مامان با شک نگام کرد.
مهتاب:
«زیاد دیر نکن. رسیدی هم پیام بده.»
ملینا:
«باشه.»
از اتاق اومدم بیرون و زیر لب گفتم:
«فقط مونده بود کارت ملی هم ازم بخواد...»
خودم خندهم گرفت.
گوشیام رو برداشتم و به حامی پیام دادم:
ملینا:
«دارم میام، فقط اگه دیر رسیدم بدون تقصیر من نیست 😭»
جوابش خیلی زود اومد:
حامی:
«باز مامانت بازجویی کرد؟ 😂»
لبخند زدم.
ملینا:
«تو از کجا فهمیدی؟!»
حامی:
«چون مامان منم دقیقاً همینه.»
گوشی رو توی دستم گرفتم و خندیدم.
حداقل یه نفر بود که میفهمید چی میگم.
اما هنوز نمیدونستم...
حامی امشب دقیقاً میخواست چه حرفی رو بالاخره بهم بگه.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۴۸
پارت جدید نوش نگاهتون؛✨️
خوشحال میشم نظراتتون و احساساتتون رو بشنوم؛🙃🤎