eitaa logo
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
619 دنبال‌کننده
146 عکس
30 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
یروزی‌خاکم‌میکنن‌"مِلــــی‌"نیس‌دیگه:)🙃💔
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 47 ❝گاهی بعد از یه اتفاق شلوغ، آروم‌ترین روزها درست همون م
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 48 ❝بعضی حرف‌ها رو وقتی می‌خوای بزنی، هزار بار توی ذهنت مرورشون می‌کنی...❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) تمام عصر ذهنم درگیر پیام حامی بود. هر بار کتابم رو باز می‌کردم، دوباره همون جمله توی ذهنم می‌اومد: «می‌خوام یه چیزی بهت بگم.» بالاخره شب شد و من رفتم سمت اتاقم تا آماده بشم. هنوز داشتم موهام رو مرتب می‌کردم که مامان از پشت سرم گفت: مهتاب: «ملینا؟» ملینا: «جانم؟» مهتاب: «کجا می‌خوای بری؟» ملینا: «با حامی قرار دارم.» مامان مکث کرد. مهتاب: «حامی؟» ملینا: «آره مامان.» مهتاب: «کجا قراره برین؟» ملینا: «یه کافه نزدیک دانشگاه.» مهتاب: «این وقت شب؟» ملینا: «مامان هنوز که شب نشده!» مهتاب: «حالا هرچی... چند میای؟» ملینا: «نمی‌دونم.» مهتاب: «یعنی چی نمی‌دونی؟» ملینا: «خب مامان، مگه برنامه‌ریزی کردم که دقیقاً فلان ساعت برگردم؟» مهتاب: «شماره حامی رو داری؟» ملینا: «مامان...» مهتاب: «چی مامان؟ می‌پرسم فقط.» زیر لب غر زدم: ملینا: «آخه آدم با یه قرار ساده باید بازجویی هم بشه؟» مهتاب: «چی گفتی؟» ملینا: «هیچییی! گفتم چشم.» مامان با شک نگام کرد. مهتاب: «زیاد دیر نکن. رسیدی هم پیام بده.» ملینا: «باشه.» از اتاق اومدم بیرون و زیر لب گفتم: «فقط مونده بود کارت ملی هم ازم بخواد...» خودم خنده‌م گرفت. گوشی‌ام رو برداشتم و به حامی پیام دادم: ملینا: «دارم میام، فقط اگه دیر رسیدم بدون تقصیر من نیست 😭» جوابش خیلی زود اومد: حامی: «باز مامانت بازجویی کرد؟ 😂» لبخند زدم. ملینا: «تو از کجا فهمیدی؟!» حامی: «چون مامان منم دقیقاً همینه.» گوشی رو توی دستم گرفتم و خندیدم. حداقل یه نفر بود که می‌فهمید چی می‌گم. اما هنوز نمی‌دونستم... حامی امشب دقیقاً می‌خواست چه حرفی رو بالاخره بهم بگه. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت جدید نوش نگاهتون؛✨️ خوشحال میشم نظراتتون و احساساتتون رو بشنوم؛🙃🤎
تــعرفه بنرسـازی پینکی پای🍓🌤ᯥ بنر معمولی : ²⁰هزار تومان بنر ترند : ³⁰ هزار تومان بنر پرجذب : ⁴⁰ هزار تومان ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نکـته هـایی کـه باید قـبل از خریـد بـنر قشنگتون در جـریان بـاشید🌤💆🏿‍♀ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بنـر قشنگتون کمتر از 48 ساعت به دستتون میرسه🍋𔗨 ֪֢ البته بستگی به صنف چنلتون هم داره💅🏾💕 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و اینم بگم که با سکه هم قبوله👩🏼‍💻 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ² بار حق ویرایش کردن بنر قشنگتونو دارید🍓✨𓏲࣪ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ . کنسـلی بنرتون یا برگشت پول نداریم لطفا توجه کنید💦🍬ᯓ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ . پرداخت هزینه بنر فقط از طریق کارت به کارت هست🍥 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سفارشی بود درخدمتم🧙🏼‍♀🌤 @Oo_sogand
هرکی بره از خانومی بنر بخره و شاتش رو واسه ی من بفرسته : 🌚🫂 بهش،💭 زبان ایتا طراحی،زبان ایتا کیک فروشی،زبان ایتا طلایی،زبان ایتا بی ادب،زبان ایتا رئال مادرید،زبان ایتا آریایی +💭 ۱۰ تا استیکر از حامیم +💭 عمل به قولمون رو میدم؛✨️ ایدیم: @Maleka1001
عالیه! همش لف میدید! واقعا یذره هم فکر نمیکنید من با وجود اینهمه کار اینهمه مشکلات وایسادم و سعی میکنم این چنل رو نگه دارم و زحمت میکشم واسش! بعد شما مدام لف میدید! واقعا باید چیکار کنم؟!
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 48 ❝بعضی حرف‌ها رو وقتی می‌خوای بزنی، هزار بار توی ذهنت مر
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 49 ❝گاهی یک جمله آن‌قدر منتظر گفته شدن می‌ماند که وقتی بالاخره به زبان می‌آید، همه‌چیز برای چند ثانیه ساکت می‌شود...❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند ثانیه فقط به حامی نگاه کردم. انگار منتظر بودم ادامه بده. حامی: «ملینا، من یه مدت بود می‌خواستم یه چیزی رو بهت بگم...» صدای کافه دورمون می‌پیچید، ولی من دیگه حواسم به هیچ‌چیز نبود. حامی: «اولش فکر می‌کردم فقط به خاطر اینه که زیاد باهم بودیم. دانشگاه، تمرینا، اون روزایی که برای آهنگ کنار هم بودیم...» لبخند کوچیکی زد. حامی: «ولی بعد دیدم نه... قضیه یه چیز دیگه‌ست.» نگاهش رو ازم نگرفت. حامی: «وقتی یه اتفاق خوب برام می‌افته، اولین کسی که دلم می‌خواد بهش بگم تویی.» قلبم آروم‌تر زد. حامی: «وقتی حالم خوب نیست هم دلم می‌خواد تو کنارم باشی.» لبخند کوچیکی زدم. حامی: «حتی اون چند روزی که بعد از جنگل ندیدمت... بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم دلم برات تنگ شد.» چیزی نگفتم. فقط نگاش کردم. حامی دستش رو روی میز گذاشت و نفس عمیقی کشید. حامی: «من نمی‌خوام یه چیزی رو فقط از روی هیجان بگم.» چند لحظه سکوت کرد. حامی: «خیلی بهش فکر کردم.» دوباره سکوت. این بار طولانی‌تر. قلبم شروع کرده بود تندتر زدن. نمی‌دونستم چرا، ولی حس می‌کردم حرفی که قراره بزنه، همون چیزیه که مدت‌هاست یه گوشه‌ی قلبم منتظر شنیدنش بوده. حامی سرش رو پایین انداخت. بعد دوباره نگاهم کرد. نفس عمیقی کشید. حامی: «ملینا...» مکث کرد. من حتی نفسم رو هم حبس کرده بودم. حامی: «من...» باز مکث کرد. قلبم محکم به سینه‌ام می‌کوبید. حامی بالاخره— 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت جدید نوش نگاهتون؛✨️ خوشحال میشم نظراتتون و احساساتتون رو بشنوم؛🙃🤎
نفور 𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 49 ❝گاهی یک جمله آن‌قدر منتظر گفته شدن می‌ماند که وقتی بال
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 50 ❝گاهی جواب یک سؤال را می‌دانی، اما برای گفتنش هنوز به کمی زمان نیاز داری...❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) حامی بالاخره گفت: حامی: «من خیلی وقته حس می‌کنم... دوستت دارم.» چند ثانیه فقط نگاهش کردم. واقعاً نمی‌دونستم چی باید بگم. انگار برای چند لحظه همه‌چیز دوروبرم محو شده بود. قلبم تند می‌زد و دست‌هام یخ کرده بود. من خودم می‌دونستم حامی رو دوست دارم... خیلی وقت بود که می‌دونستم. از وقتی نبودنش رو حس کردم، از وقتی قبل از اجرا فقط دیدن من آرومش کرد، از وقتی حرف‌هاش بیشتر از حد معمول برام مهم شد... ولی شنیدن این حرف از خودش، همه‌چیز رو واقعی کرده بود. حامی: «ملینا؟» به خودم اومدم. ملینا: «آره...» حامی: «حالت خوبه؟» لبخند کوچیکی زدم. ملینا: «آره، فقط... یه کم شوکه شدم.» حامی سرش رو تکون داد. حامی: «می‌فهمم.» چند ثانیه سکوت کردم. بعد آروم گفتم: ملینا: «من نمی‌خوام همین الان یه جواب عجولانه بهت بدم.» نگاهش کردم. ملینا: «نه اینکه ندونم چه حسی دارم... فقط می‌خوام یه کم فکر کنم.» حامی: «هرچقدر لازم داری.» همین جوابش باعث شد خیالم راحت‌تر بشه. ملینا: «مرسی که مجبورم نمی‌کنی.» حامی: «قرار نیست مجبور باشی.» لبخند زدم. چند دقیقه بعد از کافه بیرون اومدم. تمام راه برگشت فقط به حرفش فکر می‌کردم. «دوستت دارم.» همین سه کلمه مدام توی سرم تکرار می‌شد. وقتی به خونه رسیدم، مامان از آشپزخونه صدام زد. مهتاب: «اومدی؟» ملینا: «آره.» مهتاب: «خوب بود؟» کیفم رو روی صندلی گذاشتم. ملینا: «آره... خوب بود.» ولی خودم می‌دونستم قضیه خیلی بیشتر از یه «خوب بود» ساده‌ست. رفتم توی اتاقم، روی تخت نشستم و به سقف خیره شدم. من حامی رو دوست داشتم. این رو نمی‌خواستم از خودم قایم کنم. اما دوست داشتن فقط گفتن یه «آره» نبود. من می‌خواستم مطمئن بشم چیزی که بین ما شروع می‌شه، قراره جدی باشه. قراره موندنی باشه. و شاید... برای اولین بار، داشتم به آینده‌ای فکر می‌کردم که حامی توش فقط «حامیِ دانشگاه» یا «دوست من» نبود. چشم‌هام رو بستم. آروم لبخند زدم. ولی هنوز باید یه بار دیگه با خودش حرف می‌زدم. این بار... با جوابی که از ته دلم می‌اومد. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت جدید نوش نگاهتون؛✨️ خوشحال میشم نظراتتون و احساساتتون رو بشنوم؛🙃🤎