هدایت شده از 𝕳𝖆𝖆𝖒𝖎𝖒 𖤐 𝕱𝖆𝖓 𝕻𝖆𝖌𝖊
خوشگلای من خواهش می کنم برید توی سایت موسیقی نوین و به آهنگ حامیم ″باتو″ رو رأی بدین🙆♀️
https://musicenovin.com
اگر به احتمال کمی این لینک براتون باز نشد می تونین توی گوگل بزنین ′موسیقی نوین′ 💆♀️
نتایج رای بیشتر در عرض ۵ روز دیگه مشخص میشه 😼❤️🔥
@Haamim13765
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
خوشگلای من خواهش می کنم برید توی سایت موسیقی نوین و به آهنگ حامیم ″باتو″ رو رأی بدین🙆♀️ https://mus
بچه ها لطفا همتون برید رای بدید🤍✨️
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 56 ❝برای بعضی پدرها، دخترشان همیشه همان دختر کوچکی میماند
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 57
❝بعضی خانوادهها حتی وقتی قرار است دربارهی یک موضوع جدی حرف بزنند، باز هم بلدند همهچیز را با خنده قاطی کنند.❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
شب، همه دور هم توی پذیرایی نشسته بودیم.
بابا هنوز هر چند دقیقه یکبار نگاهم میکرد و لبخند مرموزی میزد.
بالاخره مانی از اتاقش اومد بیرون.
مانی:
«چی شده؟ چرا همه اینقدر خوشحالین؟»
مامان نگاهی به بابا کرد.
مهتاب:
«بیا بشین، یه خبری داریم.»
مانی نشست.
کامران:
«خواهرت یه خواستگار پیدا کرده.»
چشمهام گرد شد.
ملینا:
«بابااا!»
مانی با خنده برگشت سمتم.
مانی:
«چی؟! کی؟!»
کامران:
«همون حامی.»
مانی:
«اوه... آقای پیانیست؟»
ملینا:
«مانی!»
مانی خندید.
مانی:
«خب بابا، باید یه جلسه باهاش بذاریم.»
کامران:
«دقیقاً.»
دستش رو به سمت مانی دراز کرد.
کامران:
«پس تو هم با منی.»
مانی دستش رو زد به دست بابا.
مانی:
«صددرصد.»
ملینا:
«شما دوتا چرا دست به یکی کردین؟!»
مامان خندید.
مهتاب:
«ولشون کن، از الان دارن تمرین میکنن.»
گوشیم رو برداشتم که حواسم رو پرت کنم.
همون لحظه پیام حامی اومد:
حامی:
«رسیدی خونه؟»
لبخند زدم و جواب دادم.
ملینا:
«آره.»
چند ثانیه بعد:
حامی:
«خانواده فهمیدن؟»
نگاهی به بابا و مانی انداختم که هنوز داشتن دربارهی «بازجویی از داماد آینده» حرف میزدن.
ملینا:
«آره...»
حامی:
«خب؟»
ملینا:
«فکر کنم باید از الان برات آرزوی موفقیت کنم.»
حامی:
«چرا؟ 😐»
ملینا:
«بابا و مانی باهم متحد شدن.»
چند لحظه بعد جوابش اومد:
حامی:
«من از همین الان نگرانم.»
خندم گرفت.
مانی:
«کیه؟»
گوشی رو سریع پایین آوردم.
ملینا:
«هیچکس!»
بابا با خنده گفت:
کامران:
«آهااا... هیچکس.»
مانی:
«همون آقای پیانیسته؟»
ملینا:
«مانییی!»
هر سهشون خندیدن.
گوشیم دوباره لرزید.
حامی:
«بهشون بگو منم کم نمیارم.»
لبخندم بیشتر شد.
ملینا:
«خیلی مطمئنی؟»
حامی:
«نه، ولی باید خودمو شجاع نشون بدم 😂»
نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
بابا با شیطنت نگاهم کرد.
کامران:
«بهش بگو فردا باید جواب پس بده.»
ملینا:
«بابا!»
مانی:
«بگو جلسهی بازجویی داریم.»
گوشی رو جلوی صورتم گرفتم و زیر لب گفتم:
ملینا:
«خدا به داد حامی برسه...»
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۵۷
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 57 ❝بعضی خانوادهها حتی وقتی قرار است دربارهی یک موضوع جد
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 58
❝بعضی خانوادهها هنوز عروس را ندیده، برایش قانون و تبصره میگذارند!❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
بعد از حرفهای مامان، رفتم سمت پذیرایی.
بابا هم اونجا نشسته بود و تلویزیون نگاه میکرد.
همین که نشستم، هلنا از اتاقش بیرون اومد.
هلنا:
«خب؟»
نگاهش کردم.
حامی:
«خب چی؟»
هلنا:
«مامان گفت یه خبر مهم دارین.»
مامان خندید.
هیلدا:
«حامی به ملینا گفته دوستش داره و قراره جدیتر جلو برن.»
هلنا چند ثانیه ساکت موند.
بعد با جدیت ساختگی گفت:
هلنا:
«پس من باید یه سری چیزها رو از همین الان مشخص کنم.»
ابروهام رفت بالا.
حامی:
«چی رو؟»
هلنا:
«زنداداش آیندهم باید خیلی خوب باشه.»
بابا خندید.
هلنا:
«باید منو دوست داشته باشه، باهام خوب باشه، هر وقت اومد خونه اول با من حرف بزنه...»
حامی:
«صبر کن ببینم!»
هلنا ادامه داد:
هلنا:
«و مهمتر از همه، داداش من مال خودمه. نباید بعداً بیاد همهی محبتش رو بده به یکی دیگه.»
مامان زد زیر خنده.
هیلدا:
«تو از الان حسودیت شروع شد؟»
هلنا:
«من؟ اصلاً!»
نگاهش کردم.
حامی:
«پس این حرفا چیه؟»
هلنا:
«دارم از حقم دفاع میکنم.»
بابا خندید و گفت:
حمید:
«من با هلنا موافقم.»
برگشتم سمتش.
حامی:
«شما دیگه چرا؟»
حمید:
«بالاخره باید بدونی وارد چه خانوادهای میشی.»
همه خندیدیم.
هلنا با شیطنت گفت:
هلنا:
«فقط یه چیز دیگه...»
حامی:
«چی؟»
هلنا:
«اگه یه روز دیدم بیشتر از من به ملینا محبت میکنی، خودت میدونی.»
خندیدم.
حامی:
«فکر کنم از همین الان باید از ملینا عذرخواهی کنم.»
مامان با خنده گفت:
هیلدا:
«بیچاره ملینا، هنوز نیومده توی این خانواده، براش قانون گذاشتین.»
هلنا:
«من که فقط میخوام داداشمو از دست ندم.»
لبخند زدم.
حامی:
«من که جایی نمیرم.»
هلنا:
«فعلاً.»
دوباره همه خندیدیم.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۵۸
پارت جدید نوش نگاهتون؛✨️
خوشحال میشم نظراتتون و احساساتتون رو بشنوم؛🙃🤎
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 58 ❝بعضی خانوادهها هنوز عروس را ندیده، برایش قانون و تبصر
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 59
❝وقتی شوخیها تمام میشوند، بعضی حرفها جدیتر از همیشه به نظر میرسند.❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
کمکم مامان و هلنا رفتن سمت آشپزخونه.
من موندم و بابا.
چند لحظه هر دومون ساکت بودیم.
بابا بالاخره تلویزیون رو خاموش کرد و گفت:
حمید:
«خب پسرم.»
حامی:
«جانم؟»
حمید:
«خودت واقعاً چی میخوای؟»
لبخندم آروم شد.
حامی:
«ملینا رو دوست دارم.»
بابا سرش رو تکون داد.
حمید:
«این رو فهمیدم. ولی فقط دوست داشتن کافی نیست.»
چند لحظه فکر کردم.
حامی:
«میدونم.»
حمید:
«اگه میخوای جدی جلو بری، باید مسئولیتش رو هم قبول کنی.»
حامی:
«قبول میکنم.»
بابا لبخند کوچیکی زد.
حمید:
«پس منم کنارت هستم.»
نگاهش کردم.
حامی:
«واقعاً؟»
حمید:
«مگه قراره بذارم پسـرم تنها بره خواستگاری؟»
خندیدم.
حامی:
«هنوز که خواستگاری نشده.»
حمید:
«میدونم.»
مکثی کرد و بعد با شیطنت گفت:
حمید:
«ولی از الان دارم خودمو آماده میکنم که با اون بابای دختره مذاکره کنم.»
خندم گرفت.
حامی:
«فکر کنم بابای ملینا سختگیره.»
حمید:
«خوبه.»
حامی:
«خوبه؟»
حمید:
«آره. یعنی دخترش براش مهمه.»
لبخند زدم.
بابا دوباره گفت:
حمید:
«فقط یه چیز رو یادت باشه حامی...»
حامی:
«چی؟»
حمید:
«هر قدمی که برمیداری، جوری باشه که ملینا هیچوقت احساس نکنه انتخابش اشتباه بوده.»
چند لحظه ساکت موندم.
بعد آروم گفتم:
حامی:
«نمیذارم.»
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۵۹
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 59 ❝وقتی شوخیها تمام میشوند، بعضی حرفها جدیتر از همیشه
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 60
❝گاهی یک تصمیم، فقط یک تصمیم نیست؛
گاهی یعنی پذیرفتن اینکه زندگی قرار است از این به بعد، شکل تازهای پیدا کند.❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
صبح هنوز کامل شروع نشده بود که مامان وارد اتاقم شد.
مهتاب:
«ملینا، بیداری؟»
چشمهام رو باز کردم و بهش نگاه کردم.
«آره... چی شده؟»
مامان چند لحظه کنار در ایستاد و بعد گفت:
مهتاب:
«با بابات حرف زدم.»
همین یک جمله کافی بود که خواب از سرم بپره.
آروم نشستم.
«دربارهی حامی؟»
مامان سرش رو تکون داد.
مهتاب:
«آره. بابات میخواد باهاش صحبت کنه. البته نه برای اینکه همین الان تصمیم نهایی بگیره. میخواد خودش بشناسدش، حرف بزنه و ببینه چه فکری داره.»
چند لحظه چیزی نگفتم.
نمیدونم چرا، ولی قلبم یه جور عجیبی میزد.
تا همین چند وقت پیش، حامی فقط کسی بود که کنارم مینشست، پیانو میزد، باهام حرف میزد و کمکم تبدیل شده بود به کسی که نبودنش رو حس میکردم.
اما حالا...
قرار بود بابام باهاش حرف بزنه.
مامان ادامه داد:
مهتاب:
«هیلدا خانوم هم گفته با آقا حمید صحبت میکنه. بعدش خانوادهها بیشتر با هم آشنا میشن.»
لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست.
«یعنی همه دارن جدی میشن...»
مامان خندید.
مهتاب:
«خب دخترم، خودتون گفتین همدیگه رو دوست دارین.»
سرم رو پایین انداختم.
«میدونم.»
اما ته دلم چیزی بیشتر از خجالت بود.
یه ترس کوچیک هم بود.
نه ترس از حامی...
از بزرگیِ چیزی که داشت اتفاق میافتاد.
برای اولین بار حس میکردم دوست داشتن فقط نگاه کردن به اسم یک نفر روی صفحهی گوشی نیست.
فقط پیامهای صبح بخیر و شب بخیر نیست.
فقط قدم زدن و حرف زدن نیست.
حالا پای خانوادهها وسط بود.
پای آینده وسط بود.
و عجیبتر از همه اینکه...
من از این موضوع نمیترسیدم که حامی ممکنه وارد آیندهم بشه.
از این میترسیدم که نکنه برای چیزی که اینقدر دوستش دارم، هنوز به اندازهی کافی آماده نباشم.
مامان که سکوت منو دید، آروم گفت:
مهتاب:
«ملینا؟»
نگاهش کردم.
«جانم؟»
مهتاب:
«مطمئنی؟»
این بار لبخندم واقعیتر شد.
«آره مامان.»
چند ثانیه مکث کردم.
«فقط... دلم میخواد همهچیز درست پیش بره.»
مامان کنارم نشست و دستم رو گرفت.
مهتاب:
«اگه قراره درست پیش بره، لازم نیست عجله کنین.»
سرم رو روی شونهاش گذاشتم.
برای اولین بار، تصمیمی که گرفته بودم فقط یک حس قشنگ نبود.
داشت تبدیل میشد به چیزی واقعی.
چیزی که شاید یک روز اسمش بشه...
زندگی من و حامی.
همین فکر باعث شد قلبم دوباره تندتر بزنه.
گوشیام لرزید.
پیام حامی بود.
«صبح بخیر خانوم دکتر.»
لبخند زدم و جواب دادم:
«صبح بخیر آقای پیانیست.»
چند ثانیه بعد پیام بعدی اومد:
«بابات باهام کار داره؟»
چشمهام گرد شد.
«تو از کجا فهمیدی؟!»
جوابش سریع اومد:
«نمیدونم... یه حس بدی دارم 😂»
خندیدم.
ولی بعد از خنده، چند لحظه به صفحهی گوشی خیره موندم.
این بار پشت لبخندم، یک حس عمیقتر بود.
حس اینکه حامی فقط کسی نبود که دوستش داشتم...
حالا کسی بود که قرار بود برای موندنش، قدم برداره.
و من...
برای اولین بار، داشتم به موندنِ یک نفر در تمام سالهای بعدی زندگیم فکر میکردم.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۶۰
پارت جدید نوش نگاهتون؛✨️
خوشحال میشم نظراتتون و احساساتتون رو بشنوم؛🙃🤎