eitaa logo
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
590 دنبال‌کننده
155 عکس
30 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 59 ❝وقتی شوخی‌ها تمام می‌شوند، بعضی حرف‌ها جدی‌تر از همیشه
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 60 ❝گاهی یک تصمیم، فقط یک تصمیم نیست؛ گاهی یعنی پذیرفتن اینکه زندگی قرار است از این به بعد، شکل تازه‌ای پیدا کند.❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) صبح هنوز کامل شروع نشده بود که مامان وارد اتاقم شد. مهتاب: «ملینا، بیداری؟» چشم‌هام رو باز کردم و بهش نگاه کردم. «آره... چی شده؟» مامان چند لحظه کنار در ایستاد و بعد گفت: مهتاب: «با بابات حرف زدم.» همین یک جمله کافی بود که خواب از سرم بپره. آروم نشستم. «درباره‌ی حامی؟» مامان سرش رو تکون داد. مهتاب: «آره. بابات می‌خواد باهاش صحبت کنه. البته نه برای اینکه همین الان تصمیم نهایی بگیره. می‌خواد خودش بشناسدش، حرف بزنه و ببینه چه فکری داره.» چند لحظه چیزی نگفتم. نمی‌دونم چرا، ولی قلبم یه جور عجیبی می‌زد. تا همین چند وقت پیش، حامی فقط کسی بود که کنارم می‌نشست، پیانو می‌زد، باهام حرف می‌زد و کم‌کم تبدیل شده بود به کسی که نبودنش رو حس می‌کردم. اما حالا... قرار بود بابام باهاش حرف بزنه. مامان ادامه داد: مهتاب: «هیلدا خانوم هم گفته با آقا حمید صحبت می‌کنه. بعدش خانواده‌ها بیشتر با هم آشنا می‌شن.» لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست. «یعنی همه دارن جدی می‌شن...» مامان خندید. مهتاب: «خب دخترم، خودتون گفتین همدیگه رو دوست دارین.» سرم رو پایین انداختم. «می‌دونم.» اما ته دلم چیزی بیشتر از خجالت بود. یه ترس کوچیک هم بود. نه ترس از حامی... از بزرگیِ چیزی که داشت اتفاق می‌افتاد. برای اولین بار حس می‌کردم دوست داشتن فقط نگاه کردن به اسم یک نفر روی صفحه‌ی گوشی نیست. فقط پیام‌های صبح بخیر و شب بخیر نیست. فقط قدم زدن و حرف زدن نیست. حالا پای خانواده‌ها وسط بود. پای آینده وسط بود. و عجیب‌تر از همه اینکه... من از این موضوع نمی‌ترسیدم که حامی ممکنه وارد آینده‌م بشه. از این می‌ترسیدم که نکنه برای چیزی که این‌قدر دوستش دارم، هنوز به اندازه‌ی کافی آماده نباشم. مامان که سکوت منو دید، آروم گفت: مهتاب: «ملینا؟» نگاهش کردم. «جانم؟» مهتاب: «مطمئنی؟» این بار لبخندم واقعی‌تر شد. «آره مامان.» چند ثانیه مکث کردم. «فقط... دلم می‌خواد همه‌چیز درست پیش بره.» مامان کنارم نشست و دستم رو گرفت. مهتاب: «اگه قراره درست پیش بره، لازم نیست عجله کنین.» سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم. برای اولین بار، تصمیمی که گرفته بودم فقط یک حس قشنگ نبود. داشت تبدیل می‌شد به چیزی واقعی. چیزی که شاید یک روز اسمش بشه... زندگی من و حامی. همین فکر باعث شد قلبم دوباره تندتر بزنه. گوشی‌ام لرزید. پیام حامی بود. «صبح بخیر خانوم دکتر.» لبخند زدم و جواب دادم: «صبح بخیر آقای پیانیست.» چند ثانیه بعد پیام بعدی اومد: «بابات باهام کار داره؟» چشم‌هام گرد شد. «تو از کجا فهمیدی؟!» جوابش سریع اومد: «نمی‌دونم... یه حس بدی دارم 😂» خندیدم. ولی بعد از خنده، چند لحظه به صفحه‌ی گوشی خیره موندم. این بار پشت لبخندم، یک حس عمیق‌تر بود. حس اینکه حامی فقط کسی نبود که دوستش داشتم... حالا کسی بود که قرار بود برای موندنش، قدم برداره. و من... برای اولین بار، داشتم به موندنِ یک نفر در تمام سال‌های بعدی زندگیم فکر می‌کردم. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت جدید نوش نگاهتون؛✨️ خوشحال میشم نظراتتون و احساساتتون رو بشنوم؛🙃🤎
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 60 ❝گاهی یک تصمیم، فقط یک تصمیم نیست؛ گاهی یعنی پذیرفتن
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 61 ❝بعضی حرفا سخت نیستن... فقط مهمن؛ اون‌قدر که آدم قبلش چند بار توی ذهنش مرورشون می‌کنه.❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) از وقتی ملینا گفت باباش می‌خواد باهام حرف بزنه، یه جورایی ذهنم درگیر شده بود. روی مبل نشسته بودم و هی گوشی‌مو نگاه می‌کردم. نه اینکه اتفاق بدی افتاده باشه... فقط می‌دونستم این بار قرار نیست یه گفت‌وگوی معمولی باشه. گوشی‌ام زنگ خورد. شماره‌ی آقای نادری بود. چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کردم. بعد یه نفس عمیق کشیدم و جواب دادم. «سلام آقای نادری، وقتتون بخیر.» کامران: «سلام حامی جان، مزاحم نیستم؟» «نه، خواهش می‌کنم.» چند لحظه سکوت شد. کامران: «ملینا بهت گفته می‌خواستم باهات حرف بزنم؟» «بله.» کامران: «خوبه، پس دیگه لازم نیست دورش بگردیم.» یه لبخند کوچیک زدم. «بله...» کامران خندید. کامران: «چرا این‌قدر رسمی حرف می‌زنی؟ من که بازپرس نیستم.» خندیدم. «راستش یکم استرس دارم.» کامران: «خب، حداقل صادقانه گفتی.» چند لحظه مکث کرد و بعد گفت: کامران: «حامی، می‌خوام بدونم خودت از این رابطه چی می‌خوای.» این بار جدی شدم. «من ملینا رو دوست دارم.» کامران: «این رو می‌دونم. خودش هم بهم گفته.» آروم نفس کشیدم. «ولی فقط دوست داشتن نیست.» کامران چیزی نگفت. ادامه دادم: «من نمی‌خوام فقط چون همدیگه رو دوست داریم، عجله کنیم و یه تصمیم بگیریم. می‌خوام همه‌چی درست پیش بره، با رضایت خانواده‌ها.» چند لحظه سکوت شد. بعد کامران گفت: کامران: «فکر می‌کنی برای این مسئولیت آماده‌ای؟» سؤالش ساده بود، ولی جواب دادن بهش راحت نبود. «فکر نمی‌کنم کسی بتونه بگه برای همه‌چی آماده‌ست.» یه مکث کردم. «ولی می‌دونم اگه قراره کنار ملینا باشم، باید مسئولیتش رو هم بپذیرم. باید وقتی شرایط خوب نیست هم کنارش باشم، نه فقط وقتی همه‌چی خوبه.» چند ثانیه هیچ صدایی از اون طرف نیومد. بعد کامران گفت: کامران: «حرفات خوبه حامی.» لبخند زدم. کامران: «ولی من هنوز باباشم. طبیعیه که بخوام بیشتر از حرفات بدونم.» «کاملاً درکتون می‌کنم.» کامران: «پس یه روز همدیگه رو می‌بینیم و حضوری حرف می‌زنیم.» قلبم دوباره تند زد. «حتماً.» قبل از اینکه تماس رو قطع کنه، با یه لحن شوخ گفت: کامران: «فقط یه چیزی...» «بله؟» کامران: «این‌قدر استرس نداشته باش. قرار نیست ازت امتحان پیانو بگیرم.» خندیدم. «فکر کنم امتحان پیانو راحت‌تر بود.» کامران هم خندید. کامران: «پس فعلاً خداحافظ، آقای پیانیست.» «خداحافظ آقای نادری.» تماس قطع شد. چند ثانیه گوشی توی دستم موند. بعد سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم. قرار بود به‌زودی روبه‌روی بابای ملینا بشینم و درباره‌ی دخترش حرف بزنم. این دیگه... واقعاً جدی بود. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 61 ❝بعضی حرفا سخت نیستن... فقط مهمن؛ اون‌قدر که آدم قبلش چ
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 62 ❝بعضی لحظه‌ها آدم رو می‌برن یه جایی که دیگه شوخی و حرف‌های معمولی جواب نمی‌ده... باید جدی باشی و بدونی چی می‌خوای.❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) گوشی رو گذاشتم روی میز و چند ثانیه همون‌جا نشستم. هنوز صدای آقای نادری توی گوشم بود. «یه روز همدیگه رو می‌بینیم و حضوری حرف می‌زنیم.» نمی‌دونم چرا همین یه جمله انقدر ذهنم رو درگیر کرده بود. از جام بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه. هیلدا: «حامی؟ بیا صبحونه بخور، سرد شد.» «مامان...» هیلدا برگشت سمتم. هیلدا: «جانم؟» «با آقای نادری حرف زدم.» همین که اسمش رو آوردم، هیلدا لبخند زد. هیلدا: «خب؟» «گفت می‌خواد حضوری باهام حرف بزنه.» هیلدا: «درباره‌ی ملینا؟» سرم رو تکون دادم. «آره.» هلنا که اون طرف میز نشسته بود، سریع سرش رو بلند کرد. هلنا: «اوه! شروع شد؟» نگاهش کردم. «چی شروع شد؟» هلنا: «جلسه‌ی رسمی زن‌داداش آینده‌ی من!» چشمام رو ریز کردم. «هلنا...» هلنا خندید. هلنا: «خب چیه؟ من باید از الان بدونم قراره چه کسی وارد خانواده‌مون بشه.» هیلدا: «تو فقط بذار خودشون حرف بزنن.» هلنا: «من فقط دارم نظارت می‌کنم.» حمید که تا اون لحظه ساکت بود، خندید. حمید: «تو بیشتر از اینکه نظارت کنی، دخالت می‌کنی.» هلنا: «فرقش چیه؟» همه خندیدیم. ولی خودم هنوز ذهنم پیش حرف آقای نادری بود. حمید متوجه شد و گفت: حمید: «استرس داری؟» یه لحظه مکث کردم. «یکم.» حمید: «طبیعیه.» بعد یه جرعه از چایش خورد و گفت: حمید: «ولی حامی، چیزی که می‌خوای رو واضح بگو. لازم نیست نقش بازی کنی یا جواب خاصی آماده کنی.» سرم رو تکون دادم. «می‌دونم.» هیلدا: «فقط خودت باش.» لبخند زدم. «سعی می‌کنم.» هلنا دوباره وسط حرف پرید. هلنا: «فقط یه سؤال مهم دارم.» نگاهش کردم. «چی؟» هلنا: «اگه بابای ملینا ازت بپرسه چقدر دوستش داری، چی می‌گی؟» چند لحظه فکر کردم. بعد لبخند زدم. «می‌گم اون‌قدر که حاضر باشم برای موندنش فقط حرف نزنم.» هلنا برای چند ثانیه ساکت شد. بعد آروم گفت: هلنا: «خب... این جواب خوب بود.» هیلدا با لبخند نگاهم کرد. منم به فنجونم نگاه کردم. برای اولین بار حس می‌کردم این رابطه داره از یه حس قشنگ بین من و ملینا، تبدیل می‌شه به یه تصمیم واقعی. و راستش... با همه‌ی استرسی که داشتم، از این مرحله نمی‌ترسیدم. فقط می‌خواستم وقتی روبه‌روی پدرش می‌شینم، بتونم همون چیزی رو بگم که واقعاً توی دلمه. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت جدید نوش نگاهتون؛✨️ خوشحال میشم نظراتتون و احساساتتون رو بشنوم؛🙃🤎
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 62 ❝بعضی لحظه‌ها آدم رو می‌برن یه جایی که دیگه شوخی و حرف‌
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 63 ❝بعضی دیدارها از همون اول معلومه که قراره یه چیزی رو عوض کنن... حتی اگه هنوز هیچ‌کس ندونه آخرش چی می‌شه.❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان حامی) دو روز بعد، بالاخره پیام آقای نادری اومد. «حامی جان، اگه امروز وقت داری، بیا شرکت. می‌خوام یه کم باهات صحبت کنم.» چند ثانیه به پیام نگاه کردم. بعد جواب دادم: «حتماً آقای نادری. چه ساعتی بیام؟» جوابش سریع اومد: «عصر خوبه.» گوشی رو گذاشتم کنار. همین. قرار بود برم شرکت و با پدر ملینا حرف بزنم. ولی انگار مغزم تصمیم گرفته بود از همین الان برای یه جلسه‌ی چند ساعته آماده‌م کنه! هرچی می‌خواستم به خودم بگم چیز خاصی نیست، باز یه فکر دیگه می‌اومد توی سرم. «اگه ازم بپرسه دقیقاً چه برنامه‌ای برای آینده دارم چی؟» «اگه بگه هنوز جوونین چی؟» «اگه...» گوشی دوباره لرزید. ملینا بود. «امروز قراره با بابام حرف بزنی؟» لبخند زدم. «آره.» چند ثانیه بعد جواب داد: «استرس داری؟» نوشتم: «نه.» سه نقطه‌ی تایپ کردنش ظاهر شد. بعد پیامش اومد: «دروغ نگو 😂» خندیدم. «یکم.» ملینا: «نگران نباش. بابام اون‌قدرا هم ترسناک نیست.» نوشتم: «تو که خودت دیروز گفتی وقتی عصبانی میشه همه ساکت میشن 😂» جوابش سریع اومد: «اون یه چیز دیگه‌ست!» لبخندم بیشتر شد. «پس دعا کن سالم برگردم.» ملینا: «برگردی؟ کجا می‌ری مگه؟ 😂» «نمی‌دونم... شاید بابات منو گروگان بگیره.» چند لحظه بعد جواب داد: «حامی! 😂» گوشی رو کنار گذاشتم. با همه‌ی استرسم، همین چند پیام باعث شد یه کم آروم‌تر بشم. عصر، جلوی شرکت ایستادم. یه نفس عمیق کشیدم و وارد شدم. چند دقیقه بعد، در اتاق آقای نادری باز شد. کامران: «حامی جان، بیا داخل.» «سلام آقای نادری.» کامران: «سلام پسرم. بشین.» نشستم. چند لحظه سکوت بینمون بود. کامران به فنجون روی میزش نگاه کرد و بعد گفت: کامران: «خب... فکر کنم خودت می‌دونی چرا خواستم بیای.» سرم رو تکون دادم. «بله.» کامران: «پس از اول شروع کنیم.» نگاهش کردم. کامران: «ملینا رو دوست داری. اینو می‌دونم.» «بله.» کامران: «ولی من می‌خوام بدونم برای بعدش چی؟» چند لحظه ساکت موندم. بعد آروم گفتم: «می‌خوام کنار ملینا باشم. ولی نمی‌خوام فقط با حرف اینو بگم.» کامران نگاهش رو ازم نگرفت. ادامه دادم: «می‌خوام خودم رو ثابت کنم. به شما، به خانواده‌م... ولی بیشتر از همه به خود ملینا.» کامران برای چند ثانیه چیزی نگفت. بعد تکیه داد به صندلیش. کامران: «خوبه حامی.» مکث کرد. کامران: «ولی یه چیز رو یادت باشه... دختر من برای من خیلی مهمه.» لبخند کوچیکی زدم. «می‌دونم.» کامران: «پس اگه یه روزی دیدی این مسیر سخت شد، نباید اولین فکرت این باشه که کنار بکشی.» این بار بدون مکث جواب دادم: «نمی‌کشم.» کامران نگاهم کرد. و فقط گفت: کامران: «پس فکر کنم حرفای مهممون رو از اینجا به بعد باید جدی‌تر بزنیم...» نگاهم روی صورتش موند. این بار دیگه شوخی‌ای در کار نبود. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 63 ❝بعضی دیدارها از همون اول معلومه که قراره یه چیزی رو عو
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 64 ❝ بعضی روزها، از همون صبحش می‌فهمی قراره یه چیزی توی زندگیت عوض بشه... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) چند روزی گذشته بود. بعد از حرف‌های بابا و حامی، خانواده‌ها هم کم‌کم با هم صحبت کرده بودن. مامان و بابا چند بار با هم درباره‌ی حامی و خانواده‌ش حرف زده بودن. بابا هنوز می‌خواست مطمئن بشه که حامی واقعاً می‌دونه وارد چه مسیری شده و فقط از روی هیجان تصمیم نگرفته. از اون طرف، هیلدا و حمید هم با حامی صحبت کرده بودن و درباره‌ی آینده و مسئولیت‌هایی که قراره قبول کنه، حرف زده بودن. در نهایت، بعد از چند روز صحبت و هماهنگی، خانواده‌ها به یه تصمیم رسیدن. قرار شد حامی و خانواده‌ش برای خواستگاری بیان خونه‌مون. و حالا... امروز قرار بود حامی و خانواده‌ش بیان خونه‌مون. برای خواستگاری. واقعاً هنوز باورم نمی‌شد. از صبح توی خونه راه می‌رفتم و هر پنج دقیقه یه بار خودمو توی آینه نگاه می‌کردم. یه بار موهامو درست می‌کردم. یه بار لباسم رو چک می‌کردم. یه بار می‌رفتم توی اتاق و دوباره برمی‌گشتم بیرون. حتی یه لحظه ایستادم جلوی آینه و به خودم نگاه کردم. ملینا: «خب... خوبم دیگه؟» چند ثانیه به خودم خیره شدم. ملینا: «نه... این‌طوری خیلی استرسی به نظر میام.» موهامو دوباره مرتب کردم. از اتاق اومدم بیرون. مهتاب از توی آشپزخونه نگاهم کرد. مهتاب: «ملینا، اگه یه بار دیگه بری جلوی آینه، خود آینه ازت خواستگاری می‌کنه.» چشمام گرد شد. ملینا: «مامان! من استرس دارم خب.» مهتاب خندید. مهتاب: «می‌دونم. ولی انقدر راه نرو، خودت رو خسته می‌کنی.» ملینا: «آخه امروز فرق داره...» مهتاب: «معلومه که فرق داره.» بعد با لبخند نگاهم کرد. مهتاب: «ولی قرار نیست اتفاق بدی بیفته. حامی که قراره بیاد، نه یه آدم غریبه.» آروم گفتم: ملینا: «می‌دونم...» ولی بازم قلبم تند می‌زد. از یه طرف خوشحال بودم. از یه طرف استرس داشتم. و از یه طرف... فقط دلم می‌خواست زودتر برسه. گوشی‌ام رو برداشتم و صفحه‌ی چت حامی رو باز کردم. آخرین پیامش رو دوباره خوندم: «تا عصر می‌بینمت خانوم دکتر.» لبخند زدم. بعد سریع گوشی رو کنار گذاشتم. ملینا: «وای خدا... من چرا این‌قدر استرس دارم؟» همون لحظه صدای زنگ در اومد. خشکم زد. مهتاب از آشپزخونه بیرون اومد. مهتاب: «فکر کنم رسیدن...» قلبم یه دفعه ریخت. یعنی... حامی رسیده بود؟ 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت های جدید نوش نگاهتون؛🌙✨️ حالا نوبت شماست؛ ببینم بعد از این پارت‌ها چه حرفایی برای گفتن دارید...👀🤎