𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 62 ❝بعضی لحظهها آدم رو میبرن یه جایی که دیگه شوخی و حرف
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 63
❝بعضی دیدارها از همون اول معلومه که قراره یه چیزی رو عوض کنن...
حتی اگه هنوز هیچکس ندونه آخرش چی میشه.❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
دو روز بعد، بالاخره پیام آقای نادری اومد.
«حامی جان، اگه امروز وقت داری، بیا شرکت. میخوام یه کم باهات صحبت کنم.»
چند ثانیه به پیام نگاه کردم.
بعد جواب دادم:
«حتماً آقای نادری. چه ساعتی بیام؟»
جوابش سریع اومد:
«عصر خوبه.»
گوشی رو گذاشتم کنار.
همین.
قرار بود برم شرکت و با پدر ملینا حرف بزنم.
ولی انگار مغزم تصمیم گرفته بود از همین الان برای یه جلسهی چند ساعته آمادهم کنه!
هرچی میخواستم به خودم بگم چیز خاصی نیست، باز یه فکر دیگه میاومد توی سرم.
«اگه ازم بپرسه دقیقاً چه برنامهای برای آینده دارم چی؟»
«اگه بگه هنوز جوونین چی؟»
«اگه...»
گوشی دوباره لرزید.
ملینا بود.
«امروز قراره با بابام حرف بزنی؟»
لبخند زدم.
«آره.»
چند ثانیه بعد جواب داد:
«استرس داری؟»
نوشتم:
«نه.»
سه نقطهی تایپ کردنش ظاهر شد.
بعد پیامش اومد:
«دروغ نگو 😂»
خندیدم.
«یکم.»
ملینا:
«نگران نباش. بابام اونقدرا هم ترسناک نیست.»
نوشتم:
«تو که خودت دیروز گفتی وقتی عصبانی میشه همه ساکت میشن 😂»
جوابش سریع اومد:
«اون یه چیز دیگهست!»
لبخندم بیشتر شد.
«پس دعا کن سالم برگردم.»
ملینا:
«برگردی؟ کجا میری مگه؟ 😂»
«نمیدونم... شاید بابات منو گروگان بگیره.»
چند لحظه بعد جواب داد:
«حامی! 😂»
گوشی رو کنار گذاشتم.
با همهی استرسم، همین چند پیام باعث شد یه کم آرومتر بشم.
عصر، جلوی شرکت ایستادم.
یه نفس عمیق کشیدم و وارد شدم.
چند دقیقه بعد، در اتاق آقای نادری باز شد.
کامران:
«حامی جان، بیا داخل.»
«سلام آقای نادری.»
کامران:
«سلام پسرم. بشین.»
نشستم.
چند لحظه سکوت بینمون بود.
کامران به فنجون روی میزش نگاه کرد و بعد گفت:
کامران:
«خب... فکر کنم خودت میدونی چرا خواستم بیای.»
سرم رو تکون دادم.
«بله.»
کامران:
«پس از اول شروع کنیم.»
نگاهش کردم.
کامران:
«ملینا رو دوست داری. اینو میدونم.»
«بله.»
کامران:
«ولی من میخوام بدونم برای بعدش چی؟»
چند لحظه ساکت موندم.
بعد آروم گفتم:
«میخوام کنار ملینا باشم. ولی نمیخوام فقط با حرف اینو بگم.»
کامران نگاهش رو ازم نگرفت.
ادامه دادم:
«میخوام خودم رو ثابت کنم. به شما، به خانوادهم... ولی بیشتر از همه به خود ملینا.»
کامران برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد تکیه داد به صندلیش.
کامران:
«خوبه حامی.»
مکث کرد.
کامران:
«ولی یه چیز رو یادت باشه... دختر من برای من خیلی مهمه.»
لبخند کوچیکی زدم.
«میدونم.»
کامران:
«پس اگه یه روزی دیدی این مسیر سخت شد، نباید اولین فکرت این باشه که کنار بکشی.»
این بار بدون مکث جواب دادم:
«نمیکشم.»
کامران نگاهم کرد.
و فقط گفت:
کامران:
«پس فکر کنم حرفای مهممون رو از اینجا به بعد باید جدیتر بزنیم...»
نگاهم روی صورتش موند.
این بار دیگه شوخیای در کار نبود.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۶۳
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 63 ❝بعضی دیدارها از همون اول معلومه که قراره یه چیزی رو عو
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 64
❝ بعضی روزها،
از همون صبحش میفهمی قراره یه چیزی توی زندگیت عوض بشه... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند روزی گذشته بود.
بعد از حرفهای بابا و حامی، خانوادهها هم کمکم با هم صحبت کرده بودن.
مامان و بابا چند بار با هم دربارهی حامی و خانوادهش حرف زده بودن.
بابا هنوز میخواست مطمئن بشه که حامی واقعاً میدونه وارد چه مسیری شده و فقط از روی هیجان تصمیم نگرفته.
از اون طرف، هیلدا و حمید هم با حامی صحبت کرده بودن و دربارهی آینده و مسئولیتهایی که قراره قبول کنه، حرف زده بودن.
در نهایت، بعد از چند روز صحبت و هماهنگی، خانوادهها به یه تصمیم رسیدن.
قرار شد حامی و خانوادهش برای خواستگاری بیان خونهمون.
و حالا...
امروز قرار بود حامی و خانوادهش بیان خونهمون.
برای خواستگاری.
واقعاً هنوز باورم نمیشد.
از صبح توی خونه راه میرفتم و هر پنج دقیقه یه بار خودمو توی آینه نگاه میکردم.
یه بار موهامو درست میکردم.
یه بار لباسم رو چک میکردم.
یه بار میرفتم توی اتاق و دوباره برمیگشتم بیرون.
حتی یه لحظه ایستادم جلوی آینه و به خودم نگاه کردم.
ملینا:
«خب... خوبم دیگه؟»
چند ثانیه به خودم خیره شدم.
ملینا:
«نه... اینطوری خیلی استرسی به نظر میام.»
موهامو دوباره مرتب کردم.
از اتاق اومدم بیرون.
مهتاب از توی آشپزخونه نگاهم کرد.
مهتاب:
«ملینا، اگه یه بار دیگه بری جلوی آینه، خود آینه ازت خواستگاری میکنه.»
چشمام گرد شد.
ملینا:
«مامان! من استرس دارم خب.»
مهتاب خندید.
مهتاب:
«میدونم. ولی انقدر راه نرو، خودت رو خسته میکنی.»
ملینا:
«آخه امروز فرق داره...»
مهتاب:
«معلومه که فرق داره.»
بعد با لبخند نگاهم کرد.
مهتاب:
«ولی قرار نیست اتفاق بدی بیفته. حامی که قراره بیاد، نه یه آدم غریبه.»
آروم گفتم:
ملینا:
«میدونم...»
ولی بازم قلبم تند میزد.
از یه طرف خوشحال بودم.
از یه طرف استرس داشتم.
و از یه طرف...
فقط دلم میخواست زودتر برسه.
گوشیام رو برداشتم و صفحهی چت حامی رو باز کردم.
آخرین پیامش رو دوباره خوندم:
«تا عصر میبینمت خانوم دکتر.»
لبخند زدم.
بعد سریع گوشی رو کنار گذاشتم.
ملینا:
«وای خدا... من چرا اینقدر استرس دارم؟»
همون لحظه صدای زنگ در اومد.
خشکم زد.
مهتاب از آشپزخونه بیرون اومد.
مهتاب:
«فکر کنم رسیدن...»
قلبم یه دفعه ریخت.
یعنی...
حامی رسیده بود؟
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۶۴
پارت های جدید نوش نگاهتون؛🌙✨️
حالا نوبت شماست؛ ببینم بعد از این پارتها چه حرفایی برای گفتن دارید...👀🤎
یه چنل میخوای ادیت های رایگان بزنه؟
یه چنل میخوای پر از استایل باشه؟
یه چنل میخوای بتونی ادمین پیدا کنی؟
یه چنل میخوای ایده ی رمان بده؟
یه چنل میخوای که بتونی شخصیت رمان پیدا کنی؟
یه چنل میخوای واست رمان بنویسه؟
یه چنل میخوای ابزار ادیت داشته باشه؟
یه چنل میخوای واست بنر بزنه؟
یه چنل میخوای تبلیغ کنه؟
یه چنل میخوای ریپ بزنه؟
همه ی اینا تو خدماتی سها هست
https://eitaa.com/joinchat/3736143398C7cfa55f402
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 64 ❝ بعضی روزها، از همون صبحش میفهمی قراره یه چیزی توی زن
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 65
❝ بعضی لحظهها،
حتی وقتی منتظرشون بودی،
بازم قلبت رو تندتر میکنن... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
همونجا وسط پذیرایی ایستاده بودم.
حتی نمیدونستم باید چیکار کنم.
ملینا:
«مامان... تو برو درو باز کن.»
مهتاب خندید.
مهتاب:
«چرا من؟»
ملینا:
«چون من نمیتونم!»
قبل از اینکه چیزی بگه، صدای زنگ دوباره اومد.
مهتاب رفت سمت در.
چند لحظه بعد صدای سلام و احوالپرسی اومد.
حامی همراه حمید، هیلدا و هلنا وارد شدن.
همون موقع مانی هم از اتاقش بیرون اومد و به مهمونا سلام کرد.
هلنا همین که منو دید، با لبخند اومد سمتم.
هلنا:
«سلام ملینا جان، من هلنا هستم.»
لبخند زدم.
ملینا:
«سلام، خوشبختم.»
هلنا:
«منم خیلی خوشحالم که بالاخره میبینمت.»
بعد با لبخند منو بغل کرد.
منم خندیدم.
هلنا بعد از چند لحظه ازم فاصله گرفت و با شیطنت به حامی نگاه کرد.
هلنا:
«خب داداش... انتخابت رو پسندیدم.»
حامی خندید.
حامی:
«هلنا...»
هلنا:
«چیه؟ دارم تعریف میکنم.»
حامی آروم رفت سمت هیلدا و در گوشش گفت:
حامی:
«مامان، این از همین اول شروع کرد.»
هیلدا خندید.
هیلدا:
«ولش کن، خوشحاله.»
هلنا:
«من شنیدمها!»
حامی:
«مگه چیزی گفتم؟»
هلنا با خنده گفت:
هلنا:
«قربون انتخابهای داداشم بشم بالاخره یک انتخاب خوب کردی.»
خندهم گرفت.
مهتاب همه رو به سمت پذیرایی راهنمایی کرد.
من کنار مامان نشستم.
حامی هم روبهروی من نشست.
چند لحظه نگاهمون به هم افتاد.
حامی خیلی آروم گفت:
حامی:
«استرس داری؟»
ملینا:
«خیلی.»
لبخند زد.
حامی:
«منم.»
ملینا:
«تو که خیلی خونسردی.»
حامی:
«دارم تظاهر میکنم.»
لبخند زدم.
ولی هنوز قلبم تند میزد.
چون این بار...
دیگه فقط من و حامی نبودیم.
دو خانواده روبهروی هم نشسته بودن.
و قرار بود دربارهی آیندهمون حرف بزنن.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۶۵
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 65 ❝ بعضی لحظهها، حتی وقتی منتظرشون بودی، بازم قلبت رو تن
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 66
❝ بعضی حرفها،
وقتی بالاخره گفته میشن،
دیگه هیچچیز مثل قبل نیست... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند لحظه همه ساکت بودن.
بابا بالاخره لبخند کوچیکی زد.
کامران:
«خب... فکر کنم همهمون میدونیم برای چی اینجاییم.»
حمید سرش رو تکون داد.
حمید:
«بله. ما هم با حامی صحبت کردیم و میدونیم که تصمیمش جدیه.»
هیلدا لبخند زد.
هیلدا:
«ما هم دوست داشتیم این موضوع با رضایت و آرامش دو خانواده جلو بره.»
بابا نگاه کوتاهی به حامی انداخت.
کامران:
«منم با حامی صحبت کردم.»
حامی صافتر نشست.
حامی:
«بله.»
کامران:
«حرفهات رو شنیدم. مهمتر از همه هم اینه که ملینا خودش چی میخواد.»
همه برای چند لحظه به من نگاه کردن.
قلبم دوباره تند شد.
مهتاب دستم رو آروم گرفت.
بابا با لبخند گفت:
کامران:
«خب دخترم...»
نگاهم کرد.
کامران:
«تو که قبلاً جواب خودت رو به حامی دادی.»
لبخند خجالتی زدم.
ملینا:
«بله بابا.»
هلنا خیلی آروم کنار مادرش گفت:
هلنا:
«خب پس من دیگه خیالم راحت شد.»
حامی با خنده نگاهش کرد.
حامی:
«تو از اول چرا نگران بودی؟»
هلنا:
«من باید مطمئن میشدم انتخابت خوبه.»
هیلدا خندید.
هیلدا:
«هلنا جان، فکر کنم تا همینجا کافیه.»
همه خندیدن.
فضا یکم آرومتر شد.
حمید رو به بابا گفت:
حمید:
«اگر شما هم موافق باشید، دوست داریم این رابطه رو رسمیتر کنیم و قدم بعدی رو برداریم.»
بابا چند لحظه سکوت کرد.
بعد نگاهش رو به حامی دوخت.
کامران:
«من حرفی ندارم... فقط یه چیز.»
حامی:
«بفرمایید.»
کامران:
«از اینجا به بعد، حواست به ملینا باشه. نه فقط امروز.»
حامی بدون مکث گفت:
حامی:
«هست.»
بابا لبخند زد.
کامران:
«پس فکر کنم وقتشه دربارهی بقیهی چیزها هم صحبت کنیم.»
نفس آرومی کشیدم.
حس میکردم اتفاقی که مدتها فقط توی ذهنم بود...
واقعاً داشت اتفاق میافتاد.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۶۶