یه چنل میخوای ادیت های رایگان بزنه؟
یه چنل میخوای پر از استایل باشه؟
یه چنل میخوای بتونی ادمین پیدا کنی؟
یه چنل میخوای ایده ی رمان بده؟
یه چنل میخوای که بتونی شخصیت رمان پیدا کنی؟
یه چنل میخوای واست رمان بنویسه؟
یه چنل میخوای ابزار ادیت داشته باشه؟
یه چنل میخوای واست بنر بزنه؟
یه چنل میخوای تبلیغ کنه؟
یه چنل میخوای ریپ بزنه؟
همه ی اینا تو خدماتی سها هست
https://eitaa.com/joinchat/3736143398C7cfa55f402
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 64 ❝ بعضی روزها، از همون صبحش میفهمی قراره یه چیزی توی زن
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 65
❝ بعضی لحظهها،
حتی وقتی منتظرشون بودی،
بازم قلبت رو تندتر میکنن... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
همونجا وسط پذیرایی ایستاده بودم.
حتی نمیدونستم باید چیکار کنم.
ملینا:
«مامان... تو برو درو باز کن.»
مهتاب خندید.
مهتاب:
«چرا من؟»
ملینا:
«چون من نمیتونم!»
قبل از اینکه چیزی بگه، صدای زنگ دوباره اومد.
مهتاب رفت سمت در.
چند لحظه بعد صدای سلام و احوالپرسی اومد.
حامی همراه حمید، هیلدا و هلنا وارد شدن.
همون موقع مانی هم از اتاقش بیرون اومد و به مهمونا سلام کرد.
هلنا همین که منو دید، با لبخند اومد سمتم.
هلنا:
«سلام ملینا جان، من هلنا هستم.»
لبخند زدم.
ملینا:
«سلام، خوشبختم.»
هلنا:
«منم خیلی خوشحالم که بالاخره میبینمت.»
بعد با لبخند منو بغل کرد.
منم خندیدم.
هلنا بعد از چند لحظه ازم فاصله گرفت و با شیطنت به حامی نگاه کرد.
هلنا:
«خب داداش... انتخابت رو پسندیدم.»
حامی خندید.
حامی:
«هلنا...»
هلنا:
«چیه؟ دارم تعریف میکنم.»
حامی آروم رفت سمت هیلدا و در گوشش گفت:
حامی:
«مامان، این از همین اول شروع کرد.»
هیلدا خندید.
هیلدا:
«ولش کن، خوشحاله.»
هلنا:
«من شنیدمها!»
حامی:
«مگه چیزی گفتم؟»
هلنا با خنده گفت:
هلنا:
«قربون انتخابهای داداشم بشم بالاخره یک انتخاب خوب کردی.»
خندهم گرفت.
مهتاب همه رو به سمت پذیرایی راهنمایی کرد.
من کنار مامان نشستم.
حامی هم روبهروی من نشست.
چند لحظه نگاهمون به هم افتاد.
حامی خیلی آروم گفت:
حامی:
«استرس داری؟»
ملینا:
«خیلی.»
لبخند زد.
حامی:
«منم.»
ملینا:
«تو که خیلی خونسردی.»
حامی:
«دارم تظاهر میکنم.»
لبخند زدم.
ولی هنوز قلبم تند میزد.
چون این بار...
دیگه فقط من و حامی نبودیم.
دو خانواده روبهروی هم نشسته بودن.
و قرار بود دربارهی آیندهمون حرف بزنن.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۶۵
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 65 ❝ بعضی لحظهها، حتی وقتی منتظرشون بودی، بازم قلبت رو تن
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 66
❝ بعضی حرفها،
وقتی بالاخره گفته میشن،
دیگه هیچچیز مثل قبل نیست... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند لحظه همه ساکت بودن.
بابا بالاخره لبخند کوچیکی زد.
کامران:
«خب... فکر کنم همهمون میدونیم برای چی اینجاییم.»
حمید سرش رو تکون داد.
حمید:
«بله. ما هم با حامی صحبت کردیم و میدونیم که تصمیمش جدیه.»
هیلدا لبخند زد.
هیلدا:
«ما هم دوست داشتیم این موضوع با رضایت و آرامش دو خانواده جلو بره.»
بابا نگاه کوتاهی به حامی انداخت.
کامران:
«منم با حامی صحبت کردم.»
حامی صافتر نشست.
حامی:
«بله.»
کامران:
«حرفهات رو شنیدم. مهمتر از همه هم اینه که ملینا خودش چی میخواد.»
همه برای چند لحظه به من نگاه کردن.
قلبم دوباره تند شد.
مهتاب دستم رو آروم گرفت.
بابا با لبخند گفت:
کامران:
«خب دخترم...»
نگاهم کرد.
کامران:
«تو که قبلاً جواب خودت رو به حامی دادی.»
لبخند خجالتی زدم.
ملینا:
«بله بابا.»
هلنا خیلی آروم کنار مادرش گفت:
هلنا:
«خب پس من دیگه خیالم راحت شد.»
حامی با خنده نگاهش کرد.
حامی:
«تو از اول چرا نگران بودی؟»
هلنا:
«من باید مطمئن میشدم انتخابت خوبه.»
هیلدا خندید.
هیلدا:
«هلنا جان، فکر کنم تا همینجا کافیه.»
همه خندیدن.
فضا یکم آرومتر شد.
حمید رو به بابا گفت:
حمید:
«اگر شما هم موافق باشید، دوست داریم این رابطه رو رسمیتر کنیم و قدم بعدی رو برداریم.»
بابا چند لحظه سکوت کرد.
بعد نگاهش رو به حامی دوخت.
کامران:
«من حرفی ندارم... فقط یه چیز.»
حامی:
«بفرمایید.»
کامران:
«از اینجا به بعد، حواست به ملینا باشه. نه فقط امروز.»
حامی بدون مکث گفت:
حامی:
«هست.»
بابا لبخند زد.
کامران:
«پس فکر کنم وقتشه دربارهی بقیهی چیزها هم صحبت کنیم.»
نفس آرومی کشیدم.
حس میکردم اتفاقی که مدتها فقط توی ذهنم بود...
واقعاً داشت اتفاق میافتاد.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۶۶